زندگينامه و خاطرات آقای سيد صادق صادقی
بسم الله الرحمن الرحيم
من سروان بازنشسته ی نیروی هوایی، سید صادق صادقی فرزند سید ضیا الدین هستم. در سال 1350 به استخدام نیروی هوایی ارتش در آمدم و پس از دوره ی آموزشی در فرماندهی پدآفند نیروی هوایی مشغول به کار شدم.
من در خانواده ای مذهبی متولد شده بودم که مقلد آیت ا.. بروجردی بودند. و در سال 1355 پدر و مادر و برادرانم به دلیل وضعیت خاص دوران انقلاب، مقلد حضرت امام شدند و من هم به تبعیت از آنها به همین راه رفتم.
همسر بنده پنج برادر داشت که هیچکدام به خدمت سربازی نرفته به شیوه های مختلف از خدمت فرار کرده بودند. و من نیز تحت تاثیر آنها ازسربازی وحشت داشتم. تا این که مسئله ی شغل آینده پیش آمد و یکی از دوستانم استخدام شدن در ارتش را پیشنهاد کرد.. من وارد ارتش شدم و سه ماه از آموزش نگذشته بود که متوجه شدم شرایط با احوال من جور نیست و این باعث فرار من شد. بیست روز بعد به اصرار و تاکید اقوام و به ویژه برادرم به خدمت بازگشتم ولی همین غیبت، باعث عقب ماندنم از دوره شد و اجباراً دوره را از آغاز شروع کردم. در آن زمان به علت شرایط خاص خانوادگی ادامه ی تحصیل برای من ممکن نبود و از طرفی به دلیل مشکلات افتصادی وارد ارتش شده بودم و به همین دلایل هم فرار کرده بودم و باز همین مسائل باعث شده بود که برگردم و ادامه دهم.
من قبل از ورود به ارتش فعالیت های سیاسی نداشتم البته از همان کودکی یعنی دوران دبستان که در روستای جاسم در حوالی کوه دره، تحصیل می کردم ، اهل تقلید و نماز و روزه بودم ولی فعالیت هایم به دوران پس از آن در تهران، یعنی ورود به ارتش مربوط می شود.
یکی از برادران من در قم مغازه ای داشت. اواخر سال 1355 بود که به دلیل شرایط کسب ، طلبه ها به مغازه ی برادرم رفت وآمد زیادی داشتند و من از طریق آنها، با مسائل سیاسی روز آشنا می شدم و همین مسئله موجب علاقه ی من به فعالیت های سیاسی شد. اوایل سال 56 بود که من بعضی از این اعلامیه ها را که به صورت نوار بودند از این روحانیون می گرفتم و در خفا و به تنهایی گوش می دادم تا این که در مسجد معمار واقع در خیابان دل گشا، با جوان دانشجوطلبه اي به نام ادیب یزدی که در آنجا، درس قرآن می دادند آشنا شدم. ایشان ،خود از مبارزان اسلامی بودند و زمینه ی فکری و علاقه ی من را در این کار مشاهده و تشویق می کردند. و همزمان، من ارتباط خود را با قم ادامه دادم. به این صورت که نوارها را از مدرسه ی حقانی که از مدارس مهم سياسي حوزه علميه قم بود، می گرفتم و در پادگان پخش می کردم.در آن زمان، من در قسمت لجستیکی فرمانده ی پدآفند در کنار نمایندگی کلی گروه های پدافند، فعالیت می کردم. البته گروهی از افراد آنجاکه تقریبا بیست و پنج یا شش نفر بودند با من در ارتباط بودند و من نوارها و اطلاعیه ها را به آنها نیز می دادم. از شاخص ترین آنها می توانم از آقایان؛ عارفی، سروان نجفی، سخن سنج و شیرازی نام ببرم. از آنجا که هرکدام از آنها قومیت های مختلف داشتند، نوارهای حضرت امام (ره) را به شهرهای مختلف می بردند و به تدریج این نوارها تکثیر می شد.
از زماني كه من شروع به آوردن اطلاعيهها، كتابها و نوارها كردم همسر من نیز در جريان مسائل بود و همكاري زيادي هم داشت. حتي وقتي با آقاي اديب يزدي براي مجالس سخنراني يا آتش زدن مشروب فروشيها ميرفتيم همسر ايشان به منزل ما و پيش همسر بنده ميآمد و اگر همكاري همسر من نبود، هرگز نمیتوانستم در اين زمينه فعاليت كنم. او هميشه سفارش ميكرد كه رعايت دقت را در کارهایم داشته باشم تا مشکلی پیش نیاید. او در جريان بسياري از مسائل بود و در ضمن خودش هم علاقه به اين قضايا داشت. به هرحال او هم ازيك خانوادهي مذهبي و پدرش يك فرد بسيار مذهبي و مداح اهل بيت و از افراد بسيار پاك بود. زماني كه من با پدر همسرم آشنا شدم كمتر كسي را ميشناختم كه رعايت تمام مسائل شرعي را بكند. مثلاً در آن زمان حتي نميگذاشت که دخترش به يك مدرسهي عاديكه شرعيات رعايت نمي شود برود. براي او مدرسهاي با شرایط ديني پيدا كرده بود تا در آنجا درس بخواند.
درآن زمان، من و سایر کارمندان مبارز ارتش،صبحها قبل از رفتن به سر كارهايمان دربارهي اتفاقاتي كه روز قبل افتاده بود بحث ميكرديم. مخصوصاً زماني كه بحث تظاهرات قم، شهداي قم و تبريز و پس از آن مجدداً چهلم شهداي تبريز در قم بوجود آمد. من که دائماً به قم رفت و آمد و در تظاهراتها شركت داشتم به همراه يكي از دوستان ديگر كه ايشان هم در پدافند بودند در جريان چهلم شهداي تبريز در قم كتك مفصلي هم خورديم. مامورین حمله كردهبودند و حتي شيشهي ماشينها را با باتوم ميزدند و ميشكستند و در نهایت من که مجبور به فرار شده بودم در يك كوچه گير افتاده چندين ضربهي باتوم هم خوردم كه جاي آن تا مدتها سياه و كبود بود.
ما اين جريانات را در روزهاي بعد، در جمع دوستان مطرح ميكرديم. فيالواقع قبل از اينكه من اطلاعيهها و نوارها را ببرم خبرهاي شفاهي را ميبردم. مثلاً در فلان روز اين حركت ايجاد شد يا اين اتفاق افتاد. همزمان فعالیت های من همراه با آقای ادیب یزدی به صورت همان شرکت در جلسات سخنرانی سیاسی ایشان که در خانه های دانشجویی برگزار می شد ادامه داشت و به دلیل این ارتباط و شرکت در جلسات، متوجه این نکته شده بودم که تنها آگاهی از شرایط موجود کافی نیست بلکه ما وظیفه داریم دیگران را هم با مسائل سیاسی روز آگاه کنیم. و من دیدم که کجا می تواند از ارتش برای این کار مناسب تر باشد. زیرا اگر نیروهای مسلح آگاه شوند و از طریق خود برگردند تاثیر بیشتری نسبت به بقیه دارد. به همین دلیل بود که پس از مشورت با آقای ادیب یزدی از تعدادی همکاران نظامي (نيروي هوايي) نيز دعوت كردم كه اگر فرصت دارند در كلاسهاي ایشان شركت كنند. بعضي از آنها ميآمدند. بعضي هم به همان اطلاعيهها اكتفا ميكردند. ما روز بعد از جلساتمان، در اداره، دربارهي مسائل مطرح شده در جلسه با يكديگر صحبت ميكرديم و براي بچههاي غايب تعريف ميكرديم و به همين طريق عدهي بسيار زيادي را جذب ميكرديم و از درون همين افرادكه زياد شده بودند، شخصي بود كه گزارشهاي ما بهوسيلهي او به بيرون درز كرد. بعدها كه ايشان را شناختم اين را فهميدم كه به همهي جلسات ما هم نميآمد و مقداري از اطلاعات را از بقيه ميگرفت .
ورود من به جريانات مذهبي سياسي همزمان شد با بحث اطلاعيهها و اعلاميههاي حضرت امام؛ و ما مجموعاً به اين سؤال رسيديم كه اكنون چه كسي حرف اصلي را ميزند و شرايط برپاكردن يك حكومت را دارد؟ جواب اين بود كه تنها شخص واجد شرايط امام خميني(ره) است. خانوادهي من هم از قبل مقلد امام بودند و اين خود به خود من را بيشتر راغب ميكرد و ما از طريق سخنان امام متوجه شديم كه اگر بخواهيم تغييري در حكومت بدهيم با يك گوشه نشستن و تنها به انجام فرايض نماز و روزهي عادي مشغول بودن قطعاً به جايي نخواهيم رسيد. بايد وارد جريان سياسي شويم و مبارزه كنيم. در اين بين تمام تبليغاتمان روي اين قضيه بود كه با همهي احترامي كه براي مراجع محترم قايل هستيم بايد امروز تنها از كسي تقلید و تبعيت كنيم كه مبارزهي سياسي را نيز زنده ميكند و قصد دارد راه را براي بهوجود آمدن يك انقلاب و حكومت ديني آماده كند. امام نیز دقيقاً به همان مركز اصلي یعنی حذف شاه تأكيد داشت و ما هم درپی بالارفتن آگاهي مردم و جاافتادن مسئلهي مبارزه در ميان پرسنل ارتش و در نهایت رسیدن به همان هدف امام بودیم.
بحث تکثیر و پخش نوارها و به همراه آنها برخی کتاب ها و اعلامیه ها ادامه داشت که طی جلسه ای با آقای ادیب، به این نتیجه رسیدیم که در کنار این کار، دست به فعالیت های دیگری نظیر آتش زدن مشروب فروشی ها بزنیم. بی خبر از این که یکی از اعضای مجموعه ی ما برای سازمان ساواك جاسوسی می کرد. یک شب، به همراه آقای ادیب و برادرشان و چند نفر دیگر از بچه های پدافند به خیابان هدایت که آن زمان مرکز مشروب فروشی ها بود رفتیم. و یک مشروب فروشی را آتش زدیم. در دل این ماجرا یک خاطره ی دیگر هم برای ما به وجود آمد که برایتان می گویم: یکی از دوستان ما که از اهالی قم بود و در اتومبیل، ظرف بنزین را دردست داشت نا خودآگاه در حین حرکت، کمی بنزین روی شلوارشان ریخته بود. وقتی به محل، رسیدیم حوالی یک نیمه شب بود. ایشان، آتش را که روشن کردند، شلوار خودشان هم آتش گرفت و ما وسط خیابان، با یک مصیبتی آن را خاموش کردیم. آن شب که ما این کار را انجام دادیم از آنجایی که آن طرف خیابان، یک بانک صادرات، بود، کمی ترسیدیم. چون اگر پلیس حین کار ، سر می رسید نمی دانستیم چه باید کرد. از این رو بود که قصد کردیم به نحوی مسلح شویم. در این بین، نماینده ی ما در آبدانان، از آنجا چند اسلحه برای تعمیر آورده بود. با ایشان که صحبت کردیم و دیدیم اسلحه ها هم تقریباً سالم بودند و مشکلی نداشتند یکی دو تا از آنها را گرفتیم. تا اوایل اردیبهشت 57 با همین احوال طی می کردیم که یک روز صبح که وارد اداره شدم و در حین صبحانه خوردن بودم از طرف فرمانده ی آن وقت خود، احضار شدم و وقتی از اتاق بیرون آمدم تازه متوجه شدم یک نفر از سازمان ساواك ، منتظر من است.
خلاصه من را به دفتر ساواك، از آنجا هم با يك ماشين به ستاد برد. بعد از چند ساعت كه در ستاد بودم با يك اتومبيل سواري و يك جيپ به همراه شش، هفت نفر به منزل ما رفتيم. آنها آنجا را بازديد زير و رو كردند و چمدان كتاب، اطلاعيه و نوار را كه من از روي بياحتياطي در خانه نگهداري كرده بودم جمعآوري كردند و به ساواك برگشتيم. حتي بعدها شنيديم كه برادرهاي من همه ی مداركي را كه در خانه داشتند كاملاً از بين برده يا پنهان كردند. در ساواك چشمانم را بستند، سوار يك ماشين كردند و يك ساعت دور زدند. بعدها فهميدم كه دورزدنشان فقط نمايش بود و جايي كه مرا بردند زيرزمين همان مکانی بود كه آن همه سال در آن خدمت کرده بودم و نميدانستم در طبقهی زيرين آن بازداشتگاه اطلاعات و ركن است.
من سه ماه در سلول انفرادی بودم و با چشم بسته بازجویی ميشدم. بازجوها هفت تا ده نفر بودند که برخوردشان خيلي بد بود و با این که یکدیگر را دكتر و مهندس صدا ميكردند بسيار بيتربيت و بددهان بودند.
شايد يك يا دو نفرشان مقداري رعايت ميكردند ولي اكثر آنها برخوردهاي ناشايستي داشتند. بعضي از آنها كتك ميزدند و بعضي دیگر ازلحاظ روحي و رواني شكنجه ميكردند. مثلاً مسخره ميكردند، سؤالات بيربط ميپرسیدند. به ما ميگفتند شما براي چه اين كارها را ميكنيد. بعضي وقتها ما را لخت ميكردند و حتی از ما ميخواستند لباس زير را هم در بياوريم و سپس ميگفتيد به اتاق ديگر برويد و دوباره بپوشيد. نيمههاي شب ميآمدند درب سلول را باز ميكردند برق را روشن ميكردند و بیدار که می شدبم دوباره درب را ميبستند و ميرفتند. دو نفر از آنها را بعضي وقت ها در رفت و آمدهای زمان محاکمه ميديدم ولي از ده نفر شايد دو نفرشان را ميشناختيم و بقيه را به جا نمی آوردیم. درضمن، من آنهايي را كه دستگيرم كردند يا نگهبان سلول انفرادي بودند ميشناختم. ولي بازجوها را نديده بودم.
در روز بيش از سه بار اجازه ی بیرون رفتن نداشتيم. سلول هم بسيار كوچك بود. مثلاً سلولي كه من يك ماه و نيم در آن بودم، يك در دو متر بود و فقط به اندازهي يك تخت جا داشت و خواندن نماز در آن خیلی مشكل بود. سلول دوم که آن هم در طبقه بالاي همان مجموعه بود مقداری بزرگتر بود. پس از دو ماه متوجه شدم بقيهی بچهها را هم دستگير كردهاند. هرماه، يك بازجويي انجام ميشد و من به هیچ وجه حق ملاقات نداشتم و این در حالی بود که خانوادهام سه ماه کامل از من بيخبر بودند. به هرجا كه متوسل ميشدم تا اطلاعاتي از خود بدهم فايده نداشت. چند ماه از سلول انفرادي من گذشته بود كه يك روز، نگهباني آمد پنجرهي كوچك سلول را كشيد و گفت شما صادقي هستيد؟ گفتم:« بله» رفت و هنگام شب كه خلوت شد برگشت و گفت كه برادرت دربارهي تو از من بچه هايي كه شب نيروي هوايي بودند پرسيده است که آیا از برادرم اطلاعی داريد. این که برادرم به چه طریقی با ايشان در ارتباط بود نميدانستم ولی به هرحال آن نگهبان با من ارتباط برقرار ميكرد و در حدود دو ماه و نيم كه من آنجا بودم فقط به برادرم گفته بود كه من در آنجا يعني نيروي هوايي زنداني هستم و اينكه كجا و چهطور را اطلاعي نداده بود. ميترسيد و حق هم داشت ولي با اينحال، اين، پيش آمده بود. تا اين كه به جمشيديه منتقل شدم. آنجا به من گفتند نامهاي به خانواده نوشته بگويم که آنجا هستم تا روزهاي دوشنبه به ملاقاتم بيايند. همسرم در جريان اين قضيه ازلحاظ روحي خيلي ضعيف شد. او به من خیلی وابسته بود و اين مسئله مخصوصاً در سه ماه اول برايش خيلي سخت بود و دائماً بيتابي ميكرد و همين از نظر روحي براو اثر منفي گذاشت و اين متقابلاً روي فرزندمان هم تأثير داشت و ماهنوز هم درگير همين مسئله هستيم. اثرات روحي و رواني آنزمان تا به امروز در همسر من وجود دارد. دختر من هم كه حالا بيست و هفت سال دارد بهخاطر همين فشارها يك مقدار از نظر روحی دچار ناراحتي شده است.
پس از تکمیل پرونده ام در ضد اطلاعات، به جمشيديه منتقل شدم. آقاي نجفي و آقاي عارفي هم آنجا بودند. آنها از افرادی بودند که در ارتش با هم همکاری داشتیم. در اواخر سال 55 و اوايل 56 این مسائل سیاسی بصورت علني در ارتش و مخصوصاً در نيروي هوايي مطرح نبود. ما هم تقريباً يك گروه مستقل در پدافند بوديم كه تقريباً نفر اصلي گروه هم خود من بودم. همزمان با من 23 نفر ديگر هم دستگير شده بودند. اين 23 نفر در طول سه ماه آزاد شدند. يعني يك نفر پس از يك ماه، يك نفر پس از دو ماه و تعدادي هم كه آخرين گروه محسوب می شدند. پس از سه ماه و درست زمانی كه داشتند سلول من را تعويض می کردند آزاد شدند. حتی بسیاری از آنها دوباره بر سر کارهای قبلیشان بازگشتند. من مانده بودم و آن دو نفر که در زندان جمشیدیه دوباره ملاقاتشان کردم. در واقع از بین آن جمع، فقط ما سه نفر بودیم که محاکمه شدیم و برایمان زندانی بریدند. ازطرفي يك نوار همراه من بود در آن شعري را خوانده بودم که در مدرسهي فيضيه سروده شده بود. يك بيت آن را که خاطرم هست به اين صورت بود:
«عيد ما روزي بُود كز شاه آثاري نباشد پهلوي بيحيا و كاخ و درباري نباشد.»
اين شعر، حدوداَ ده بيت بود و نوار آن به دست ضد اطلاعات افتاد. ازطرفي هم به خاطر بحث اسلحهها كه من مطرح كرده بودم جرمم بسيار سنگين شده بود.
در رابطه با زندان جمشيديه هم نكتهاي را خدمتتان عرض كنم: ما در آنجا هيچ اطلاعاتي از بيرون نداشتيم. يعني نه روزنامهاي بود، نه راديويي. من با يك سرباز آشنا شدم که پسر بسيار خوبي بود و اطلاعات بيرون را به ما میرساند. مقداري كه از آشنا ییمان گذشت و به اطمينان متقابلی رسيديم يك روز از او خواستم که برايمان يك راديو بياورد و ايشان هم يك راديوي بسيار كوچك آورد. ما در آن زمان،؟ من برنامههای راديو بي.بي.سي. را گوش ميكردم و در ساعتي كه برنامههاي خبر بود به توالت میرفتم و آنجا اخبار مهم را حفظ کرده براي بقيهي بچهها در زندان، تعریف میکردم. يك روز هم اين سرباز آمد و گفت راديو را بدهيد زیرا متوجه شدهاند و ميخواهند براي بازديد بيايند. ما نیز راديو را پس داديم و روز بعد آمدند و تمام سلولها را به هم ريختند و خوشبختانه با هوشياري آن سرباز، متوجه وجود راديو نشدند.
يك ماجراي ديگر هم اين بود كه بعد از آوردن هويدا و نصيري در سال 56 به جمشيديه، آنها هم به همراه ما در طبقهي بالا بودند و هنگامیکه براي هواخوري ميآمدند از پشت ساختمان ميديديم كه چطور محوطهي بزرگي را برايشان درست كرده بودند و آنها با لباسهاي شيك و خيلي عالي به هواخوري ميرفتند تا اينكه پس از چندروز احساس كردند كه ما نبايد در آنجا حضور داشته باشيم و از آنجا به جایی دیگر منتقل شدیم.
بعد از مدتي ما را به قصر فيروزه و از آنجا برای محاکمه به چهارراه قصر بردند. من در دادگاه مرحلهی اول به 15 سال زندان محكوم شدم ولي محکومیتم پس از برخورد به قضاياي آزادي سياسي در انتها، به چهار سال تقليل پيدا كرد. پس از محاکمهی آخر تقريباً دو يا سه روز در زندان قصر بودم زیرا در روز بيست و يكم بهمن، زندان، توسط مردم تسخیر شد و من بيرون آمدم در خيابانها مردم را ديدم كه با اسلحه بيرون ريختهاند. و من تا حدودی از اوضاع خارج از زندان مطلع بودم ولی با دیدن آن صحنه های پایانی رژیم شاه، شگفت زده و خوشحال شدم. من هم قصد داشتم که اسلحه بگيرم و به جمع تظاهرات کنندگان بپیوندم. ولي خيلي شلوغ بود. از آنجا با پاي پياده به ميدان امام حسين (ع) و از آنجا هم به خانهمان كه در خیابان پيروزي فعلی بود رفتم. روز 21 بهمن پس از چند روز به سر كار برگشتم. با این که از نظر قانوني و برابر با احكام آن حكومت، من یک شخص اخراجی بودم ولي هنوز مراحل قانوني آن طي نشده بود.فردای آن روز، انقلاب پیروز شد. مدتي از انقلاب گذشت. ضداطلاعات، زندان آنجا را كه من در آن حبس بودم بسته بود. از طرف ستاد من را خواستند و گفتند که قصد دارند ضداطلاعات جديدي بناكنند و از من خواستند که در آنجا كار كنم. من هم شروع به كار كردم. یک روز پروندهي آن شخصی که جلسات ما را با گزارش هایش لو داده بود و همین طور گزارشی که نوشته بود زیر دست من آمد. فوراً او را شناختم. شخصی بود كه در طبقهي بالايي ساختمان خودمان در معاونت کار می کرد. از طرفی نامهاي هم از بالا آمده بود كه: « هركس از پرسنل را که تا سقف سه گزارش ضد مردمي ارائه داده است اخراج كنيد.» و اين شخص تا جايي كه دلش ميخواست گزارش ضدمردمي داشت ولي من اصلاً به روي خود نياوردم و ايشان سرجایش ماند و به خدمتش ادامه داد. حتي بعدها پيش من آمد و خيلي گريه و زاري و عذرخواهي كرد. و من هم در مجموع، هيچ اقدامي در خصوص این شخص انجام ندادم و ايشان در سر خدمت خود ماند تا اينكه بازنشسته شد.
در زمان انقلاب، مجموعهي افراد كشور باهم متحد بودند و با رهبري بسيار ارزندهي امام(ره) حركتي را انجام دادند، ولي صد درصد همراهی ارتش باعث شد که انقلاب با شهدا و خسارات کمتر و در بعد زمانی سریع تری به پیروزی برسد. از اينرو من نقش ارتش را بسيار مؤثر و مفيد ميبينم. البته خواست و مشيت خداوند بود كه ارتش قبلاً از درون متحول شده بود.
پس از پيروزي انقلاب، من در همان قسمت اوليهي خودم يعني پدافند، مشغول بهكار بودم تا این که برای مدت زمان كوتاهي به اطلاعات و ارشاد و پس از آن هم مدتی در ساحفاجا مشغول به خدمت شدم. تا زماني كه بازنشستگي به ادامهي خدمت مشغول شدم.
اميد كه با این خاطرات توانسته باشم اثر مثبتي را در میان نسل جوان گذاشته باشم تا در حفظ و نگهداري نظام جمهوري اسلامي بكوشند . تکلیفی که بر ذمهی همه است. چه ما كه در گذشته شروع كرديم و چه آنهايي كه حالا در آغاز راه هستند. بدانند كه اين جمهوري اسلامي به راحتي به دست نيامده كه به راحتي از دست برود. پاي آن خونها ريخته شده، خوندلها خورده شده و آبروها رفته است. و همهي اينها بهخاطر خدا و دين و رهايي از سلطه استكبار بوده و هست. و اميدوارم همه دست به دست هم بدهيم و بتوانيم اين انقلاب را و اين جمهوري اسلامي را بهدست صاحب اصلي آن كه امام زمان (عج) است بسپاريم.