زندگي نامه و خاطرات آقاي اكبر شاهزماني
بسم الله الرحمن الرحيم
من اكبر شاهزماني فرزند عبدالخالق، در سال 1326 متولد شدم.كارمند رسمي مركز آموزش هوانيروز بودم. زماني كه هنور وارد ارتش نشده بودم، شغل آزاد داشتم و تا مقطع تحصيلي راهنمايي فعلي- كه آن زمان به آن متوسطه ميگفتند- در آموزشگاه شبانه تحصيل كردم. پس از 9 سال تحصيل، مدرك سيكل را گرفتم و وارد ذوب آهن شدم. سال 1341 دورهی كفراجبندي ساختمان را تحت نظر روسها گذرانده همزمان قصد داشتم تحصيلات را هم تا مقطع ديپلم ادامه دهم ولی به سبب مشکلاتی هيچ وقت موفق به انجام اين مهم نشدم. سال 1353 به توصيهي بعضي از دوستان و اين انگيزه كه مسير درس طولاني است، در مسيري ميانبر وارد ارتش شدم و در مركز آموزش هوانيروز دوره ديدم. در آن زمان شركت امريكايي PUL، مسئوليت آموزش خلبانهاي ما را به عهده داشت. بعضی از دوره دیدههای آن زمان ، امروز خودشان يگانهاي هوايي ما را اداره ميكنند. در آنجا پس از يك سال بيشتر دوستانم توسط ساواك بازداشت شدند و من نيز لو رفتم. در 16 آذر 1354 توسط ساواك دستگير شدم و تحصيلاتم همانطور ديپلم رياضي ردي باقی ماند.
من از دوران كودكي و جواني با محافل مذهبي سر و كار داشتم.لذا سرنوشت فكري من از همان دوران، با روحانيت گره خورده بود و من قضاياي سال 42 ، قيام حضرت امام خميني (ره) و مردم قم را درک کرده بودم و آتش یک انقلاب مذهبی در ذهنم فوران ميكرد و تمام سعیام در این بود که به مبارزهام جهت خاصي ببخشم. مثلاً در هيئتهاي مذهبي مداحي ميكردم، كتابهايي را که ازطرف دوستان همفكر معرفي ميشد، میخواندم. تا اینكه وارد ارتش شدم. ورود من به چنین ارگانی کاملاً هدفمند بود. يعني دوستان توصيه کرده بودند كه ما باید يك نفر را در ارتش داشته باشيم و اين قرعه به نام من افتاد. آن زمان كه به ارتش رفتم، نه در آنجا بلكه بيرون از ارتش گروه منسجمي بوديم كه در ارتباط با روحانيت و دانشگاه، فعاليتهاي مبارزاتي فراوانی داشتيم. از خودسازي و راهنمايي ديگران در این امر گرفته تا تكثير و توزيع اعلاميهها. فعاليتهاي ما در راستاي پيشروي نهضت امام خميني ادامه داشت تا اينكه بالاخره پس از يك سال حضور در ارتش بازداشت شدم.
من به دليل روحيات خاصي كه داشتم معمولاً مورد غضب واقع ميشدم. حتي این خصوصیت باعث شده بود که چند بار هم در يگان بازداشت شوم. به همين دليل در دوران زندان سعي میکردم كه كسي متوجه وجههی سياسي من نشود. بيشتر سعي ميكردم خود را يك آدم مذهبي صرف نشان دهم. كسي كه مداحي ميكند، دعا میخواند و... از آنجا که بخش عظيمي از پرسنل شركت PUL آمريكايي را كارمندهاي ايراني اعم از اداريها و رانندگان و سوختگيرها تشكيل ميدادند، تمام تلاش من بر اين بود كه ازطريق كتابهاي مذهبي و يا صحبت كردن راجع به مرجعيت حضرت امام، روحيات خود را به آنها منتقل كنم. گه گاه نیز گریزهای سیاسی کوچکی راجع به بیرون آمدن از زیر یوغ ذلت آمريكاييها و... میزدم ولی موضعم را در همينحد نگاه ميداشتم و نميگذاشتم كسي متوجه مرام سياسيام بشود. ولي خاطرم هست: یک بار که براي تمرينات نظامي به «چال سياه» رفتهبوديم با افسري كه نميخواهم نام او را ببرم راجع به مسائل مختلف صحبت ميكرديم. من صحبت را به اين موضوع كشاندم كه براي ارتش يك كشور مسلمان زشت است كه اينطور همهي امكاناتش را در اختيار بيگانه بگذارد. آن افسر اين جملهي من را دقيقاً زماني كه در انفرادي بودم پاسخ داد و گفت: « آن صحبتها يادت هست؟ حالا بكش! به جزاي آن حرفها حداقل ده سال زنداني در انتظارت است!»
همانطور كه گفتم من نهضت امام (ره) را بهطور خيلي مستقیم درك كردم. در سال 42، آن سخنراني معروف امام را دربارهي كاپيتالاسيون و شگرد كشورهاي استعماري در قطعه قطعه كردن كشورهاي مسلمان برروي نوار، شنيده بودم و از طرفي ديگر با آثار و انديشههاي مرحوم دكتر علي شريعتي و شهید مطهری نيز آشنا شدم. كم كم محافل و مجالس عمومي كه از كودكي با آن سر و كار داشتم و بعدها كم كم به تشكيل جلسات خصوصي با دوستان و همفكران منجر شده بود را راهگشای مسیر انقلاب دانستم. ایران و مردمش انقلابی را میطلبیدند که از دل مذهب بیرون آمده باشد. پس تمرینهای روحی و فیزیکی را همزمان در دستور کار خود قرار دادیم. برنامههای تفسير قرآن و قرائت نهجالبلاغه در کنار برنامههاي كوهنوردي، بدنسازي، رزم انفرادي و همينطور آمادهسازي افراد براي تحمل شلاقخوردن در ساواك انجام میشد. كار فرهنگي و مذهبی دیگرمان، برپايي نمازجمعهاي عظيم در اصفهان به امامت آقاي طاهري يا آقاي خادمي بود. اين نمازجمعه بياغراق، در خاورميانه بينظير بود. زيرا تنها جايي بود كه مسائلی از قبیل نامهي حضرت علي (ع) به مالك اشتر را در خطبههايش تفسير ميكردند و دانشجويان را هم به سمت مطالب خود كشيده بود. آنجا تبديل به مركز خطري براي رژيم شد. بهطوري كه پس از دستگيري ما بلافاصله نمازجمعه را هم تعطيل كردند. همچنين محلي بهنام «مسجد حاج رسوليها» نيز که آقاي علياكبر پرورش، در آن كلاس تفسير قرآن داشتند، پايگاه ارزشمندی محسوب میشد. پنج ماه پس از ورودم به ارتش یعنی حدوداً پنج ماه قبل از دستگير شدنم ،در جلسهاي در آن مسجد، قبل از سخنراني خطيب، دكلمهاي انقلابي اجرا كردم که شور و حال عجيبي در مجلس بهوجود آورد.پس از اتمام دکلمه، ساواكيها در آن اطراف حلقه زدند ولی با ترفند دوستانم که در آن اطراف بودند پیش از پايان جلسه، فرار کردم.
نزديك به سالروز 16 آذر و كشته شدن دانشجويان بود كه من براي كمك به فعاليتهاي اعتصابي و سياسي دانشجويان، اعلاميههاي دستنويس تهيه ميكردم. شب تا صبح مینشستم و قلم ميزدم. همان روزها بود كه متوجه شدم ساواك تعدادي از دوستانم را دستگير كرده است بنابراين من چند روزي متواري شدم. يك روز براي سر و گوش به آب دادن و اطلاع كسب كردن از خانه، برگشتم و متوجه شدم مامورین ساواك، برادرم را دستگير و تمام وسايل و كتابهاي من را هم وارسي كرده با خود بردهاند.
من آن زمان تصور ميكردم که بين ضداطلاعات ارتش و ساواك تضاد و اختلاف است.به همین دلیل، فرداي آن روز با توپ پر و حالتي طلبكارانه به ضداطلاعات رفتم و شكايت كردم كه معلوم نيست كدام اراذل و اوباشي رفته اند به خانهي ما ريختهاند و تمام وسايل و كتابها و حتي برادرم را بردهاند. من در نظرم آنها را مدافع خود ميديدم. غافل از اين كه همهي آنها اصطلاحاً «سرشان به يك آخور بند بود». آنها بدون اين كه متوجه شوم با ساواك تماس گرفتند و نیم ساعت بعد، من با چسمان بسته، سوار اتومبیل به سمت سازمان اطلاعات و امنيت میرفتم و به این فکر می کردم که خوشبختانه قبل از رجوع به ضد اطلاعات، عكسهایی که از دوستان و همفكران داشتم، از بين بردهبودم. از همان لحظهي اول ورود به ساواک، پذيرايي آقایان شروع شد. ظاهراً دوستانِ دستگير شده، زير شكنجه نام من را هم لو داده بودند. بههرحال يگان خدمتي من، جاي حساسي بود. پس چون منصب حساسي داشتم تا آنجا كه ميشد كتكم زدند. در آن زمان كه من بيحال افتاده بودم، يكي از روحانيون را كه از دوستان من بود، آوردند و پيش چشمان من شروع به ضرب و شتم ايشان كردند و از من ميخواستند كه اعترافات ايشان را تأييد كنم. بههرحال بايد حرفهايي از ما ميكشيدند و در پروندههايمان ميگنجاندند. زیرا آنها در دادگاههای نظاميشان كه البته كاملاً فرمايشي هم بود، چيزي براي استناد، لازم داشتند. مثلاً در مورد من، كاغذهاي دستنويسم را از لاي اوراقم در خانه يافته بودند و پس از تأييد كارشناس خط، نزد من آورده بودند و ماهيتشان را ميپرسيدند. من هم همهچيز را منكر ميشدم و ادعا ميكردم كه آنها را در خيابان يافتهام. ولي بههرحال، آن نوشتهها وارد پروندهام شد يا كتابي با عنوان «بهتر مبارزه كنيم» كه توسط سازمانهاي چريكي چاپ شده بود. كتاب، به شکلی بسيار روشن و شفاف کیفیت شكنجهها و ترفندهاي ساواك و همینطور راههای مقابله با آنها را توضیح داده بود و طبیعتاً براي ساواك بسيار خطرناك بود و دستشان را كاملاً براي مبارزين رو ميكرد. من اين كتاب را به شخصي كه آن زمان متواري شده بود امانت داده بودم و آنها نام شخص را و اين كه اكنون كجاست، از من طلب ميكردند و من زير شكنجههاي بسيار هيچ چيز نگفتم. فقط در يك مورد كه جزوهاي با نام «سخنان پيشوا در باب فلسطين» از امام خميني (ره) را در وسايل من يافته بودند زبانم باز شد. آنهم به این دلیل که روحاني شريف و بزرگواري كه آن را به من دادهبود ، از من خواست كه اگر دستگير شدم، در رابطه با آن، مقاومت زيادی نكنم. درضمن، اين كار، ساواك را با این تصور روبرو ميکرد كه من در همهي موارد، با آنها صادق بودهام و طبیعتاً فشارها و شکنجهها هم كم ميشدند. البته آرامشهایی از این دست موقتي بودند و پس از آن به دليل شغل حساسم در ارتش، دقيقاً چهارده شبانهروز، تحت شكنجه قرار گرفتم. یکبار، وقتي ديگر از شلاق زدنم، خسته شدند، سه شبانهروز پشت درب هواخوري زندان ساواك روي يك پا، آويزانم كردند، ناخنهايم در اثر شلاق سياه شده بود و ميافتاد. یا شخصی که سرشكنجهگر ساواك و نامش نادر بود با كابل دولا به سرم ميكوبيد و ميخواست كه به امام(ره) توهین کنم و از آنجا كه من شهادت را به جان دوست داشتم حاضر به چنين ننگي نميشدم. يا شكنجههايي مثل سوزادهشدن با سيگار، معلق بودن چنددقيقهای، از عضوهاي حساس بدن که با عنايت خداوند، همهی آنها را طاقت آوردم و کاری نکردم و حرفی نزدم که بعدها شرمندهی خود و دیگران شوم.
نهايتاً پس از هفتاد روز انفرادي و شكنجه در هوانيروز به كميتهي مشترك و از آنجا به زندان اصفهان منتقل شدم. دادگاه، چهار ماه و نيم طول كشيد و نهایتاً به حبس ابد محكومم کرد. در دادگاه فرجام، مدت زمان حبس به چهارسال تقليل يافت و سپس هم تبديل به سه سال شد. تا اين كه در سال 57، دراثر مبارزات حقطلبانهي مردم به رهبري امام، طی طرح آزادي 1126 نفر از زندانيان سياسي آزاد شدم.
زماني كه وارد زندان اصفهان شدم مأموران زندان برخورد بسيار زشتي با من داشتند. ظاهراً دستور، اينگونه بود كه براي هتك حرمت فرد انقلابي بايد اينكارها انجام شود. ازجمله اينكه ابتدا من را كاملاً برهنه كردند و لباسهاي پاره و مندرس به من دادند. وقتي وارد بند شدم متوجه شدم كه زندانيان سياسي و معمولي باهم دريكجا هستند. اين قضيه، محاسن و معايبي داشت. از معايبش اين بود كه شأن و منزلت يك فرد باسواد را كه براي نجات كشورش مبارزه ميكند با يك شخص بزهكار، برابر كرده بودند و همين ميتوانست يك حسن هم باشد. از آنجا كه ما پيرو پيامبر عظيمالشأنی هستيم که توانستند در جزيرهالعرب گمراه و خشن با آن فرهنگ جاهليت، تحولي شگرف ايجاد كنند، خود را تافتهي جدابافته فرض نكرديم و براي قوت بخشيدن به گرايشهاي مذهبي كه در وجود اكثر آنها وجود داشت دست به كار شديم. به هرحال وقتي من وارد بند شدم دوستان من كه از قبل، آنجا بودند و زندانيان سياسي ديگر با يك برنامهريزي دقيق، دور از چشم پليس، لباسهاي تميزي را که پنهان كرده بودند ،به زندانيان تازهوارد ميدادند و در مورد من هم چنين اتفاقی افتاد. پس از آن، من را دربارهي شرايط زندگی و چگونگی رفتار در زندان، توجيه كردند. در آنجا برنامههايي قالبي در مورد وقت خواب و هواخوري و ورزش وجود داشت و این که در چه روزي چه كسي شهردار است و بايد كارهاي بقيه را انجام دهد. درجمع زندانيان سياسي، يك جمع صنفي و يك جمع آموزشي و سياسي هم وجود داشت که همه موظف به تبعيت از تصميمهای متخذه در این جمعها بودند. همه چیز در قالب برنامهای حسابشده جهت لذتبخش کردن شرايط سخت زندان بود. بههرحال انسان موجودي انعطافپذير است و خود را با هر شرايطي وفق ميدهد و اين كاري بود كه ما كرديم.
عواقب شرايط زندان، در سالهاي بعد، گريبان فرد زنداني را میگیرد و او را دچار مسائلی از قبیل سوءتغذيه، مشكلات تنفسي يا پيامدهاي شكنجههاي جسمي و روحي ميکند ولي شرايط زندان ايجاب ميكرد كه روحيهي خود را بالا ببريم. خود من خصوصاً در روزهاي ورزش، كه مأمور نرمش دادن بودم سعي ميكردم سه ربع تا يك ساعت، ميدانداري كنم. ما خود را طوري نشان ميداديم كه براي زندانيان عادي هم ايجاد جذابيت كنيم و در اكثر مواقع، اينگونه هم ميشد و كمتر اتفاق ميافتاد كه پليس بتواند آنها را بر عليه ما بشوراند. درهرصورت، سعي ما بر اين بود كه در آن شرايط، مبارزات خود را حتيالمقدور، ادامه دهيم. مثلاً ايجاد دعواهاي ساختگي و درگيري با پليس را براي حفظ روحيهي مبارزه و فرار از ترس و جبوني مفيد ميدانستيم. بعضي اوقات، موفق به اين كار ميشديم و بعضي اوقات هم به سختي سركوب ميشديم ولي ما از هيچ چيز ترس نداشتيم:
« ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست.»
در عاشوراي سال 1356 كه هنوز انقلاب، آنقدر فراگير نشده بود و تظاهرات مردمي هم شكل نگرفته بود، در بين پليس تا دندان مسلحِ زندان، در مسير ناهارخوري، شعارهاي انقلابي سر ميداديم. شعارهايي نظير:
«انقلابيترين مرد جهان است آيتا... خميني
رهبر ارتش آزادگان است آيت ا... خميني»
و يا:
«زير بار ستم، نميكنم زندگي جان فدا ميكنم در رهِ آزادگي»
اين شعارها در زندان، انقلابي بهپا ميكرد و ما هم تاوان آن را بهسختي ميداديم ولي باز دست از كار نميكشيديم. اين انقلاب به همين راحتيها بهدست نيامده حالا اينها كه گفتيم ذرهاي از اقيانوس مردم مسلمان اين كشور است:
«تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل»
اواخر سال 56 يا ابتداي 57 ساواك من را بهعنوان يك زنداني ناآرام كه تحمل كيفر روي او تأثير مثبت نگذاشته است مورد شناسايي قرار داد. مخصوصاً اين ویژگی من كه با زندانيان عادي هم ميجوشيدم و شرورترين اشخاص نیز احترام خاصي برايم قائل بودند برای آنها خیلی گران بود. از آنجا كه ما بنا را بر سازندگي فكري اين زندانيان ازنظر مذهبي و اخلاقي گذاشته بوديم، ميخواستيم حتي اگر نتوانيم از آنها انسانهاي مبارزي بسازيم حداقل آدمهايي هم نباشند كه در زندان براي ما مسئلهساز شوند مثلاً ميوهاي كه هرهفته خانوادهها برايمان ميآوردند بين فقراي زندان تقسيم ميكرديم.
در سال 57 توسط ساواك از زندان شهرباني اصفهان به زندان عادلآباد شيراز منتقل شدم. همزمان با انتقال من به عادلآباد شيراز، در زندان اصفهان، اتفافات ناگواري افتاد با تصميم شديد پليس آنجا ازطريق تطميع برخي عناصر بيفرهنگ در ميان زندانيان عادي به سركوبي سياسيون پرداخت. آنها توسط پليس زندان مسلح به سلاح سرد شده بودند و در پي يك اعتصاب غذا از سوي زندانيان سياسي، درگيري شديدي را ايجاد كرده بسياري از آنها را مورد ضرب و شتم قرار دادند.پس از آن، خانوادههاي زندانيان سياسي در منزل آيتا... خادمي تحصن كردند و صداي مظلوميت زندانيان سياسي را به گوش همه رساندند و اين داستان، تبديل به نقطهي عطفی در تاريخ مبارزات سياسي اصفهان شد.
در عادل آباد، چند ماه را در بند يك سپری کردم و آن چند ماه مصادف بود با اوج تظاهرات استان فارس. جوانان را دسته دسته بازداشت كرده به زندان میآوردند و من هم در آن مدت، كار خود را انجام میدادم. يعني بچههاي آنجا را گروهبندي کرده به همراه دوستان ديگري كه آنجا بودند برايشان، جمعهاي آموزشي تشكيل میدادم. تا اينكه مسئلهي تعهد نويسي مطرح شد. اعلام کرده بودند که در صورت اقرار به گناه و نوشتن تعهد، آزاد خواهيد شد. جوانان در این رابطه به من رجوع مي كردند و من مي گفتم:«به هيچوجه این تعهد را نخواهم نوشت. شما هم اگر ميتوانيد جواب خون شهدا و جواب امام زمان(عج) را بدهيد بفرماييد امضا كنيد!» آنها هم كه اين روحيه را در من بهعنوان يك زنداني با حدود سه سال تحمل كيفر ديدند زير بار اين كار نرفتند. وقتي رئيس زندان از اين قضيه مطلع شد مرا فراخواند و تهديد به تبعید به جايي بدتر از آنجا كرد. من هم با روحيهي بسيار بالايي به او گفتم: «من هرجا كه بروم زندان است و چهار دیوار دارد!»
فرداي آنروز، به بند زندانيان سياسي منتقل شدم. آنجا هم براي من بسيار مبارك بود. در آنجا سران حزب توده. يا اعضاي حزب دموكرات حضور داشتند.
از آنجا كه من در زندان اصفهان با مجاهدين و ماركسيستها درگيري و تضاد شديدي داشتم با همان روحيه وارد عادلآباد شدم. ولي در آنجا اتفاقاتي افتاده بود كه آقاي مهندس لطفا.. ميثمي هم در كتاب خاطرات خود آنها را نقل كرده است: سركوب شديد زندانيان توسط پليس آنجا، بچههاي سياسي را وادار كرده بود كه به هيچوجه اختلافات و تضادهايشان را آشكار نسازند. در آنجا مهندس، من را نصيحت كرد كه بايد طوري رفتار كنم كه اگر ارتباط مثبتي هم برقرار نشود، حداقل كاري هم به كار یکدیگر نداشته باشيم و اصطلاحاً براي خودمان، زندان در زندان درست نكنيم تا موجب سوء استفادهی پليس زندان هم نشود.
نظامي بودن، عاملي براي برخورد شديدتر ساواك شده بود. آنها فكر ميكردند كه من خيلي حساب شده وارد ارتش شدهام و درست هم فكر ميكردند اما آن عنصر مقاوم، دلير و شجاع و انقلابي كه آنها فكر ميكردند نبودم. من يك آدم مذهبي بودم كه در عين حال مقلد حضرت امام هم بودم. آنها در منزل ما كتابهايي يافته بودند كه به ظنشان كمك ميكرد. البته من چيزهايي نظير سلاح گرم و سرد هم داشتم كه بحمداله قبل از بازداشت، پنهانشان كردهبودم و به دست ساواك نيفتاد وگرنه اعدام شدن من هم محتمل بود.
در دوران زندان و محكوميت من، خانوادهام بسيار تحت تأثير اين واقعه قرار گرفتند. پدر من 76 ساله بودند كه به رحمت خدا رفتند و بهطوري كه براي من نقل كردند پيرمرد، دائماً اسم من را تكرار ميكرد. يك روز هم در دوران زندان من، از مجلس روضهاي بيرون ميآمدند كه با اتومبيلي تصادف كرده فوت شدند. مادرم هم پير بود و رفت و آمد به اصفهان و شیراز براي ملاقات با من برايش بهسختی مقدور ميشد. من شديداً خواهش ميكردم كه كمتر به ملاقاتم بيايند ولي براي من و خانواده، كه با هم زندگي ميكرديم خيلي سخت بود كه يكديگر را در فواصل زماني چهارماهه ملاقات كنيم و اين براي خانواده، از لحاظ اقتصادي هم نابودكننده بود. زيرا من كمكخرج خانوادهام بودم و آن مدت حضور در زندان، زندگي اقتصادي من و خانوادهام را متلاشي كرد و من تا همين امروز هم نتوانستم مال و مكنت آنچناني بدست آورم والبته خدا را هم بهوجود و عظمتش شاكرم.
عناصر مؤمن در ارتش، نظير شهيد صيادشيرازي و همهي آنهايي كه در جبهههاي جنگ مبارزه كردند و شربت شهادت نوشيدند، اكثراً نظامياني بودند كه در دوران ستمشاهي وارد ارتش شدند و آن فطرت پاك و خداجوي اينان باعث شد كه پس از فراهم شدن بستر انقلاب، جوهرهي واقعيشان را بروز دهند. در سال 56 و 57 كمكم آگاهيهايي در ارتش بهوجود آمده بود وگرنه هيچ فرماندهي، يك شبه متحول نميشود. مثلاً حرکت همافرهاي ما که پس از ورود امام خميني (ره) با ایشان بيعت كردند، حرکتی خلق الساعه نبود. بدون شك زمينهسازيهاي قبلي، وجود داشت. اينكه در پادگانها حركتهايي صورت ميگرفت و فرماندهان از خود حساسيت نشان نميدادند و یا پادگانها در اوج درگيريهاي مسلحانه، دست از سختگيري بر میداشتند و در برابر مردم، مقاومت نمیكردند اتفاقي و ناگهاني نبود. اينها علاوه بر نشانههای بارش الطاف الهي بر سر ملت مظلوم ايران، نشاندهندهي فراهم بودن بستر اين تحولات و روحيهي لازم براي اين همكاريها در ارتشيان بود.
من پس از آزادی، همان روحيهي انقلابي خود را حفظ كرده بودم. وقتي به خانه رسیدم و خانواده پيش پايم گوسفندي را قرباني كردند، ظرفی آوردم و آن را از خون گلوي گوسفند انباشته با آن بر دیوار روبروي منزل این شعار را نوشتم :
«آزادي زندانيان سياسي خون بهاي شهيدان مردم مسلمان است.»
من با اين كار نشان دادم که آزادیام از زندان رژيم به سبب ترس من و یا بازگشت از آرمانهایم نبود. در ضمن این کار می توانست نشانگر روحيهي قوي یک مبارز قدیمی نیز باشد. از طرف دیگر برای اثبات این مدعا دوشادوش مردم در تظاهرات شركت كردم. مردم، عكسهای بزرگي از حضرت امام را با خود حمل میكردند. این عکسها توسط حدود 30 جوان با لباسهای متحدالشكل، پيشاپيش تظاهرات كنندگان حمل ميشد. ما بهسوي ميادين 24 اسفند(آن زمان) و توپخانه رفتيم و مجسمههاي شاه آمريكايي را به پائين كشيديم. من براي روحيه دادن به ساير افرادی كه من را ميشناختند، در همهجا حضور داشتم. تا اينكه انقلاب، دراثر مبارزات حقطلبانهي مردم و رهبري خردمندانهي امام (ره) به پيروزي رسيد.
ما از همان روزهاي اول پيروزي، به تشكيل هستههاي مقاومت در قالب كلانتريها دست زديم.
سپس كميتهي دفاع شهري را در شكلی منسجم سامان دادیم و همین طورساواك اصفهان را نيز در اختيار گرفتيم. مدتي اينگونه سپري شد تا زماني كه قرار بر ايجاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد. من در تشكيل سپاه نقش فعالي داشتم. مصاحبه با افراد متقاضي عضويت، برعهدهي من و برخي ديگر از دوستان بود. افراد كميتهي ديگري كه در اصفهان بهغير از كميتهي دفاع شهري تهران وجود داشت كمو بيش با مصاحبه وارد سپاه ميشدند و به تدریج كميته، در سپاه ادغام شد و من نيز وارد روابط عمومي سپاه اصفهان شدم. سپس بنابر پيشنهاد مسئول روابط عمومي كل سپاه و با موافقت فرماندهي سپاه اصفهان، به تهران آمدم و بهعنوان مسئول مركز فرهنگي سپاه كل كشور آن زمان منصوب شدم.
در آن زمان هرروز عناصر ناآگاه و مخرب در گوشه و كنار كشور، مسئله آفريني ميكردند و ما هم سعي ميكرديم طبق رهنمودهاي حضرت امام (ره) كتاب و مجله و پوستر چاپ كرده در حد توانمان مردم را هدايت كنيم. آن زمان مثلاً گروههاي ماركسيستي در و ديوار ها را و با شعارهايي نظیر «راه كارگر را بخوانيد!» پر ميكردند. ما هم شابلونهايي درست ميكرديم و مينوشتيم: «قرآن بخوانيد!» «نهجالبلاغه را بخوانيد!» از آن شابلونها به مراکز سپاه كل كشور هم میفرستادیم تا اين كار در كل كشور انجام گيرد. در ضمن، من اين جملهي امام را که فرمودند:«به من اگر خدمتگذار بگوييد بهتر است تا رهبر» به همراه تصويري از ايشان براي چاپ پوستر انتخاب كردم و آن جمله فراگير شد و در كشور موجي به راه انداخت.
با شروع جنگ كه با حملهي همهجانبهي عراق از يك طرف، قصرشيرين سقوط كرد و از طرف ديگر، فرودگاه مهرآباد بمباران شد، من نيز درخواست انتقال به اصفهان كردم. زيرا احساس ميكردم كه وجودم در آنجا مثمر ثمر خواهد بود. پس از اعلام موافقت با درخواستم به اصفهان رفتم. در آنجا به نمايندگي از سپاه پاسداران و دادگاه انقلاب اسلامي مأمور خدمت در كميتهي ساماندهي مركز صدا و سيماي اصفهان شدم. مأموريت اصلي اين كميته، شناسايي عناصري بود كه بايد جابهجا و يا ترخيص شوند و من در آنجا اجراي برنامهاي راديويي بهنام «صداي پاسدار» را بر عهده گرفتم. برنامهای كه در روزهاي جمعه به مدت نيمساعت يا 45 دقيقه پخش ميشد.
در شوراي نمايش استان هم مأموریت نظارت و بازبيني نمايش نامه ها بر عهدهی من بود. پس از مدتي براي سازماندهي سپاه پاسداران در رشت، عازم آنجا شدم و بعدها بهعلت سوابق زندان و آشناييام با روحيات ماركسيستها و مجاهدين مأمور مناظره و مصاحبه با زندانياني شدم كه پيرو اين مسلكها بودند. قصد ما اين بود كه آنها حتيالمقدور ارشاد شده طعم لطف اسلام را بچشند و قدر انقلاب را بدانند. انقلابي كه بيترديد همپايه با انقلاب كبير فرانسه و انقلاب اكتبر روسيه و چهبسا ارزشمندتر از آنها بود.
به اينترتيب ما در اصفهان موفق به تأسيس مركزي شديم كه در كل ايران، بيسابقه بود. يعني مجتمع آموزشي توابين زنداني. من با حكم مأموريت ازطرف دادستاني انقلاب، به زندانهاي مختلف استان ميرفتم و زندانيان جواني را كه توسط گروهكها به دام افتاده بودند شناسايي و براي اعزامشان به آن مركز، اقدام ميكردم . ما در مرکز توابین زندانی كه به سرپرستي يك روحاني اداره ميشد درمورد ارشاد این جوانان، فعالیتهای زیادی انجام میدادیم و اشخاصي كه واقعاً در زمينهي مذهبي مستعد بودند، زود به آغوش پرمحبت اسلام بازميگشتند.گهگاه نیز با حكم مأموريت به زندان اوين ميرفتم و طی ملاقاتهایی با شهيد لاجوردي، از حمايت هاي سرشار این مرد بزرگ بهرهمند میشدم. از نتايج كار اين مجتمع، همين بس كه ما از ميان توابين زندانهاي ماركسيستي، جوانان مؤمني به جامعه بازگردانديم كه چند تن از آنان نيز به صف شهداي جنگ تحميلي پيوستند. روحشان شاد باد! كه به خدا قسم هروقت به گلزار شهدا ميروم ابتدا مزار آنها را ديدار ميكنم كه راه درست را از باطل تشخيص دادند و به لقاءا... پيوستند.
بههرحال، به دلايل مختلف ازجمله دشمني و لجاجت هميشگي گروهكها، اين مجتمع در اواخر سال 1361، منحل شد و من در همان سال به قسمت بازرسي هوانيروز كه شهيد صيادشيرازي دستور بازسازي كليهي يگانهايش را داده بود، بازگشتم. چند سال هم در شعبهي قضايي فعاليت كردم و در سال 1375 به افتخار بازنشستگي نائل شدم. در نهايت براي نسل جوان كه چونان همهي ما مكلف به عبرت گرفتن از تاريخ 2500 سالهي شاهنشاهي در اين مملكت است، آرزوي توفيق دارم و درود ميفرستم به ارواح طيبهي تمام شهدا و رهبر كبير انقلاب اسلامي؛ حضرت امام خميني (ره).