بررسی اجمالی سیاستهای آمريكا در جهان و خاورمیانه
سرهنگ فریدون عبدی[1] دانشگاه افسری امام علی(ع)
چكيده
سیاستها و راهبردهای اتخاذ شده توسط دولتمردان ایالات متحده آمريكا از ابتدای پیدایش تاکنون، نشانگر آن است که همواره این سیاستها با خوی استکباری، در راستای توسعه طلبی و سلطه طلبی، سیر صعودی داشته و ضمن فاصله گرفتن از منشور ملل، صلح و امنیت بینالمللی را تهدید نموده و دشمنی آنان با اسلام ناب محمدی و ایران اسلامی روز بروز نمایانتر شده است. در این راستا یکی از مسائل مهم در جهت حفظ آمادگی دفاعی در برخورد با حوادث و جنگهای نرم دشمن، آشنایی با سیاستها و راهبردهای دشمن و درک صحیح از نوع و میزان تهدیدات دشمن است. محقق با این هدف، ضمن بررسی سیاستهای آمريكا در جهان و خاورمیانه، درصدد است، راهبرد و سیاستهای سلطه طلبانه و تبعیض آمیز ایالات متحده آمريكا، را در سراسر جهان، مخصوصاً منطقه خاورمیانه، از ابتدای پیدایش تا کنون مورد بررسی و مطالعه قرار دهد.
نتایج تحقیق و بررسی سیر تحولات تاریخی ایالات متحده نشان میدهد که تداوم سیاستهای استکباری آمريكا و حمایت از رژیمهای غیر دمکراتیک و اشغالگر، در عمل موجب بیاعتباری دموکراسی و لیبرالیسم و خشم و نفرت، ملتهای آزاده و کشورهای مستقل جهان شده است، که تداوم این امر بیاعتباری بیشتر آمريكا، را در افکار عمومی جهان به همراه دارد.
کلید واژه ها: سیاست، استکبار، سلطه طلبی، راهبرد، دکترین، خاورمیانه
مقدمه
باید سیاستهای دشمن را شناخت و در نظر گرفت که در مقابل آن چگونه عمل کرد.[2]
جهان امروز عرصه تلاش برای حفظ و دستیابی به منافع بیشتر و قدرت افزونتر است که در سایه آن بتوان این منافع را نگاه داشت و به آن استمرار بخشید. در تبیین و تفسیر رفتارهای سیاسی و نظامی قدرتهای بزرگ این نکته قابل درک است که آنچه حدود و ثغور منافع را مشخص و اثبات میکند میزان برخورداری آنها از قدرت یا اعمال قدرت میباشد. (حبیبی،1386) آنچه مسلم است سیاستها و راهبردهای اتخاذ شده توسط ایالات متحده آمريكا از ابتدای پیدایش تا کنون، در راستای اعمال قدرت بیشتر تبیین گردیده است و نشانگر آن است که همواره این سیاستها با خوی استکباری، در جهت توسعه طلبی و سلطه طلبی، سیر صعودی داشته و نشان دهنده دشمنی آنان با اسلام ناب محمدی و ایران اسلامی میباشد. «دشمن ما عبارت است از دستگاه استکبار سلطه جوی جهانی، دشمن که میگویم این است. حالا مظهرش را شما بگویید دولت آمريكاست، باشد، یا فلان دولت دیگر است باشد. دشمن یعنی آن جناح سلطه جوی سیاست و قدرت طلب جهانی، با هر اسمی. البته از نظر من امروز مظهرش دولت ایالات متحده آمريكاست و بزرگترین شیطان مجسمش آن است.[3] » و یکی از مسائل مهمی که همواره مورد توجه میباشد، دشمن شناسی و ضرورت شناخت، راهبرد و سیاستهای دشمن میباشد. «اینکه ما بتوانیم طرح کلی دشمن را در مورد خودمان بدانیم، بخشی از توان دفاعی ماست. به این مسئله توجه داشته باشید. ندانستن اینکه دشمن چه در سر دارد و چه میخواهد بکند، غفلتی است ما را از امکان برخورد و دفاع محروم میکند، ما باید این را کاملا بدانیم.[4]» بررسی سیر تاریخی سیاستهای آمريكا از بدو کشف و پیدایش تا عصر حاضر نشانگر آن است که تکروی و یکجانبهگرایی در سیاست خارجی این کشور روندی فزاینده داشته و این فرآیند با فروپاشی شوروی سابق به صورت روز افزون، علنی و فعال به گونهای عمل نمود که با روح استکباری تمامی ساز وکارها و ساختارهای بینالمللی را نادیده گرفته و صلح وامنیت بینالمللی را تهدید نموده است. «رفتار آمريكا در مقابل بسیاری از کشورهای دنیا از دخالت گرفته تا براندازی، به منظور تأمين منافع خود، همان روح استکبار است.[5]» در این مقاله محقق قصد دارد، ضمن اشارهای مختصر به تاریخچه ایالات متحده آمريكا و نحوه استقلال آن، با یک بررسی تاریخی به بیان سیاستها و دکترین آمريكا در دورههای مختلف بپردازد، که نقطه اوج آن دکترین بوش خواهد بود. این دکترین تعریف ایالات متحده از نظام تک قطبی پس از فروپاشی شوروی را با اتخاذ رویکرد یکجانبهگرا و مبتنی بر اندیشه نومحافظهکارانه ارائه و نفوذ خود را بر خاورمیانه بیش از پیش افزایش داد.
تاریخچه ایالات متحده آمريكا
قاره آمريكا درسال 1492 میلادی توسط کریستف کلمب کشف گردید. البته هدف وی کشف قاره جدیدی نبود بلکه برای رسیدن به سرزمین حاصلخیز هند از طریق دریا حرکت خود را آغاز نمود زیرا در آن زمان مسلمانان مانع رسیدن اروپائیان به هند بودند. لذا او فکر کرد که اگر کره زمین را از طریق دریا دور بزند، بدون اینکه مسلمانان مانع شوند، به هند خواهند رسید. بر این اساس وقتی وارد سرزمین جدید شد تصور کرد آنجا هندوستان است. هشتاد سال بعد (درحالی که کریستف کلمب دیگر زنده نبود)، مشخص گردید که آن جا هند نیست بلکه قاره جدیدی است. بومیان این منطقه دارای فرهنگ بزرگی بودند. تنها نقص و کمبود آنها این بود که شیوه جنگیدن را نمیدانستند. وقتی اروپائیان وارد این سرزمین شدند، بومیان به استقبال آنها رفتند و طلا و زمینهای حاصلخیز به آنها دادند تا بتوانند در کنار همدیگر زندگی کنند. اما یان از همان ابتدا بنای ناسازگاری گذاشتند. اساس سیاست آنها این بود که این سرزمین جدید باید به یکی از آنها (بومیان یا اروپائیان) تعلق داشته باشد. بنابراین به مدت 300 سال یک جنگ ظالمانه و بی رحمانه برای نسل کشی بومیان به راه انداختند. آنها نه تنها به جنگ نظامی بلکه به جنگ میکروبی نیز مبادرت کردند و میکروب سیاه زخم را میان بومیان شایع کردند و قتل عام فجیعی به راه انداختند. جمعیت بومیان در سال 1500 یک و نیم ملیون نفر بودند. اما نسل کشی اروپائیان موجب شد که امروزه جمعیت سرخپوستان تنها در شمال آمريكا و آلاسکا به چند صد نفر برسد.
استقلال ایالات متحده آمريكا
آمريكاییها استعمارگرانی بودند که بر سر پرداخت عوارض چای با پادشاه انگلستان اختلاف پیدا کردند. چون آنها هر سال میبایست مبلغی را به عنوان عوارض چای به پادشاه انگلستان میپرداختند. اما آنها تصمیم گرفتند که دیگر آن عوارض را نپردازند. بنابراین جرج واشنگتن مبارزه را آغاز کرد، ابتدا سیزده ایالات با همدیگر متحد شدند و از پرداخت عوارض چای سر باز زدند و ژندارمهای دولت انگلیس را با کشتی به کشورشان فرستادند. ایالات متحده آمريكا در ابتدا از سیزده ایالات تشکیل شد و به تدریج توسعه طلبی را با جنگ و خونریزی ادامه دادند تا امروز که به پنجاه ایالات رسیده است.
بررسی سیاستهای آمريكا
بررسی سیر تاریخی سیاستهای آمريكا از بدو پیدایش تا کنون که عمدتاً توسط افرادی مانند مونروئه، تئودرو روزولت، ویلسون، فرانکلین روزولت، ترومن، آیزنهاور، کندی، مک نامارا، نیکسون، کارتر، ریگان، بوش، کلینتون، جورج دبلیو بوش و اوباما، مطرح گردیده است، نشانگر آن است که همواره این سیاستها در راستای توسعه طلبی و سلطه طلبانه، سیر صعودی داشته و ضمن فاصله گرفتن از منشور ملل، صلح و امنیت بینالمللی را تهدید میکند و اگر این سیاستهای استکباری و سلطه طلبانه ادامه پیدا کند در آینده فرجام خوبی برای کشور آمريكا نخواهد داشت. بنا به فرمایش رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران «تا انقلاب هست مبارزه با استکبار هم هست[6]». در ادامه به طور مختصر به تعدادی از این سیاستها و دکترین اشاره میشود.
دکترین مونروئه: یکی از رؤسای جمهور آمريكا بنام مونروئه دکترین مونروئه را بر اساس تز آمريكا برای آمريكائیان ارائه کرد. هدف او از ارائه این دکترین، بیرون راندن سایر استعمارگران اروپایی مانند پرتغال، فرانسه و اسپانیا از قاره آمريكا بود، تا ایالات متحده به تنهایی بر کل قاره آمريكا مسلط شود. این دکترین موجب ایجاد جنگهای طولانی در آمريكای مرکزی و لاتین گردید و در نهایت این مناطق هم تحت سلطه ایالات متحده در آمد. البته آنها به کشور آمريكا ملحق نشدند، چون در صورت الحاق، تعهداتی برای آنها ایجاد میشد، بلکه به تیولهایی جهت استثمار آن کشور تبدیل شدند. هر چند کشورهایی مانند برزیل، شیلی و آرژانتین از لحاظ معادن و منابع طبیعی بسیار غنی هستند، اما مردم این کشورها در فقر و فلاکت زندگی میکنند، چون همه آنها توسط ایالات متحده چپاول شده و میشوند
دکترین درهای باز: اقدام بعدی بوسیله تئودور روزولت رئیس جمهور آمريكا با ارائه تئوری درهای باز آغاز شد. به این معنا که برای ایالات متحده آمريكا دیگر قاره آمريكا کافی نیست. بنابرین به دیگر استعمارگران اروپایی اعلام کردند که باید راه ورود ایالات متحده به دیگر مناطق جهان را باز کنند. از این زمان به بعد هجمه این کشور به دیگر مناطق جهان آغاز شد. ابتدا وارد هند و چین در قاره آسیا شدند و همراه با دیگر کشورهای استعمارگر جنگ تریاک را آغاز کردند. دلیل آغاز جنگ تریاک این بود که اروپاییها و آمريكاییها در «هندو چین» یعنی (برمه، تایلند، ویتنام، کامبوج و لائوس) به کشت تریاک میپرداختند و تریاک تولیدی خود را به سرزمین اصلی چین صادر میکردند و از این راه سودهای هنگفتی بدست میآوردند. اما ونگجو امپراتور چین، مرزها را برای جلوگیری از ورود تریاک بست. استعمارگران علیه این اقدام چین، جنگ تریاک براه انداختند و در نهایت امپراتور چین شکست خورد و مرزها مجددا بر روی واردات تریاک باز شد و تا انقلاب مائو 1949 صادرات تریاک به چین ادامه داشت. بنابرین از سال 1900به بعد ایالات متحده سلطهگری خود را از قاره آمريكا فراتر برد و تلاش آنها برای سلطه جهانی آغاز شد.
تئوری حکومت جهانی: بعد از جنگ جهانی اول سلطهگری ایالات متحده آمريكا آشکار شد. ویلسون بعد از جنگ در کنفرانس صلح ورسای 1919 در پاریس، نظریه حکومت جهانی خود را اعلام کرد. (سابقه جهانی سازی که امروزه در مورد آن بحثهای فراوانی وجود دارد به 1919 میرسد). اوگفت جنگها به دلیل جدایی دولتها از یکدیگر روی میدهند، اگر دولتها تحت یک حاکمیت مرکزی باشند (مثل ایالات متحده آمريكا) دیگر جنگ رخ نخواهد داد. پس او نظریه دولت فدرال جهانی را ارائه کرد که در آن قدرت برترین که ایالات متحده است باید در رأس این دولت باشد. جامعه ملل به همین خاطر تشکیل شد. لیکن هم ویلسون دچار بیماری و فلج شد و هم جامعه آمريكا هنوز در خود امکانات کافی برای انجام این مسئولیت و هجمه بزرگ را نمیدید، لذا جامعه ملل با شکست مواجه شد.
دکترین برادران بزرگتر: در خلال جنگ جهانی دوم قدرتهای دیگری هم بوجود آمده بودند که ایالات متحده آمريكا نمیتوانست سهم آنها را نادیده بگیرد. بنابراین فرانکلین روزولت نظریه دیگری بنام برادران بزرگتر را ارائه داد و گفت جامعه جهانی مانند یک خانوادهای است که پدر و مادر ندارد. در خانوادهای که پدر و مادر وجود ندارد، مسئولیت خانواده بر عهده برادران بزرگتر است و حتی آنها حق دارند برای اداره خانواده سایر اعضای آن را تنبیه هم بکنند. حال در دنیا هم پنج قدرت بزرگ وجود دارد که باید این خانواده را اداره و حفظ کنند. منشور سازمان ملل و حق وتوی این پنج قدرت بزرگ در اجرای همین چارچوب تئوریک روزولت بود (پنج قدرت شامل: آمريكا انگلستان، فرانسه، چین و اتحاد جماهير شوروي وقت میباشد) دو سال بعد از این جریانها انقلاب چین به وقوع پیوست و این برادر بزرگتر، ناخلف شناخته شد و از خانواده اخراج شد. به مدت چندين سال چین کمونیست در شورای امنیت عضویت نداشت و به جای آن این عضویت تحت نفوذ آمريكا به تایوان داده شد. فرانسه و انگلیس هم بر اثر ضرباتی که در جنگ جهانی اول و دوم بر آنها وارد آمده بود، داعیهای نداشتند و پذیرفته بودند که بر اساس طرح مارشال زیر بیرق آمريكا باشند. بنابراین فقط شوروی و آمريكا بازیگران اصلی بودند و این وضع تا فروپاشی شوروی ادامه داشت.
دکترین نظم نوین جهانی: بعد از فروپاشی شوروی یک برادر بزرگتر باقی ماند در این زمان نظریه نظم نوین جهانی را بر اساس نظام تک قطبی ارائه شد. رئيس جمهور وقت آمريكا گفت تا به حال جهان را دو قدرت (آمريكا و شوروی) اداره میکردند، از این پس تنها آمريكا این امر را بر عهده دارد. در این مرحله هم تنها جمهوری اسلامی بود که مقابله کرد و نظام تک قطبی را نپذیرفت. آمريكا میخواست با استفاده از فضای رعب و وحشتی که بوجود آمده بود و از آمريكا یک قدرت هیولایی ساخته بود، این وضعیت را حفظ کند، اما موفق نشد.
دکترین پایان تاریخ: بعد نظریه پایان تاریخ را ارائه کردند و گفتند لیبرالیسم بر کمونیسم پیروز شده است و دیگر هیچ چیزی وجود ندارد که در مقابل لیبرالیسم بایستد بنابراین تاریخ به پایان خود رسیده است.
دکترین برخورد تمدنها: هنوز نظریه فوکویاما (پایان تاریخ) به درستی تشریح نشده بود که هانتیگتون با نظریه برخورد تمدنها اعلام کرد که اگر جهان بخواهد بر اساس نظام تک قطبی پیش برود، کشورهای غربی با یکدیگر درگیر خواهند شد. همانطور که دو جنگ جهانی بین کشورهای اروپایی و غربی روی داد، بنابراین برای جلوگیری از این مسئله غرب باید دشمنی داشته باشد. او گفت در قرن بیست و یکم جنگ بین دو تمدن اسلام و غرب روی خواهد داد. به هرحال این نظریه هم با شکست مواجه شد.
دکترین جهانی شدن یا دهکده جهانی: نظریه بعدی راجع به جهانی سازی یا جهانی شدن میباشد. این نظریه میگوید کشورهای جهان بر اثر ارتباطات و تکنولوژی، به یکدیگر بیش از پیش نزدیک شدهاند و دنیا تبدیل به یک دهکده کوچک جهانی شده است. در این دهکده یک کدخدا بیشتر نمیتواند وجود داشته باشد و آن ایالات متحده آمريكاست، یک سیاست بیشتر وجود ندارد و آن دموکراسی غربی است. یک فرهنگ است که فرهنگ لیبرالیسم غربی است وجود دارد و یک اقتصاد هم وجود دارد که همان اقتصاد آزاد است. این نظریه هم ناکام ماند.
دکترین نظامی: در سال 1998 پنج نفر آمريکایی (یعنی دونالد رامسفلد، دیک چنی، خانم رایس، ولفوتیز و ریچارد پرل) گرد هم آمدند، آنها معتقد بودند که آمريكا به آخر خط رسیده است و اگر این روند ادامه پیدا کند نابودی و فروپاشی آمريكا قطعی خواهد بود. بنابراین باید از این روند جلوگیری کرد. به عقیده آنها آمريكا از لحاظ اقتصادی وضعیت خوبی ندارد. آمريكا هم اکنون بیش از سی هزار ميلیارد دلار بدهی خارجی دارد. همین مقدار بدهی داخلی دارد. از نظر سیاسی هم آمريكا در وضعیت مناسبی به سر نمیبرد و اعتباری در جهان ندارد. تنها حربهای که در اختیار این کشور باقی مانده است، حربه نظامی است. آمريكا باید با بکارگیری این حربه سلطه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خود را باز گرداند و گرنه همه چیز از دست خواهد رفت. بنابراین آنان استراتژی و دکترین نظامی را مطرح کردند، یعنی باید جنگهایی در سطح جهان برپا کرد. حال سئوال اینجاست که در چه منطقهای باید جنگ بپا کرد؟ کسینجر به آنها آدرس داد و گفت: جهان مانند هر موجود زندهای قلبی دارد، اگر کشوری بر قلب جهان مسلط شود برکل دنیا مسلط خواهد شد و قلب جهان منطقهای است که شریانهای حیات صنعت و اقتصاد غرب از آن سرچشمه میگیرد، یعنی خاورمیانه و جهان اسلام که منابع عظیم نفت و گاز این منطقه نیاز روز افزون ایالات متحده آمريكا را میتواند تأمين کند، زیرا منابع نفت این کشور در حال اتمام است. اما آمريكا در این منطقه با مشکلی بنام بیداری اسلامی و انقلاب اسلامی مواجه است، بنابراین باید چارهای بیندیشند.
سیاست آمريكا در خاورمیانه
خاورمیانه همواره به لحاظ استراتژیک و نیز منابع سرشار، به عنوان منطقهای مهم شناخته شده است و شاید به همین دلایل باشد که این منطقه از دیر باز تاکنون همواره یکی از کانونهای عمده بحران در جهان بوده است. با مطالعه تاریخ این منطقه میتوان گفت که چهار مؤلفه اساسی موجود در آن یعنی «نفت»، «بازار»، «فرهنگ» و «موقعیت جغرافیایی و سیاسی»، ریشههای عمده این بحرانها را تشکیل میدهند و آن را به عنوان منطقه مهم برای قدرتهای بزرگ در هر دوره مطرح میسازد. پس از فروپاشی نظام دو قطبی بار دیگر خاورمیانه به عرصه جدیدی برای بحران و نیز تحول در عرصه جهانی تبدیل شده است. این منطقه حدود 50 سال است که مورد توجه آمريكا واقع شده است و همواره خاورمیانه در چارچوب استراتژیها و دکترین امنیتی آمريكا، نقش مهمی داشته است، بطوری که بخش مهمی از منافع و نیز تهدیدات آمريكا در این منطقه تعریف شده است. آمريكا كه در پی ایجاد نظم نوین جهانی بر آن بود تا از طریق تشویق کشورهای مختلف جهان برای حرکت به سمت اصلاحات سیاسی و ایجاد نظام های دموکراتیک در درون خود به ایمن سازی روند گفتمان لیبرالی غرب بپردازد، در منطقه خاورمیانه نیز این رویه را در پیش گرفت. هرچند این کشور در پیگیری منافع خود آزادیهای سیاسی و اقتصادی را نه برای همه بلکه برای برخی ضروری میدانست که منافع آمريكا را تقویت کند و به خطر نیندازد. به این ترتیب دوستان آمريكا در منطقه (امیر نشینهای حوزه خلیج فارس) مجبور نبودند اصلاحات سیاسی درون نظامهای سیاسی خویش را سرعت بخشند، چون ممکن است به بیثباتی آنها منجر شود که طبیعتا بر خلاف منافع آمريكا میباشد. آمريكا در ارتباط با سایر کشورهای خاورمیانه به ویژه ایران، سیاست دوگانه که یک جنبه آن کاربرد قدرت (سیاست دشمن سازی) و جنبه دیگر آن کاربرد ابزارهای دیگر (سیاست مداخله به اصطلاح بشر دوستانه) را مد نظر دارد. آمريكا با طرح این سیاست دوگانه که رژیم صهیونیستی نقش زیادی در آن ایفا میکند، قصد دارد برای تضعیف ایران گام بردارد. با روی کار آمدن بوش پسر، جنبه زور و قدرت چهره قالبی پیدا کرد. مشاوران ارشد کاخ سفید در این دوران یعنی دیک چنی، رامسفلد و رایس معتقد بودند که در تمامی مسائل بینالمللی که منافع آمريكا به خطر انداختهاند باید سیاست مداخله جویانه با کاربرد قوه قهریه مد نظر قرار گیرد. جنگ آمريكا در افغانستان و در پی آن عراق به عنوان یکی از اعضای محور شرارت نیز تقویت کننده، همین مطلب است. اما مخالفتهای جهانی و به ویژه انتقادات زیادی در زمینه سیاستهای آمريكا در قبال ایران چه در داخل و چه در خارج از آمريكا، دست اندکاران کاخ سفید را در مورد کاربرد زور با تردید مواجه کرده و آنها را تشویق کرده است که سیاست دو جانبه خود در دوران پس از جنگ سرد (مداخله به اصطلاح بشر دوستانه) را تقویت کند که دو نمونه بارز این امر در خاورمیانه پیشنهاد اصلاحات در حکومت خودگردان فلسطین و نیز تسریع روند اصلاحات در جمهوری اسلامی ایران است. آمريكا با طرح پیشنهاداتی مانند نقشه راه و نیز طرح بزرگتری بنام خاورمیانه بزرگ در صدد است با توسل به ابزار اقناع، سلطه جدیدی را بر مصر، رژیم صهیونیستی، عربستان، سوریه، ترکیه و پاکستان تا شبه قاره هند، ایجاد کند، چون در صورت در اختیار گرفتن این کمربند که منابع زیر زمینی فراوان دارد، میتواند قدرت بازی خود را به لحاظ کنترل منابع انرژی در قرن حاضر بالا ببرد. طرح خاورمیانه بزرگ که کل جهان اسلام را در بر میگیرد در راستای دکترین نظامی آمريكا ارائه شده است. نقشه آن به نام هلال سرخ از موریتانی در شمال آفریقا تا اندونزی در شرق آسیا را در بر میگیرد. این منطقه مانند یک هلال است. بر اساس این طرح، این هلال باید شکسته شود. به بهانه دموکراسی و حقوق بشر باید وارد این منطقه شد و کشورهایی مانند عربستان، مصر، ایران و ... را تجزیه کرد. حادثه 11 ستامبر بهانه لازم برای اجرای این طرح را ایجاد کرد. بحث در مورد ایجاد کنندگان 11 سپتامبر وقت زیادی نیاز دارد. اما به طور قطع میتوان گفت که این کار با حمایت، اطلاع، همراهی و همکاری سازمانهای جاسوسی آمريكا انجام شد. امکان ندارد فردی از غارهای تورابورا در افغانستان چنین برنامه پیچیدهای اجرا کرده باشد، آن هم در مرکز نیویورک که صنایع الکترونیکی و راداری آنچنان مجهز و مسلطی دارد که حتی اگر موشکی از مسکو به سمت آمريكا شلیک شود آن را ردیابی و نابود میکند. به هر حال 11 ستامبر بهانه لازم برای جنگ نظامی را به ایالات متحده داد و جنگ تحت عنوان مبارزه با تروریسم و مبارزه با سلاحهای کشتار جمعی آغاز شد. آنها تا مدتی اصرار داشتند تعریفی از تروریسم ارائه نکنند. حتی جرج بوش اعلام کرد" تروریست کسی است که با ما نیست" اما رایس تعریف مد نظر آمريكا از تروریسم را ارائه کرد «تروریسم در دولتها، گروههای اجتماعی و انسانها وجود ندارد، بلکه تروریسم در فکر و عقیده انسانهایی است که به خود مواد منفجره میبندند و به استقبال مرگ میروند. این فکر عملیات استشهادی و شهادت در واقع تروریسم است. تا زمانی که این فکر ریشه کن نشود، تروریسم به قوت خود باقی میماند» بر این اساس جنگ با تروریسم را آغاز کردند. از دید کورتیس جونز سیاستهای آمريكا در خاورمیانه را در نیم قرن گذشته میتوان در سه هدف اصلی متمرکز کرد:
الف) حفظ سلطه غرب در طی دوران جنگ سرد بر منطقهای که نقش و اهمیت استراتژیک آن در دفاع از اروپا از دوران ناپلئون آشکار شده بود.
ب) حصول اطمینان از دسترسی به منافع نفتی خاورمیانه
ج) حصول اطمینان از امنیت رژیم صهیونیستی
جیمز وولسی رئیس سابق سیا و از متفکران ارشد تفکر نئومحافظه کاری، طرح جنگ دراز مدتی بنام جنگ چهارم را پیشنهاد کرده است. او معتقد است که پس از 11 ستامبر، آمريكا در موقعیت ویژهای قرار گرفته و وارد جنگ تازهای شده است که این جنگ ممکن است دهها سال به طول انجامد. وولسی ضمن قرار دادن فاشیستها، اسلام گرایان و تروریستها در کنار هم معتقد است که در واقع سه جنبش در خاورمیانه وجود دارد که اساساً باغرب، مدرنیته و اروپای غربی و آمريكا و هم پیمانان آنها در جنگاند. به نظر میرسد که آمريكا در صدد است با طرح این نوع دیدگاهها جنگ دراز مدتی را طراحی کنند تا بتوانند کماکان مثلث، نفت، اسلحه و جنگ را در منطقه خلیج فارس تثبیت نمایند. بنابراین آمريكا بعد از حادثه 11 ستامبر به بهانه مبارزه با تروریسم و سلاحهای کشتار جمعی حوزه نفوذ خود را به منطقه خاورمیانه افزایش داد تا اعتبار از دست رفته خود را در سطح داخلی و بینالمللی کسب نماید. که در این راستا علاوه بر اینکه موفق نبوده با پیامدهای منفی از قبیل افزایش موج مخالفت جویانه بازیگران ضعیفتر، واکنش مقابله جویانه قدرتهای عمده در برابر سلطه طلبی آمريكا، تضعیف جایگاه ابرقدرت در بین دولتها و ملتها و غیره، همراه بوده است. که همه اینها نشان دهنده نوعی بحران در نظام تصمیم گیری سیاست خارجی و دفاعی آمريكا در ارتباط با منطقه خاورمیانه است. به هر حال آنها تا به امروز در تمامی سیاستهایشان شکست خوردهاند و انشاءالله از این به بعد هم شکست خواهند خورد. رهبر معظم انقلاب به عمده سیاستهای آمريكا در خاورمیانه اشاره میکند و آن را شکست خورده میداند و میفرمایند:
«امروز آمريكا در سیاستهای خاورمیانهای خودش شکست خورده است سیاستهای خاورمیانهای آمريكا عمدتا معطوف به جمهوری اسلای ایران بود. از یک طرف افغانستان، از یک طرف عراق، فکر میکردند جمهوری اسلامی بین دو لبه یک گازانبری قرار خواهد گرفت و زیر فشار واقع میشود و دستهایش را بالا میبرد. سیاست خاورمیانهای آمريكا مبتنی بود بر تقویت رژیم صهیونیستی و یکی از بزرگترین اقدامها و تصمیماتشان این بود که در داخل لبنان، که همسایه مشرف بر سرزمین فلسطین غصب شده است، آن نیروی محرکه و مؤمن و اثر گذار و نافذ یعنی حزبالله و نیروی مقاومت از بین ببرند.[7]»
پیامدهای ناشی از سیاست یکجانبه گرایی آمريكا
یکجانبه گرایی آمريكا انزوای این کشور را موجب شده است. در نتیجه این کشور با نارضایتی شدید جهانی روبرو گردیده است و به شدت تضعیف خواهد شد. در زیر به پیامدهایي همانند: گسترش تروریسم، گسترش سلاحهای کشتار جمعی، اشاعه یکجانبه گرایی و هرج و مرج بینالمللی، زوال اعتبار منطقهای آمريكا، افزایش مقاومت جهانی در برابر آمريكا، تضعیف قدرت اقتصادی آمريكا و افزایش ناامنی و بحران، که ناشی از سیاستهای یکجانبه گرایی آمريكاست اشاره میشود:
گسترش تروریسم: بنا به گفته کوفی عنان دبیر کل سابق سازمان ملل «برای دفع تروریسم باید فقر و بیعدالتی و دیگر نابرابریهای اجتماعی را باید از بین برد» این درحالی است که آمريكا عامل ایجاد بیعدالتی و تبعیض در جهان میباشد.
گسترش سلاحهای کشتار جمعی: تجربه اشغال عراق که گفته میشد در پی ساختن بمب اتمی است و عدم درگیری با کره شمالی که گفته شده دو تا شش بمب اتمی در اختیار دارد، همه اینها کشورهای ضعیف را تشویق میکند که:
برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی که در نظام طبیعت ضعیف پایمال است
اشاعه یکجانبه گرایی و هرج و مرج بینالمللی: آمريكا که سیاست یکجانبه گرایی را در پیش گرفته است و جهان در صورت آن بر آشفته خواهد شد و قدرتهای دیگر جهان برای متوقف کردن قدرت آمريكا تلاش خواهند کرد، با وجود یکجانبه گرایی آمريكا دیگر چه کسی به شورای امنیت اعتماد خواهد کرد؟ یکجانبه گرایی آمريكا انزوای این کشور را موجب شده. در نتیجه این کشور با نارضایتی شدید جهانی روبرو و به شدت تضعیف خواهد شد.
زوال اعتبار منطقهای آمريكا: آمريكا در سیاستهای خود در خصوص ایران ناموفق بوده است، در افغانستان و عراق هم در دو باطلاق عمیق گرفتار شده است. بعلاوه مسئله مبارزه با تروریسم وی، انسجامی در غرب بوجود نیاورد و کمکم اعتبار منطقهای غرب در حال از بین رفتن است. رهبر معظم انقلاب میفرماید: «امروز آمريكا در سیاستهای خاورمیانهای خودش شکست خورده است.[8]»
افزایش مقاومت جهانی در برابر آمريكا: مقاومت جهانی در برابر آمريكا به دلیل برخی سیاستهای خشن توجیه ناپذیر همچون حمایت صریح و قاطع از رژیم صهیونیستی، یکجانبه گرایی، توسعه طلبی، اشغال عراق و افغانستان، مخالفت با سوریه و لبنان، حمایت از برخی گروهای تروریستی همچون القاعده و غیره، افزایش یافته است.
تضعیف قدرت اقتصادی آمريكا: اگر در گذشته توان یک دولت بزرگ را صرفا از راه ارزیابی توان جنگی آن میسنجیدند، امروزه منابع و عوامل قدرت تغییر یافته است و کاربرد زور حتی کشور به کارگیرنده را از اهداف اقتصادیاش نیز دور میکند و حتی دمکراتیکترين دولتها نیز نمیتوانند این تأثیرات را نادیده بگیرند.
افزایش ناامنی در جهان و خاورمیانه: رهبر معظم انقلاب و فرمانده کل قوا به این موضوع اشاره میکنند و میفرماید: «امروز اصلیترین عامل ناامنی در منطقه خاورمیانه، حضور آمريكاییها و دخالت آنهاست. آنها هم در عراق، هم در لبنان، هم در فلسطین مایه ناامنی هستند، مایه بیثباتی هستند.[9]»
افزایش و دامن زدن به بحرانها: افزایش بحران منطقهای و فرامنطقهای در کشورهای مسلمان نشین، جلوه کوچکی از داعیه برتری و استیلا طلبی و تخاصم تمدن لیبرال دمکرات غرب به رهبری آمريكا، در مواجهه با احیاء تمدن بزرگ اسلامی است.
ضرورتهای چند جانبه گرایی در جهان
ویژگی سیاست معاصر بینالمللی همچنان شکاف فزاینده بین آمريكا و بقیه جهان حتی اروپاست. این اختلاف نتیجه ناتوانی آمريكا به رغم توان نظامی چشمگیر آن، برای دستیابی به اهداف خود به طور یکجانبه است. بر اساس نظر سنجیها اکثریت رو به فزونی در اروپا آشکارا منتقد سیاستهای آمريكا هستند. آمريكا قانون خود را در آن سوی مرزها اجرا میکند، علیه کشورهای غیر تابع تحریم اعمال میکند، سیاستهای اقتصادی و اجتماعی را بر دیگر کشورها تحمیل میکند، شرکتهای آمريكایی را از یارانه برخوردار میکند در حالی که بر سر راه کالاهای خارجی موانع تجاری بزرگ پدید میآورد، درموقعیتهای بحرانی، معیارهای دوگانه ناعادلانه اتخاذ میکند و با ارعاب، کشورهای دیگر را به پذیرش و اجرای سیاستهای خود وا میدارد، با بیقیدی از معاهدههای بینالمللی مانند پیمان ضد موشک بالستیک، پیمان خلع منع آزمایش و....خارج میشود این اقدامات شدیداً نظام بینالمللی و منافع تمام کشورهای قانونپذیر را تضعیف کرده است. این روند باعث تعابیر متناقضی در مورد چگونگی فراهم آوری ضروریترین کالاهای مورد نیاز همگان، یعنی امنیت، صلح، محیط زیست، بهداشت، تجارت و..... شده است. بنابراین به نگرش تازهای نیاز است که جهان را به صورت عرصه پیچیدهای ببیند که مقاصد یک کشور به طور دائم در تعامل با سایرین مطرح میشود. حتی کشوری به قدرتمندی نظامی و اقتصادی آمريكا نمیتواند با زور تنها به اهداف خود دست یابد. چند جانبه گرایی نه یک گزینه که یک ضرورت برای تمام کشورهاست.
نتیجه گیری
بررسی سیر تاریخی سیاستهای آمريكا از بدو پیدایش تا کنون که عمدتاً توسط افرادی مانند مونروئه، تئودرو روزولت، ویلسون، فرانکلین روزولت، ترومن، آیزنهاور، کندی، مک نامارا، نیکسون، کارتر، ریگان، بوش، کلینتون، بوش پسر و اوباما، مطرح گردیده است، نشانگر آن است که همواره این سیاستها با خوی استکباری، در راستای توسعه طلبی و سلطه طلبانه، سیر صعودی داشته و ضمن فاصله گرفتن از منشور ملل، صلح و امنیت بینالمللی را تهدید کرده است و همواره باعث نگرانی و ناراحتی بخش عمدهای از کشورهای جهان از سیاستهای اتخاذ شده توسط دولت مردان آمريكا شده است، که تداوم سیاستهای استکباری آمريكا و حمایت از رژیمهای غیر دمکراتیک و اشغالگر، در عمل موجب بیاعتباری دموکراسی و لیبرالیسم و خشم و نفرت، ملتهای آزاده و کشورهای مستقل جهان شده است، در نتیجه این امر علاوه بر اینکه بیاعتباری بیشتر آمريكا، را در افکار عمومی جهان به همراه داشته، با پیامدهای منفی از قبیل: گسترش تروریسم، گسترش سلاحهای کشتار جمعی، افزایش موج مخالفت جویانه بازیگران ضعیفتر، افزایش ناامنی، زوال اعتبار منطقهای آمريكا و غیره همراه بوده است. که همه این موارد نشان دهنده نوعی ناتوانی در نظام تصمیم گیری سیاست خارجی و دفاعی آمريكا در ارتباط به جهان و خاورمیانه است.
نگرش روسيه به تركيه ژئوپليتيك يا ژئواكونوميك؟
مقدمه
گذشته روابط روسيه و تركيه سراسر جنگ و رقابت بوده است. در دوران جنگ سرد نيز روابط آنان تحت تأثير رقابتهاي دو ابرقدرت قرار داشت و روابط اقتصادي نيز بسيار محدود بود. 8 بار جنگ بين دو كشور از قرن 18 تا اوايل قرن 19 به خوبي رقابت ژئوپليتيكي بين دو كشور را نشان ميدهد. با پايان يافتن جنگ سرد رقابت 400 ساله بين روسيه و تركيه يا به نوعي برخورد تمدنها بين مسيحي ارتدوكس و اسلام پايان يافت. با اين وجود حتي در حال حاضر برخي معتقدند كه آنكارا خواهان انتقام از روسيه به دليل سرزمينهايي است كه از اين كشور جدا گرديده است.
اما مسكو و آنكارا در حال حاضر در شرايط جديدي قرار گرفتهاند و به همين دليل در حال باز تعريف خود و روابطشان با ديگران هستند. روسيه نگرش ايدئولوژيك خود را رها كرده و در پي تأمين منافع سياسي و اقتصادي است. در اين نگرش از احمدي نژاد گرفته تا جورج بوش ميتوانند به عنوان يك دوست و شريك تلقي گردد و اگر لازم باشد بلاروس در جايگاه رقيب تلقي ميشود. از طرفي روسها بشدت از ترتيبات سياسي بينالمللي ناراضي هستند اما به دليل برخي ملاحظات واكنش جدياي نشان نميدهند. تركيه نيز كه از روند پذيرش در اتحاديه اروپا سرخورده است و مشكلات امنيتي جدياي در محيط پيراموني خود احساس ميكند در پي تحكيم و تعميق روابط با همسايگان خود است.
به هر حال روابط امروز روسيه را با تركيه ميتوان به دو بخش تقسيم كرد. بخش اقتصادي و يا همان ژئواكونوميك كه رشد قابل ملاحظهاي يافته و بخش سياسي كه به رغم هماهنگيها و اشتراكات سياسي بوجود آمده، هنوز شاهد رقابتهايي بين دو كشور در زمينههاي گوناگون و ترسهايي هستيم كه هنوز وجود دارد.
آيا بالاخره مسائل ژئوپليتيكي و يا همان مسائل سياسي غالب خواهد كرد؟ و يا آنكه مسائل اقتصادي و يا به عبارت بهتر دغدغههاي ژئواكونوميكي و سیاستهاي همسو در امور بينالمللي كه فضاي همكاري جويانهتري را ميطلبد، پيروز خواهد شد؟
بحث اصلي اين پژوهش آن است كه روندهاي موجود نمايانگر آن است كه به دليل نگرشهاي جديد روسيه به تحولات بينالمللي هم در حوزههاي اقتصادي و هم تا حدودي در مسائل سياسي و استرتژيك، سیاستهاي مسكو به تركيه نزديكتر ميگردد. براي اثبات اين مدعا در ابتدا به سیاستها و نگرشهاي روسيه اشاره ميشود و با توجه به آن موارد، به رقابتها و فرصتها در روابط روسيه و تركيه پرداخته ميشود.
١- بلشويكهاي تاجر اما مغبون
انگيزههاي امروز روسيه كاملا بيشباهت با دوران شوروي است. اتحاد جماهير شوروي داراي ايدئولوژي جهانياي بود كه قدرت نظامي و تجارت روسيه آنرا پشتيباني و حمايت ميكرد. اما روسيه قرن 21 ايدئولوژي را در صندلي عقب نشانده و تجارت را به بيان مورگنتا ستاره راهنماي خود ساخته است. شوروي اصرار بسياري براي قبولاندن ايدههاي سوسياليستي-كمونيستي به مردمان جهان داشت و در اين راستا از هيچ كاري فروگذاري نميكرد، اما پوتين تنها به دغدغههاي لوك اويل و گازپروم و شركتهاي روسي فكر ميكند. مثل مشهوري وجود دارد كه ميگويد آنچه كه براي گازپروم خوب است براي روسيه نيز خوب است[11]. در اين شرايط ايدهها و هنجارها به سختي يك متغير تأثيرگذار در سیاستهاي روسيه دوران پوتين به حساب ميآيد. رفتار امروز روسيه نشان ميدهد كه تنها به سرمايه اعتماد دارند و بيدليل خود را وارد مشاجرات و دعواهاي بينالمللي نميكنند. به همين دليل آن چه موضوع اصلي براي روسيه است نه كلاهكهاي هستهاي بلكه قيمتهاي در حال نوسان انرژي است[12]. جالب اينجاست كه با آنكه ايدئولوژي ديگر از اولويتها روسيه نيست غرب به رهبري آمريكا ارزشهاي خود را براي جهانيان موعظه ميكنند. ژئوپليتيك نيز براي مسكو اساساً به خاطر تأثير بر منافع اقتصادي آن اهميت دارد. در نظر پوتين، دولت به چيزي همچون يك شركت روسي بايد تبديل شود.
در همين راستا است كه آنان تلاش بسياري براي حفظ اقتصاد خود -در اين محيط سياسي و ديپلماتيك ظالم بينالمللي از نظر مسكو- دارند و البته به خوبي نيز خود را با اين شرايط وفق دادهاند. در اين نگرش، هر كسي ميتواند يك شريك باشد. از جورج بوش گرفته تا رهبر حماس خالد مشعل و از گزارش دهنده شوراي اروپا در مساله چچن، لورد فرانك جاد، تا رئيس جمهور ايران. به همين نسبت نيز هر كسي ميتواند يك رقيب باشد، حتي رئيس جمهور بلاروس الكساندر لوكاشنكو. براي مسكو اين روابط يك مساله شخصي نيست بلكه تجارت است.
از طرفي روسيه چرخش قابل ملاحظهاي به سمت اوراسيا داشته است. روسيه به عنوان وارث اصلي اتحاد جماهير شوروي در منطقه CIS منافع خاص و ويژهاي دارد. رويکرد کلي و اساسي روسيه حفظ انحصاراتي است که از زمان شوروي براي اين کشور باقي مانده است. اين انحصارات اقتصادي شرايطي را براي روسيه فراهم ميآورد که حداکثر منافع را كسب كند. و البته نگاه روسيه به خودش به طور دقيق و درستي بر پايه موتور اقتصادي CIS استوار است. قيمتهاي بالاي انرژي اغلب با تخفيف به همسايگان عرضه ميشود. همچنين لابيهايي براي فضاي اقتصادي مشترك(CES)، يك منطقه تجاري آزاد و بازار مشترك براي روسيه، اوكراين، بلاروس و قزاقستان در جريان است. اما در همين رابطه روسيه معتقد است كه ارز مشترك براي اين منطقه بسيار زود است و همچنين با الحاق اين دسته از كشورها به WTO مخالفت ميكند[13]. البته آسياي مركزي و قفقاز يك منبع كارگر ارزان قيمت هم براي بخش خصوصي و هم براي بخش دولتي روسيه نيز به حساب ميآيد[14].
در همين حال بايد ذكر كرد كه حجم تجارت سالانه بين روسيه و كشورهاي آسياي مركزي و قفقاز از سالهاي 1992 تا 1998 در سطح پايين اما ثابت حدود 6-7 ميليارد دلار بود. در 1999 و در پي بحران اقتصادي در روسيه گردش تجاري 50 درصد نسبت به 1992 تا 1998 افت داشت. حجم تجارت بين سالهاي 2000 و 2003 كاملا ساكن بود و همچون دوره 1992 تا 1998 يعني 6 تا 7 ميليارد دلار بود. از 2004 به بعد حجم تجارت افزايش قابل مشاهدهاي داشت. بين 2004 و 2006 گردش تجاري 42 درصد افزايش يافت و از 5/10 به 9/14 ميليارد دلار رسيد. نكته مهم اين است كه در 5 سال اخير بيشتر تجارت در زمينه انرژي بوده است[15].
از سال 1997 روسيه سعي داشت سیاستهايش را با توجه به جغرافياي اقتصادي منطقه تحت كنترل خود، متحول كند. نمتسف معاون نخست وزير در سال 1997 در اين زمينه اظهار داشت كه روسيه خواهان فعاليت بيشتر در توسعه مناطق نفتي درياي خزر است تا با رشد نفوذ غرب در منطقه مقابله كند. تمركز جديد روسيه بر مسائل انرژي نشاندهنده آگاهي اين كشور از تغيير قواعد بازي بوده است. شركتهاي روسي در اغلب طرحهاي بينالمللي براي بهرهبرداري از نفت و گاز در خزر و آسياي مركزي شريك هستند. گرچه شركتهاي روسي از نظر اقتصادي براي مقابله با غرب و شركتهاي آسيايي چندان قدرتمند نيستند ولي از نفوذ قابل توجهي برخوردارند. با وجود عدم توانايي اقتصادي روسيه براي رقابت با رقباي قدرتمند ديگر در منطقه روسيه از اهرم نفوذ در منطقه كه كنترل بر راههاي انتقال منابع انرژي اين كشورهاست استفاده مينمايند.
روسيه به دنبال تضمين مشاركت شركتهايش در استخراج منابع انرژي در منطقه و حمل و نقل نفت و گاز به بازارهاي جهاني است. شركتهاي روسي سرمايهگذاريهاي گستردهاي در زمينه انرژي در اوراسيا داشتهاند كه از آن جمله ميتوان به توسعه ميادين نفت قزاق و گاز ازبك براي توليد برق در تاجيكستان اشاره كرد. البته تلاشهايي هم كه براي متنوع سازي انرژي از طرف غرب صورت گرفته اساسا چندان مثمر ثمر نبوده است. در بخش انرژي روسيه خريدار اصلي توليد کنندگان انرژي منطقه (ترکمنستان، آذربايجان و قزاقستان) است و همزمان فروشنده اصلي به مصرفکنندگان منطقه (گرجستان، بلاروس، اوکراين، ارمنستان، مولداوي) ميباشد. در بخش حمل و نقل نيز زير ساختهاي لازم در زمان شوروي به نحوي پيشبيني شده که به قول معروف همه راهها به مسکو ختم شود. و روسيه از هر گونه خط لولهاي كه از مسير كشورش نگذرد بشدت به مخالفت ميپردازد. در همين راستا ميتوان به قراردادي اشاره كرد كه پنج مقام ارشد در امور مربوط به انرژی از کشورهای رومانی، صربستان، کروواسی، اسلوونی و ایتالیا، قرار بود قراردادی را امضا کنند که بر مبنای آن، خط لولهای به طول 1400 کیلومتر از شهر کنستانا (از بنادر بزرگ رومانی در حاشیه دریای سیاه) تا بندر تریستا (از بنادر شمالی کشور ایتالیا) ساخته شود. این خط لوله که پیشبینی میشد بین دو تا سه و نیم میلیارد دلار هزینه در بر داشته باشد، «خط لوله نفت سراسری اروپا» نامیده شد. این خط لوله که قرار بود دو بندر را در کشورهای رومانی و ایتالیا به هم وصل کند، قابلیت انتقال روزانه 60 تا 90 میلیون تن نفت (2/1 تا 8/1 میلیون بشکه) در روز را داشت.
پس از اين مسائل، تلاشهای جدياي از طرف روسیه برای تحت کنترل درآوردن قیمت و نظارت بر خط لولهها آغاز گردید. کرملین با "نورسلطان نظربایف" رئیس جمهور قزاقستان وارد مذاكره شد تا در طرح انتقال نفت و گاز آسیای میانه بدون گذر از روسیه شرکت نکند. پس از گفت و گوهاي بسيار، نظربایف با نظر روسیه برای امتناع از طرح اتحادیه اروپا موافقت کرد و تصمیم گرفت "ولادیمیر پوتین" رئیس جمهور روسیه را در سفر وی به عشق آباد همراهی کند تا با هم "قربانقلی بردی محمدوف" رئیس جمهورترکمنستان را متقاعد کنند. پس از موفقيت مذاکرات سه جانبه بود كه تمامي اميدهاي اروپا براي متنوع سازي در زمينه انرژي در اين زمينه به يأس تبديل گرديد.
اما گذشته از مسائل اقتصادي لازم است كه به مسائل امنيت و دغدغههاي اساسي روسي نيز اشاره گردد كه در اين زمينه روسيه به شدت تحت فشار است. در اين زمينه ميتوان به معاهدات امنيتي اشاره كرد. هستههاي اوليه امنيت اروپايي و اوراسيايي انواع معاهداتي هستند كه با معاهده 1975 هلسينكي آغاز شدند و در مسكو در 1991 گسترش يافتند. اين معاهدات عبارتند از معاهده 1987 واشنگتن در مورد نيروهاي هستهاي ميانجي در اروپا(INF)، معاهده 1990 پاريس در مورد نيروهاي متعارف در اروپا (CFE) كه در 1999 نيز گسترش يافت و معاهدات پاريس و روم بين ناتو و روسيه در 1997 و 2002. به هر حال اگر نه همه بلكه بيشتر آنها در حال كمرنگ شدن و نابودي قرار دارند.
در سال 2005 وزير دفاع روسيه سرگي ايوانف به وزير دفاع وقت آمريكا دونالد رامسفلد اعلام كرد كه روسيه قصد انصراف از INF را دارد. از طرفي روسيه امروزه بطور جدي خواهان انصراف از معاهده CFE است[16]. روسيه ادعا ميكند كه عدم ورود دولتهاي بالتيك براي تصويب اين معاهده باعث ميشود كه بالتيك تبديل به يك "منطقه خاكستري" از تهديداتي كه مورد توجه روسيه است، گردد و البته از طرفي روسيه اعلام ميكند كه ناتو به سختي توان مقابله با تهديدات فعلي در اوراسيا را دارد. البته غرب نيز در كنفرانس سازمان امنيت و همكاري در اروپا در استانبول در 1999 بيان كرد كه زماني كه روسيه نيروهايش را از مولداوي و گرجستان عقب بكشد، ملل بالتيك بايست اين معاهده را به تصويب برسانند. البته روسيه در اين مقطع زماني هم از خروج نيروهايش از مولداوي و گرجستان و يا پذيرش هرگونه تعهد سياسي و حقوقي كه بايد انجام گردد امتناع كرد و بنابراين هرگونه توافقي به بن بست رسيد.
تلاشهاي روسيه براي انصراف از معاهدات INF و CFE نشانگر ترس از اين نكته است كه فشار سياسي و نظامي غربي براي عضويت دولتهاي شوروي سابق در ناتو و يا اتحاديه اروپا در راستاي ايجاد اصلاحات دموكراتيزاسيون در روسيه و يا هر جاي ديگر در دولتهاي CIS است كه در آن جا مسكو از حكومتهاي اقتدارگراي سلطنتي حمايت ميكند و منافع جدياي دارد[17].
از زماني كه روسيه رقابت نظامي با آمريكا و حتي ناتو را در توان خود نميبيند و همچنين منافعاش در CIS مورد تهديد است، مباحثي حول استفاده از سلاحهاي هستهاي استراتژيك را براي زدن ضربه اول مطرح كرده است. به واقع روسيه در گذشته بيجهت چتر هستهاي خود را بر روي CIS گسترش داده بود در حاليكه هيچكدام از اين دولتها از روسيه چنين درخواستي نكرده بودند. اما اين چنين برنامهريزياي كه به درستي شكل گرفته ميتواند نهايت يك تصميم منطقي باشد اگر مسكو خودش را از اين دو معاهده موازي يعني كنترل تسليحات و امنيت در اروپا انصراف دهد و از منافعش در امنيت اروپا صرف نظر كند.
به هر حال تمامي اين موارد حكايت هر چيزي هست جز يك داستان موفقيت آميز. و روسيه نيز همواره با ناراحتي و گلايه شرايط را دنبال ميكند و گاهي اوقات نيز كنترل اعصاب خود را همچون كنفرانس مونيخ از دست ميدهد. يكي از همين مسائل در زمان استقرار سيستمهاي موشكي آمريكا در اروپاي شرقي بود كه روسيه به رغم اعتراضهاي بسيار عملا كاري نتوانست انجام دهد. در مورد همكاري با كشورهاي اوراسيا نيز همين مساله حاكم است. از نظر رسمي همكاري استراتژيك اعلام شده با اوكراين كه در برخي از ابعاد به نظر در پاسخ به چالش تركيه بكار رفته در حال حاضر هيچ اثري از آن نيست. آذربايجان كه عضو مهم CIS است تبديل به متحد دوفاكتوي تركيه گرديده است. و روسيه به دليل نبود مرز مشترك با ارمنستان و اهميت پايين آن براي امنيت و منافع روسيه، اين كشور رها كرده است. هم در آبخازيا و هم در قرهباغ، روسيه قادر به ارائه يك فرمول مورد قبول نيست و منازعه همچنان ادامه دارد.
به هرحال همانگونه كه اشاره گرديد براي فهم سیاست روسيه بايد دو نكته را درك كرد. اول آنكه نگرش سیاستمداران كرملين منفعت طلبانه و گرايش اقتصادي پيدا كرده است. و دوم اينكه آنان شاهد عقب نشيني پي در پي از مواضع سياسي خود هستند و با نگراني اين وضعيت را پيگيري ميكنند اما به دليل اينكه توانايي مقابله با اين شرايط را ندارند و يا اينكه منافع اقتصادي و ژئواكونوميك خود را در اولويت ميبينند، اقدام جدياي صورت نميدهند. پس از اشارهاي مختصر به سیاستهاي روسيه به تأثير اين سیاستها در نگرش مسكو به تركيه و روابط آنان ميپردازيم.
اختلافها و رقابتها
مهمترين نگرش روسيه به تركيه كه باعث اختلاف و يا رقابت ميگردد همان ترس ناشي از ناديده گرفتن شدن و عقب نشيني و به عبارت بهتر از بين رفتن فرصتهاي ژئوپليتيكي به وسيله تركيه است. البته اين مسئله و ترس روسيه تا حدودي به گذشته روابط دو كشور نيز بر ميگردد.
گذشته روسيه و تركيه سراسر از رقابت بوده است. البته به بيان معروف همسايگان هميشگي، رقباي دائمي نيز هستند. يكي از علل اصلي مشكلات بين تركيه و روسيه به مسائل ژئوپليتيكي مربوط ميشود. براي حدود دو قرن دو كشور مرز مشتركي در قفقاز داشتند و براي تسلط در درياي سياه مبارزه ميكردند. براي روسيه اين مبارزه افتخارآميز از 1768 تا 1878 بود. پس از 70 سال ثبات نسبي از 1920 دوباره منطقه با يك خلا قدرت مواجه شده و دولتها و شكلبنديها سياسي جديدي در حال شكلگيري است.
بيشتر سياسيون روسي، تركيه را به عنوان يكي از برندههاي اصلي فروپاشي شوروي تلقي ميكنند. در نظر آنان آنكارا بدون هيچ تلاش جدياي، دسترسي خود را به همسايگان جنوبي روسيه باز يافته است. در زمان گذشته كه رهبران مسكو تمايل به غرب داشتند، تركيه را به عنوان يك نيروي تأمين كننده ثبات در جنوب شوروي سابق كه ميتواند نفوذ غرب را به شكل خوش خيم طرحريزي كند نگاه ميكردند. در حال حاضر اين ذهنيت ژئوپليتيكي در روسيه وجود ندارد و براي آنان مشكل است كه تركيه را به عنوان يك رقيب در بخشهايي از حوزه سابقشان ناديده بگيرند. اين تفكر در حال حاضر اكثريت را در دوماي دولتي برعهده دارند. تنها تفاوت اصلي در ميان آنها در اين است كه آيا بايد تركيه را به عنوان بازيگري مستقل در نظر بگيرند و يا به عنوان بازيگر نيابتي ابرقدرتها يعني آمريكا تلقي كنند.
از طرفي تركيه در اتحادي با اوكراين و آذربايجان و گرجستان (كه آمريكا و ناتو نيز در آن حضور دارند) شركت كرده است كه البته به نظر در مقابل روسيه و ارمنستان قرار ندارد. مسكو نيز به دليل سازماندهي ضعيف، خود را از يك اتحاد معنوي از طريق ارتدوكس مسيحي با اعضاي بالقوه خود همچون اوكراين و گرجستان و مولداوي محروم كرده و راه را براي نفوذ غرب باز گذاشته است. اما به هر حال تركيه به خوبي آگاه است كه با بسته شدن تنگههاي درياي سياه و اين مطلب كه حداقل برخي خطوط لوله از خزر از روسيه گذر خواهد كرد، همواره سیاستهاي خود را نسبت به روسيه تعديل كرده و همچنان اهميت ژئوپليتيكي روسيه را جدي تلقي ميكند.
نكته ديگر مسائل نظامي است، توازن نظامي منطقهاي كه در گذشته نيز براي روسيه بسيار ناراحت كننده بود در حال حاضر بسيار وخيمتر گرديده است. درياي سياه به درياچه ناتو تبديل شده است. و زماني كه روسيه و اوكراين بر سر تقسيم ناوگان درياي سياه و سواستوپل ميجنگيدند و با هم منازعه داشتند، خود نيروي دريايي روسيه بطور برق آسايي از بين رفت. از طرفي روسها شاهد رشد نيروي دريايي تركيه هستند كه آنان را بسيار نگران ساخته است. برگزاري مانورهاي مشترك آمريكا با تركيه در درياي سياه نگراني روسيه را تشديد ساخته است و اين احساس را تشديد كرده كه روسيه در اين منطقه بازنده بزرگ است. البته نيروي دريايي در روسيه بطور سنتي نقش كمكي در استراتژي نظامي روسيه داشته است. اما به هر حال ارتش روسيه موقعيتهاي كليدي را در بسياري مناطق از دست داده و تنها سايهاي از شوروي قدرتمند خود باقي گذاشته است.
نكته بعدي موضع گيريهاي سياسي تركيه و روسيه در زمينه منازعات و روابط آنان با همسايگان است كه برخي از روابط و موضع گيريهاي سياسي تركيه موجب رنجش روسيه گرديده است. تركيه که در جنگ قرهباغ از آذربايجان حمايت ميکرد و توانست در سايه همسويي با سیاستهاي آمريکا، مسير خط لوله نفت باكو ـ تفليس ـ جيحان را از خاك خود عبور دهد و موقعيت و منافع استراتژيك خودش را ارتقاء دهد. از سوي ديگر در گرجستان نيز كمكهاي نظامي و امنيتي گستردهاي به اين كشور كرده است تا امنيت مسير خط لوله نفت مذكور تأمين شود. و در بعد اقتصادي بخش خصوصي تركيه حضور قدرتمندي در كشورهاي منطقه دارد و سرمايه گذاريهاي كلاني انجام داده است. تمامي اين امور به معناي ورود به حوزه خصوصي شوروي در نظر گرفته ميشود.
جمهوري آذربايجان از زمان استقلال تا سال 1993 که مليگرايان افراطي تقريباً قدرت را در اختيار داشتند، ديدگاه امنيتي خود را بر پايه تبعيت محض از ترکيه بنيان گذاشته بود. پس از روي کار آمدن حيدر علياف و حضور تقريباً 13 ساله وي در قدرت روند جهتگيري سياست خارجي باکو تا حدي متعادلتر گرديد. در اين مدت باکو همزمان با اتخاذ استراتژي غربگرايي و گسترش روابط با ناتو تلاش مينمود روابط خود را با روسيه نيز به صورت دوستانه حفظ نمايد. پس از برقراري آتش بس در جنگ قرهباغ در مه 1994 سياست خارجي آذربايجان ضمن حفظ و توسعه روابط با روسيه جهت جلوگيري از ناخشنودي روسها و كمك آنها به ارامنه، گرايش غربي پيدا كرد، و در اولين قدم و در اقدامي سياسي ـ اقتصادي در 20 سپتامبر 1994 در باكو با كنسرسيومي از شركتهاي نفتي بينالمللي به رهبري بريتيش پتروليوم يك معامله 8 ميليارد دلاري همراه با شركت دولتي نفت آذربايجان به امضاء رساند.
اين قرارداد كه به «قرارداد قرن» معروف شد، براي مدت سي سال و براي توليد روزانه 80 هزار بشكه نفت در روز از سال 1997 منعقد شده است و برنامهريزي شده است كه در سالهاي بعد از 2010 به يك ميليون بشكه در روز برسد. حوزه عملياتي آن براي توسعه حوزههاي نفتي برون ساحلي آذري، چراغ و گونشلي در درياي خزر در نظر گرفته شده است و ذخاير اثبات شده آن 4/5 ميليارد بشكه ميباشد. سـرمايهگذاران ديگر در «قرارداد قرن»، عـلاوه بر بريتيش پتروليوم، شركتهاي آمريكايي شامل آموكو (17 درصد)، پنزوئيـل (8/9 درصد)، يونوكـال (5/9 درصد)، اكسـون (5 درصد)، لوك اويل روسـي (10 درصد)، استات اويل نروژي (5/8 درصد)، ايتوچوي ژاپنـي (45/7 درصد)، رامكوي بريتانيايـي (2 درصد)، شركت دولتي نفت تركيه ( 75/6 درصد)، دلتاهس عربستان صعودي (6/1 درصد) و سوكار آذربايجان (10 درصد) ميباشند[18]. حيدرعلياف با واگذاري 10درصد از سهام اين قرارداد به شركت روسي لوك اويل سعي كرد رضايت و موافقت روسيه براي بهرهبرداري مستقل از بخش آذري درياي خزر را جلب كند.
به هر حال ترکيه به دليل اشتراکات قومي و فرهنگي با آذربايجان از دير باز يکي از مهمترين حاميان مردم آذربايجان به شمار ميرود. برقراري جمهوري اول در باکو (1918 تا 1920) با حمايت حکومت عثماني در آذربايجان محقق شد. پس از فروپاشي نظام کمونيستي در شوروي اين حمايتها از جمهوري آذربايجان بيشتر شده است. ترکيه نخستين کشوري بود که پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در سال 1991 و اعلام استقلال آذربايجان اين کشور را به رسميت شناخت. تقويت روابط با تركيه كه به دنبال استقلال رشد يافته بود تحت رهبري علياف نيز تداوم يافت. در سراسر دوره زماني بحران قرهباغ آذربايجان مورد حمايت تركيه قرار گرفت كه كمكهاي انسان دوستانه و ديگر كمكها براي آذربايجان فراهم ميکرد، و محاصره اقتصادي ارمنستان به وسيله آذربايجان را تقويت ميكرد. موافقتنامه بين دو كشور در حمايت از ساخت خط لوله نفتي از حوزههاي برون ساحلي آذربايجان به بندر تركي جيحان از طريق گرجستان در اكتبر 1998 به امضاء رسيد. موافقنامههاي بيشتري به وسيله شركت نفت دولتي جمهوري آذربايجان سوکار و تعدادي از كمپانيهاي نفتي در اكتبر 2000 به امضاء رسيد. روابط اقتصادي ترکيه و آذربايجان همواره در حال گسترش بوده است. از ابتداي استقلال آذربايجان تا پايان سال 1998 تعداد 1175 شرکت و نمايندگي بنگاه اقتصاديترک در آذربايجانايجاد شده است[19].
اما يكي از مسائل جدي در روابط روسيه و تركيه احداث خط لوله باكو ـ تفليس ـ جيحان بود. آمريكا در راستاي تنوع بخشيدن به مراكز عرضه انرژي از خطوط لوله جديد كه روسيه نقشي در آن نداشته باشد حمايت ميكند. توافقات اوليه براي احداث اين خط لوله بين رؤساي جمهور آذربايجان، گرجستان و تركيه در حضور بيل كلينتون هنگام نشست سازمان امنيت و همكاري اروپا در استانبول در سال 1999 صورت گرفت و به امضاء رسيد. توليد اوليه نفت ازحوزههاي آذري، چراغ و گونشلي از سال 1997 شروع شد و از طريق بازسازي خط لوله قديمي باكو به سوپسا واقع در ساحل گرجي درياي سياه از اين مسير نفت اوليه توليدي صادر شد. با افزايش سرمايهگذاري شركتهاي نفتي بينالمللي اروپايي و آمريكايي به رهبري بريتيش پتروليوم و تأمين مالي پروژه خط لوله نفت باكوـ تفليسـ جيحان از طرف مؤسسات مالي اروپايي و آمريكايي، احداث اين خط لوله در سپتامبر 2002 در منطقه سنگچال در 60 كيلومتري جنوب باكو آغاز شد، و اولين محموله نفت صادراتي از اين مسير در تيرماه 1385 اين خط مورد بهرهبرداري قرار گرفت.
نمونه ديگري از رقابت بر سر انتقال خطوط لوله انرژي با روسيه، خط لوله انتقال گاز ماوراي خزر است. اين خط لوله براي انتقال گاز حوزه تركمنستان به اروپا از طريق بستر درياي خزر، جمهوري آذربايجان، گرجستان و تركيه است كه موافقتنامه اصولي مربوط به ساخت اين خط لوله نيز به همراه موافقتنامه خط لوله باكو ـ تفليس ـ جيحان در 18 نوامبر 1999 در حاشيه اجلاس سران كشورهاي عضو سازمان امنيت و همكاري اروپا در استانبول توسط كشورهاي فوقالذكر منعقد گرديد و هزينه احداث آن 5/2 ميليارد دلار برآورد شد. اين خط لوله از عمق 400 متري درياي خزر از سواحل تركمنستان تا سواحل آذربايجان كشيده شد. اين خط لوله در ادامه از طريق گرجستان به تركيه و از طريق شبكه خطوط لوله گاز تركيه به اروپا متصل گرديد. به طور كلي مسئله خطوط لوله انتقال نفت و گاز نه صرفاً از ديدگاه اقتصادي بلكه به لحاظ ملاحظات سياسي از اهميت قابل توجهي برخوردار است. آمريكا براي جلوگيري از ايفاي نقش توسط جمهوري اسلامي ايران و روسيه در انتقال انرژي حوزه درياي خزر ابتداء ايجاد خط لوله باكو ـ تفليس ـ جيحان و سپس خط لوله ماوراي خزر را مطرح كرد. لذا انعقاد موافقتنامه مربوط به احداث اين دو خط لوله بين دولتهاي تركيه، قزاقستان، تركمنستان، آذربايجان و گرجستان، از نظر آمريكا يك موفقيت استراتژيك محسوب ميگردد. دراين رابطه آمريكا فشار فزايندهاي را به كشورهاي منطقه براي وادار نمودن آنها به انتقال نفت و گاز از طريق تركيه و تبديلاين كشور به مركز توزيع انرژي در منطقه وارد آورده است.
به هر حال تركيه با پشتوانه حمايت آمريكا و با توجه به روابط عميق فرهنگي، تاريخي، زباني و قومي نقشي بسيار مهم در اين زمينه ايفا كرد. ايجاد خط لوله باكو ـ تفليس ـ جيحان و خط لوله ماوراء خزر موجب تثبيت نقش اين كشور در منطقه بخصوص در قفقاز و در رابطه با انتقال نفت به بازارهاي جهان خواهد شد. عبور خط لوله انتقال نفت از تركيه نه تنها موجب كسب عوايد اقتصادي قابل ملاحظهاي خواهد شد بلكه موجب تقويت موقعيت و نقش اين كشور در معادلات منطقهاي و بينالمللي و تأثيرگذاري آن در تحولات منطقه ميگردد.
خط لوله ديگر خط لوله گاز باكو ـ تفليس ـ ارضروم است. بعد از آنكه اكتشافات و حفاريهاي انجام شده در حوزه نفتي شاه دنيز نشان داد كه اين حوزه بيش از آنكه نفت داشته باشد داراي ذخاير گاز به ميزان بيش از يك تريليون متر مكعب است، آذربايجان طي مذاكراتي كه با گرجستان و تركيه انجام داد، قرارداد ساخت خط لوله گاز باكوـ تفليس ـ ارضروم درمهر ماه 1380 بين آذربايجان، گرجستان و تركيه به امضاء رسيد كه توافق شد سالانه بيش از 6/6 ميليارد متر مكعب گاز را از حوزه شاه دنيز در درياي خزر به گرجستان و تركيه ارسال نمايد. در همين راستا جهت اجرايي شدن اين توافق، قرارداد "بريتيش پتروليوم" و "استات اويل" با آذربايجان به امضاء رسيده است. شركتهاي عضو اين كنسرسيوم در نظر داشتند با هزينهاي معادل 3/2 ميليارد دلار يك سكوي برون ساحلي توليد گاز را در ميدان «شاه دنيز» واقع در درياي خزر احداث كنند و با صرف 900 ميليون دلار به ساخت خط لولهاي مبادرت ورزند كه تا سال 2010 ظرفيت انتقال سالانه 6/6 ميليارد متر مكعب گاز به تركيه را داشته باشد[20].
اما پس از اشاره به خطوط لولهاي كه مسكو با آنان مخالفت ميكرد بايست به سيستم امنيتي مطلوب تركيه و آمريكا اشاره كرد كه البته خوشايند روسها نيست. پس از فروپاشي شوروي، آمريکا بيشترين مداخله را در قفقاز جنوبي داشته است. در واقع آمريکا از کنار منطقه قفقاز به آساني نخواهد گذشت. اهميت استراتژيکي منطقه قفقاز از چنان اهميتي برخوردار است که دايره وسيعي از قدرتهاي هستهاي بالقوه و بالفعل در اطراف وجود دارد. ديدگاه امنيتي آمريکا در خصوص قفقاز بر چندين محور استوار است که در واقع منبعث از نگرانيهاي امنيتي اين کشور و نيز علائق امنيتي که در قفقاز دنبال ميکند قابل بررسي است. آمريکا نگران نفوذ اسلام سياسي به جمهوريهاي مسلمان نشين بازمانده از شوروي و از جمله در منطقه قفقاز ميباشد. از ديگر محورهاي مهم رويکرد امنيتي آمريکا در قفقاز انزواي ايران است. از ديگر محورهاي مهم سيستم امنيتي مورد نظر آمريکا در قفقاز، جلوگيري از قدرتيابي روسيه و به نوعي جلوگيري از احياي امپراطوري شوروي دراين منطقه ميباشد.
از جمله محورهاي تلاش امنيتي آمريکا در منطقه قفقاز، حمايت از پيمانهاي امنيتي و نظامي است که بر مبناي توصيه غرب و با هدف واگرايي از روسيه يا ايران طراحي شده است. از جمله حمايت از پيمان گووام که در آن جمهوريهاي جدا شده از روسيه در قفقاز و ساحل درياي سياه (اوکراين و مولداوي) حول اين پيمان جمع شدهاند.
اما در كنار اين عواملي كه ذكر گرديد بايد اشاره شود كه برخي از عوامل ديگري بر تشديد جداييها و واگرايي در روابط دو كشور تأثيرگذار بوده است كه از آن ميان ميتوان به خاطره جنگها در ذهنيت مردم و سياسيون و نويسندگان و روزنامه نگاراني كه هركدام با توجه به خواست و اهداف خود مخالف همگرايي دو كشور هستند و فضاي عمومي منفي مردم نسبت به يكديگر اشاره كرد.
بنابراين مناطق منازعه در سطح منطقهاي از قفقاز و آسياي مركزي و درياي سياه شمالي (كريما) و برخي قسمتهاي بالكان گسترده شده است. اما شرايط بسيار هم نااميدكننده نيست. تا به حال هم مسكو هم آنكارا مقدار منصفانهاي از محدوديتها را اعمال كردهاند كه مربوط به مسائل چچن و كردستان است. در صحبتها و گفتگوييهاي كه رئيس جمهور دو كشور با يكديگر داشتهاند قرار گذاشتهاند كه از هيچ گروه تروريستي چه در خاك خود و چه در هر جاي ديگري حمايت نكنند. و تركيه نيز به رغم حضور اقتصادي گسترده در قفقاز تا به حال به طور جدي براي ايجاد يك حضور نظامي تلاش نكرده است. از طرفي باكو نيز به جاي اينكه بطور كامل با آنكارا باشد، اغلب براي تأمين منافع ملي خود از رقابتهاي روسيه و تركيه استفاده كرده است.
فرصتها
علت اصلياي كه باعث ميشود روسيه به تركيه گرايش پيدا كند، نگرش غالب اقتصادي و ژئواكونوميك روسها است. در اين نگرش روسيه تلاش بسياري براي همكاري با كشورهاي گوناگون و ارتقاي جايگاه خود در اقتصاد و سیاست جهاني داشته است. يكي از كشورهايي كه روسيه تلاش بسياري براي تعميق روابط اقتصادي و تا حدودي تنش زدايي در روابط في مابين داشته تركيه است.
در حال حاضر مسكو و آنكارا همكاريهاي گسترده اقتصادي با يكديگر برقرار كردهاند. از دهه 90 تركيه به يكي از بزرگترين شركاي تجاري روسيه تبديل شد و اين به دليل مكمل بودن اقتصادشان است. تركيه صادركننده كالاهاي ساخته شده و پيشرفتهتر خود به روسيه است در حاليكه روسيه مزيتهاي بسياري در زمينه صادرات انرژي مخصوصا نفت و گاز دارد. از طرفي بايد اشاره گردد كه گسترش تعاملات اقتصادي بين دو كشور به دليل تلاشهاي ديپلماتيك هر دو كشور است. گام اصلي در اين جهت از طرف بخش تركي برداشته شد كه با روسيه در پروژه همكاري اقتصادي درياي سياه (BSCE) شركت كردند[21]. BSCE در 1992 با يك ابتكار منطقهاي به وسيله تركيه و شامل همه كشورهاي مرزي درياي سياه به علاوه يونان تنظيم گرديد[22].
پس از آلمان، تركيه دومين شريك تجاري بزرگ روسيه است. بيش از 70 درصد واردات گاز تركيه از روسيه صورت ميگيرد. بين دو كشور در بستر درياي سياه يك لوله گاز صادراتي اختصاصي به نام بلواستريم وجود دارد. روسيه و تركيه قراردادهاي جداگانه جهت گسترش تجارت انرژي امضا كردهاند كه ممكن است تركيه را به كشوري كليدي جهت ترانزيت گاز روسيه به بقيه اروپا و همچنين به صورت بالقوه به خاورميانه تبديل كند. حجم كل تجارت بين دو كشور به سطح بيسابقهاي رسيده است. اين تجارت از 10 ميليارد دلار در سال 2004 به 15 ميليارد دلار در سال 2006 رسيده است و در سال 2007 به 25 ميليارد رسيد. از طرفي شهردار مسكو "يوري لوژكف" بطور جدي براي ارتقاي روابط تجاري روسيه و تركيه تلاش كرده است.
در مجموع انرژي قسمت عمده تجارت دوجانبه را در برميگيرد اما روابط اقتصادي در حوزههاي ديگر نيز داراي اهميت ميباشد. شركتهاي ساختماني تركيهاي جايگاه خود را در روسيه تثبيت كردهاند و در مناقصههاي طرحهاي عظيم ساختماني در مسكو و ديگر شهرهاي بزرگ پيروز موفق عمل كردهاند. از طرفي هزاران نفر از مقامات روسي كه با پولهاي فراوان از بن برگشتهاند بسيار مشتاقند كه كارگران ترك براي آنان خانههاي مجلل بسازند و كارگران ترك نيز روسيه را بهشت كاري براي خود ميپندارند.
در سال 2004 تركيه مقصد عمده جهانگردان روسي بوده است. 7/1 ميليون روسي از تركيه بازديد كردهاند كه اين تعداد توريست روسي با آلمانيها كه بيشترين بازديد كنندگان خارجي از تركيه را دارند رقابت ميكند. آنتاليا نيز كه در سواحل مديترانه قرار دارد استراحتگاه مطلوبي براي روسهايي است كه ميخواهند تعطيلات تابستاني خود را بگذرانند. اين حجم مسافرت و خريد و فروشهايي كه دو كشور با يكديگر دارند باعث گرديده كه به صورت غير رسمي تجارت بين دو كشور افزايش چشمگيري يابد كه به تجارت چمداني شهرت يافته و حجم تجارت در اين زمينه به مرز 2 يا 3 ميليارد دلار در سال رسيده است[23].
جالب اينجاست كه در حال حاضر لابي سياسي و اقتصادي ضد اروپايي در تركيه شكل گرفته كه معتقد است تركيه با رابطه با شرق كه شامل روسيه و ايران و چين است ميتواند سود بيشتري ببرد تا با اتحاديه اروپا كه اين خود نشان از سرخوردگي شديد تركها از اتحاديه اروپا است.
از طرفي تركيه و روسيه علاوه بر اين كه داراي نظرات گسترده مشابهي در مورد عراق و ايران هستند روابط نزديكي نيز با اسرائيل برقرار كردهاند. هر سه كشور تركيه، روسيه و اسرائيل منافع يكساني در مهار كردن جنبشهاي راديكال اسلامي كه از خاورميانه نشأت گرفته يا داراي پيوند با آن منطقه هستند ميباشند[24].
حدود 20 سال قبل فعاليتهاي در حال افزايش آنكارا در بالكان فورا بوسيله مسكو با عنوان حركتهاي امپرياليستي مورد سرزنش قرار ميگرفت. و آنكارا از همين لحن براي مشخص كردن اعمال مسكو در قفقاز استفاده ميكرد. اما امروزه هر دو طرف در انتخاب اصطلاحات دقت بيشتري ميكنند. اما آنها به نظر از گذشته درس گرفتهاند و به جاي اين كه بر مشكلات خود بيفزايند سعي در يافتن راه حلهايي براي حل آن هستند.
روسيه و تركيه معتقدند كه هرگونه ترتيباتي بايد با دادن حق نظارت به خود آذربايجانيها و حق تعيين سرنوشت خودشان حاصل گردد. مشكل كردها در شمال عراق يكي از مشكلات جدي تركها است كه البته هر دو طرف ديدگاههايشان را در ارتباط با PKK مشخص كردهاند. مقامات روسي اظهار داشتهاند كه هيچ تروريستي از هيچ حمايتي از طرف روسيه برخوردار نيست. مبارزه با تروريسم مورد تأكيد هر دو كشور قرار گرفته و البته آنها تا به حال تجربياتي در اين زمينه بدست آوردهاند. به طور خاص در اين زمينه ميتوان به همكاري مشترك روسيه و تركيه در آزاد كردن گروگانها در ايستگاه "آوراسيا" اشاره كرد. در اين زمينه يادداشت تفاهم همكاري در مبارزه عليه تروريسم، به وسيله دو طرف در آخر دسامبر 2006 امضا شد كه همكاري در يكسري موارد خاص را مورد تأكيد قرار مي داد.
همچنين امنيت نظامي استحقاق بررسي ويژه و بيشتري را دارد. محققين روسي امور تركيه نيز به خوبي ميدانند كه تركيهايها آمادگي شكل دادن به همكاري نظامي را دارند و اگر اين مطلب به درستي براي مردم و گروههاي مدني توضيح داده شود بسيار بعيد به نظر ميرسد كه با مخالفت جدياي مواجه شود. هم روسيه و هم تركيه به دليل وجود دغدغههاي امنيتي مشابه اين آمادگي را دارند كه يك مجموعه امنيتي را در منطقه شكل دهند. به همين دليل هر دو طرف بايست تلاشهاي مداومي براي ارتقاي همكاري و اعتماد در مناطق همجوار و همسايه انجام دهند. در همين زمينه رهبران سياسي و نظامي روسيه معتقدند كه آنكارا نبايد درباره همكاري نظامي بين مسكو و نيكوزيا نگران باشد. روسها معتقدند قراردادي كه براي تحويل سيستمهاي موشكي ضد هواپيماييS-300 به قبرس به امضا رساندهاند توان بالقوه تهاجمي ارتش قبرس را تقويت نكرده است. بلكه اين موشكها تنها ميتوانند به افزايش اعتماد به نفس نيكوزيا در گفتگوها كمك كند.
از طرفي براي روسيه فروش تسليحاتياش بسيار اهميت دارد. مسكو تانكها و سيستمهاي دفاع هوايي را به قبرس، زير درياييهايي را به ايران، هواپيماهاي جنگنده به بلغارستان و مجارستان و طرحهايي براي فروش گسترده سلاح به سوريه را دارد. تركيه نيز اولين كشور ناتو است كه هليكوپترهاي مسلح و وسايل نقليه جنگنده روسي را تحويل گرفته است كه اين يكي از بهترين توليدات نظامي مسكو از نوع هليكوپترهاي KA-50 معروف به كوسه سياه است[25].
به هر حال روندهاي موجود اميدوار كننده است. اين امر بيشتر به دليل جايگاه مسكو و آنكارا در صحنه بينالمللي است. تركيه بطور چشمگيري در امر توسعه موفق بوده و روسيه پيشگام امپراتوري عظيم شوروي از ادعاهاي ابرقدرتي خود صرف نظر كرده و بر حل مشكلات و مسائل منطقهاي و داخلي متمركز شده است. بنابراين همين امر اختلافات را تا آنجا كه امكان داشته كاهش داده و زمينه روشني را براي تلاشهاي مشترك وجود دارد[26]. اما روندهاي جديد سیاست خارجي روسيه و يا هر كشور ديگري آنگونه نيست كه يك شبه سیاست خارجي تغيير كند. با اين همه شرايط دگرگون شده قابل ملاحظه است. تركيه مجبور است مواضع نرمتري را در درياي خزر و در ارتباط با لوك اويل اتخاذ كند. مسكو نيز از نظر ابتدايي خود كه همه نفت آذربايجان بايد از قلمرو روسيه بگذرد صرف نظر كرده است. در اين وضعيت بود كه راه حل دو خط لوله معقول به نظر ميرسيد كه ميتوانست هم منافع روسيه را تأمين كند و هم تركيه و غرب را. همواره عامل نفت يك ميوه اختلاف بين دو كشور بوده در حاليكه در حال حاضر تبديل به يك عامل ثبات بخش در قفقاز و محركي براي همكاري تركيه و روسيه شده است. اين روندها با خواست روسيه براي همكاري دو جانبه از طريق الگوهاي همكاري چندجانبه در درياچه درياي سياه نسبتا گسترش يافت. پروژه همكاري اقتصادي درياي سياه ميتواند چارچوب مطلوبي را براي همكاري فراهم آورد.
نتيجه گيري
دو نكته را براي تحليل در مورد سیاستهاي روسيه بايد در نظر گرفت. اول اينكه روسيه ديگر ايدئولوژي را رها كرده و سیاستهاي تجاري و كسب منافع اقتصادي و ژئواكونوميك را براي موفق شدن در سیاست بينالملل حياتي تلقي ميكند. در شق اول تركيه جايگاه والايي دارد و به همين دليل روابط دو كشور رشد بسياري داشته و در آينده قابل پيش بيني اين روند رو به تزايد خواهد بود.
اما روسيه از بابت عقب نشينيهاي پي در پي در صحنه جهاني كه نمود آن را ميتوان در انقلابهاي رنگي، واگرايي قلمرويي، سيستمهاي موشكي آمريكا در حياط خلوت روسيه، جنگ عراق و بحران هستهاي ايران مشاهده كرد، بسيار ناراحت و عصباني است و شايد حركات نمايشي پوتين را در جهت معكوس ساختن اين روند بتوان تحليل كرد. اما تركيه و روسيه كه خاطره نزاعهاي خونين بسياري با يكديگر دارند و رقباي ژئوپليتيكي جدياي بودند در حال حاضر سیاستهاي همسوتري را دنبال ميكنند. ولي همچنان رقابت و اختلافات نظراتي در ميان آنان وجود دارد كه ميتواند روابط دو كشور را خدشهدار كند و بار ديگر اهميت مسائل ژئوپليتيكي را زنده سازد. به هر حال تصميمگيري در مورد اين كه كدامين عامل غالب خواهد شد را بايد به آينده واگذار كرد و علت آن نيز را بايد در شرايط گذار سياسي هر دو كشور و بخصوص روسيه دنبال كرد.
شايد مهمتر براي هر دو كشور تشخيص جايگاه خود و محدوديتهاي ديگري است. برعكس 21-1918، روسيه خودش را در شرايطي كه بخواهد به عنوان يك امپراتوري بر تركيه غلبه كند نميبيند. و در عملياتهاي حفظ صلح اخير، سعي كرده مشكلات را مرتفع سازد و با آن عملياتهاي ارتش روسيه در 1921 در گرجستان و آذربايجان و ارمنستان قابل مقايسه نيست. بنابراين ترسي از حركات امپرياليستي و توسعه طلبانه روسيه حتي در كشورهاي CIS نيز وجود ندارد. از طرفي تركيه نيز توان و خواست جدياي به نظر براي تبديل شدن به يك بلوك تركيهاي در منطقه ندارد.
به همين دليل در آينده و آنچه در نظر نخبگان امروز روسي است اين است كه روابط آن با قدرتهاي بزرگي همچون آمريكا، چين و يا آلمان و يا تركيبي از قدرتها تعيين كننده نيست بلكه با تركيبهاي منطقهاي و قدرتهاي مياني و كوچك و شرق و غرب و جنوبي در مرزهايش است. به همين دليل روابطش را با همسايگان جنوبي و شمالي و شرقي را بسيار مهم تلقي ميكند. در ميان روابط و همكاري با جنوب روابط تركيه به نظر اهميت بسياري دارد. همچنين تركيه راه طولانياي را در پيش دارد تا يك دولت در اتحاديه اروپا گردد. به همين دليل تركيه به دنبال يافتن دوستان و فرصتهاي جديدي براي همكاري در منطقه و دوستان جديد است. به مرور زمان احتمالا دو كشور به يكديگر نزديكتر گرديده و همكاريهاي خود را گسترش بيشتري ميدهند. با تمركز بر فرصتها، تركيه و روسيه درباره محدوديتهاي خود نيز آگاه ميشوند. مطمئناً قرن حاضر قرن تركيه نيست. روسيه هم ديگر ابرقدرت نيست. جهان نيز به سمت همگراييهاي منطقهاي در حركت است و كشورها و قطبهاي قدرت در تلاش هستند تا روابط بهتري را با يكديگر داشته باشند. و به نظر بهتر است كه روسيه و تركيه اين عوامل را در نظر داشته باشند.
[1] - کارشناس ارشد مدیریت اطلاع رسانی
1 سخنان فرمانده کل قوا در جمع اساتید و دانشجویان بسیجی 18/3/1382
2 سخنان فرمانده کل قوا در جمع دانشجویان استان یزد 13/10/1386
3 سخنان فرمانده کل قوا در جمع دانشجویان بسیجی 18/3/1382
4 بخشی از فرمایشات فرمانده معظم کل قوا
1- سخنان فرمانده کل قوا در جمع کثیری از دانش آموزان و دانشجویان در روز سیزده آبان( روز مبارزه ملی با استکبار) 10/8/1368
1- بخشی از فرمایشات فرمانده معظم کل قوا
1- سخنان فرمانده معظم کل قوا در جمع دانشجویان استان یزد
2- سخنان فرمانده معظم کل قوا در جمع دانشجویان بسیجی 9/8/1386
[10] - كارشناس ارشد روابط بينالملل
[11].Dmitri Trenin, "Russia Redifines Itself and Its Relations the West", the washington quaterly, spring 2007. p:95
[13]. Ariel Cohen ,"Competition over Eurasia: Are the US and Russia on a Collision Course", Heritage Lectures, October 24, 2005. p:2
[15]. Vladimir paramonov and Aleksey strokov, " economic involvement of russia and china in central asia" may 2007,conflict studies research center,p:2
[16]. Stephen Blank, " Is Eurasia Security Order At Risk?" Strategic Studies Institute.
1- محمدعلی حیدری، "هژمون نظام بينالمللي و تحولات سياسي ـ اقتصادي در قفقاز"، پایان نامه برای اخذ درجه دکتری روابط بین الملل، دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، تابستان 1384.
[19] - محمد علی حیدری، همان ص 120.
[20] . «قرارداد بي پي و استات اويل با آذربايجان»، روزنامه دنياي اقتصاد، 18/3/83، ص 11.
[23] . فيوناهيل و عمر تاسپينار، " روسيه و تركيه در قفقاز: حركت مشترك د رجهت حفظ وضع موجود"، ترجه: نوذر شفيعي. (مطالعات آسياي مركزي و قفقاز)، شماره 54، تابستان1385. ص:169
[26]. Ziya onis, "turkey and post-soviet states: potential and limits of regional power influence" , middle east review of international affairs, vol. 5,no. 2(summer2001),p:66