ثبت نام |  ورود به سيستم |  نقشه سايت |  راهنما  

    

زندگي نامه و خاطرات آقاي حجت الله سنجري
 
بسم الله الرحمن الرحيم
«ربِّ اشرَح لی صَدري وَ يَسِّرلي أمري وَاحلُل عُقدَهً مِن لِساني   يَفقَهواُ قَولي»
من حجت ا... سنجري هستم و در سال 1345 وارد ارتش شدم و در كارخانجات صنايع‌ مهمات‌سازي، بخش فني، قسمت برق مشغول خدمت شدم.من را در آنجا با درجه‌ي ابزارمندي مي‌شناختند. بعدها اين درجه به رده‌هاي فني و آنهايي كه كارهاي فني كارخانه‌هاي نظامي را انجام مي‌دادند داده ‌شد و پس از آن نام درجه‌ي ما را درجه‌ي كارمند فني گذاشتند.
من در ارتش، افرادي را مي‌شناختم كه عليرغم فضاي محدوديت هاي آنجا، داراي عرق ملي و مذهبي بودند و دردهاي اقشار محروم جامعه را می‌شناختند. با ديدن اين افراد، من هم به ارتش علاقه‌مند شدم ولي دلايلي باعث مخالفتم با ارتش و نظام و در پي آن شروع فعاليت‌هاي سياسي‌ام شد. مخالفت من با رژيم شاه چند دليل عمده داشت. يكي از آنها مربوط به وقايع قيام 15 خرداد و تبعيد حضرت امام در سال بعد آن بود. من براي اولين بار طي آن قيام، با مسائل سیاسي آشنا شدم. در آن زمان نوجوان بودم و مسائل سياسي را كاملاً درك نمي‌كردم و شناخت دقيقي هم نسبت به حضرت امام(ره) نداشتم. برادرم خط بسيار زيبايي داشت و مبارزين و انقلابيون، دست نوشته‌هایشان را مي‌آوردند تا روي پارچه بنويسد و او نیز پس از نوشتن زيرشان امضا می‌کرد:«سنجري». اكثرآن شعارها مربوط به قيام و شهادت حضرت امام حسين(ع) بود و آنها اين دست نوشته‌ها و پارچه‌ها و پلاكاردهاي را در جلوي بازار تهران و خيابان ناصرخسرو نصب مي‌كردند. در روز پانزده خرداد که در تهران حكومت نظامي برقرار بود،تعداد زيادي از اهالي تهران به خيابان‌ها ريختند و در تظاهراتي بر عليه رژيم و در اعتراض به دستگيري حضرت امام(ره) شركت كردند.آنها شعارهاي مرگ بر شاه و درود بر خميني سر مي‌دادند. و به اين شكل، قيام پانزده خرداد به اوج خودش رسيد و در نهايت، تعداد زيادي دستگير، مجروح و شهيد شدند. در آن روز که مصادف بايازدهم محرم و عزاداري آقا امام حسين(ع) بود، من در لباس مشكي عزاداري، رفتار مامورين حكومتي را با مردم ديدم.مردمي كه هر يك، به نوعي علاقمند به حضرت ابي عبدالله(ع) بودند و به همين جرم، مورد ضرب و جرح قرار مي‌گرفتند، دستگير مي‌شدند و يا به خاك و خون مي‌غلتيدند.
از دلایل دیگر من در رابطه با مخالفت با رژیم شاه، مربوط به موضع اسرائيلي دولتی بودکه بر مردمی مسلمان حکم می راند. رژیم شاه در پي جنگ شش روزه‌ي اعراب و اسرائيل حتی یک لحظه دست از تقویت اسرائیل برنداشت. آن هم درست زماني كه مسلمانان دنيا به حمايت از فلسطين برخاسته بودند.
آن رژيم، صدرصد وابسته به امريكا بود. من كه خود در بطن اعمال ارتش بودم اين وابستگي را به عينه مي‌ديدم. بيشتر مستشارهاي نظامي که هسته‌ي درونی ارتش محسوب می‌شدند آمريكايي‌، اسرائيلي و بعضاً آلماني‌ بودند. من در آن ارتش احساس بیگانگي مي‌كردم و با خود مي‌گفتم رژيمي صدرصد وابسته به غرب، هيچ جايگاه مردمي ندارد و در موقعيتي نيست كه بتوان انتظار داشت از جهان اسلام و مسلمان ها دفاع كند.و این چه انتظاری بود در حالی که آنان به صف دشمنان اسلام پيوسته بودند!
چنان‌كه مي‌دانيد ايران تا كودتاي 28 مرداد 1332 يكي از مستعمرات غير مستقيم انگلستان بود و زير نظر رهبران بريتانيا، اداره مي‌شد ولي پس از سرنگوني حكومت ملي دكتر مصدق توسط سازمان سيا و بازگشت شاه به ايران، کشور، یکپارچه در اختیار آمریکا قرار گرفت. تحريك و آغاز شعور سياسي من از آن دوره بود که به وجود دست‌هایي در پشت پرده‌ی اين وقايع، پي بردم.
در آن زمان گروه‌هاي روشنفكري كه مخالف رژيم عمل مي‌كردند به مشرب‌هاي فكري مختلفي تمايل داشتند. عده‌اي كه ماركسيست‌ها و توده‌اي‌ها بودند در دانشگاه‌ها نفوذ زيادي داشتند و جوانان زيادي را فريفته بودند. مجاهدين خلق هم گروه ديگري بودند كه افكاری انحرافي داشتند و در نهایت،گروه‌هاي اسلامي تحت رهبري امام(ره) بودند که هدفشان صيانت اسلام راستين در ايران بود. مواضع محكم حضرت امام(ره) در آن سخنراني معروفشان در 14 خرداد 1342 و همين‌طور درباره‌ي كاپيتولاسيون براي ما بسيار روشنگر بود. اعلاميه‌هاي امام بين ما دست به دست مي‌گشت و ما روز به روز به راهي كه در پيش‌ گرفته بوديم بيشتر معتقد مي‌شديم و حقانيت مواضع حضرت امام مثل روز پيش چشمانمان واضح و روشن تر شده و متقابلاً و پوسيدگي رژيم سرسپرده نيز، عريان‌تر مي‌شد. من اصلاً در خانواده‌اي مذهبي رشد كرده بودم و از همان طفوليت به همراه پدرم در هيأت‌هاي عزاداري شركت مي‌كردم. وقتي به دوران بلوغ رسيدم ارتباطم با اسلام و مسائل شرعي از طريق كتاب‌هاي ارزشمندي كه وجود داشت، جدي‌ترشد. پس از آثار امام آثار بزرگاني مانند سيد جمال‌الدين اسدآبادي،سيد قطب، يا كتاب«سرگذشت فلسطين»و «بازيچه‌ي يهود» نوشته‌ي آقاي هاشمي رفسنجاني از کتاب‌های موثر بر من بودند.
من از بدو ورود به ارتش، رابطه‌ی مخفيانه‌ام را نیز با جلسات ديني و هيأت‌هاي مذهبي حفظ كردم و در اكثر جلسات و عزاداري‌هايي كه تشكيل دهندگانش از طرفداران و وفاداران حضرت امام (ره) بودند، شركت كردم مثلاً جلسات انصار‌الحسن كه توسط آقاي هاشمي رفسنجاني اداره مي‌شد و مثل همان كاري را كه آقاي قرائتي در برنامه‌ي «درس‌هايي از قرآن» انجام مي‌دهند، آقاي هاشمي در اين جلسات پياده مي‌كرد. در پاي تخته سياه، موضوع درس‌ها را مي‌نوشتند و شروع به تفسير مي‌كردند. اكثر شركت كنندگان در آن جلسات از انقلابيون و مبارزين مذهبي آن زمان بودند كه امروز، تبديل به چهره‌هاي مطرح در نظام شده‌اند.
متاسفانه، در ارتش آن زمان به علت وجود اهرم‌هايي نظير ركن2 و ضد اطلاعات، كسي نمي‌توانست به صورت گروهي فعاليت كند و هر گروهي به سرعت لو مي‌رفت و من كه اين مسائل را از قبل مي‌دانستم،اكثراً به صورت انفرادي. فعاليت مي‌كردم و يا به‌صورت محدود با همفكران خود و كساني كه از امام (ره) تقليد مي‌كردند، در ارتباط بودم. مثلاً كتاب‌هاي مذهبي و اعلاميه‌هاي امام را دركمد لباس یکدیگر مي‌گذاشتيم. به‌طوري كه گاهي حتي دانسته نمي‌شد كه اين كار از جانب چه‌كسي صورت گرفته است.
من دوبار توسط عمال رژيم دستگير شدم. يك‌بار در سال 1349 و بار دوم در سال 1352. اولين مرتبه‌ی دستگيري من مربوط به بازي‌هاي آسيايي سال 1349 در تهران بود. حضور اسرائيل در بازي نهايي فوتبال آن سال، به همراه ايران موجبات اعتراض اكثر ايرانيان مسلمان را فراهم آورده بود. در آن زمان، در بازار و مجامع ديگر براي مردم فلسطين اعانه جمع مي‌شد و ما در همان‌جا شروع كرديم به پخش اعلاميه‌هايي بر عليه رژيم اشغالگر قدس و محكوم‌كردن حضور تيم آنها در ايران. همان شب، مسابقه در امجديه برگزار شد و تيم ايران 3 بر 2 پيروز بازي بود. آن شب، مردم از شادي در پوست خود نمي‌گنجيدند. نه فقط به اين خاطر ‌كه در يك مسابقه پيروز شده‌اند و مدال آورده‌اند بلكه آنها خشم خود را از اسرائيل در قالب اين خوشحالي بروز مي‌داند. در خيابان‌ها شربت و شيريني پخش مي‌شد و مردم تا خود صبح، شادي مي‌كردند. ما در هيأت‌هايمان كه «مكتب الزينب» نام داشت، اعلاميه‌هايمان را تجديد چاپ كرده، اين‌بار در خيابان روزولت سابق (دكتر مفتح امروز) ميان مردمي كه از امجديه خارج مي‌شدند پخش كرديم. در آن شب يكي از دوستان ما را دستگير كردند و به اين ترتيب، تمام گروه ما لو رفت. روز بعد كه من در محل كارم در صنايع دفاع مشغول به‌كار بودم، از طرف ضد اطلاعات ارتش احضار شدم تا به مركز بازجويي سپرده شوم.
من 24 ساعت در زندان دژبان بازداشت بودم تا فرداي آن روز من را تحويل ساواك بدهند. پس از مدتی بازجویی مدت دو ماه را در زندان قزل قلعه به سربردم. يك زندان بسيار قديمي كه به صورت خشت و گلي بود و متاسفانه امروز تخريب شده است. در آن زمان،شهيد آيت ا... سعيدي هم كه يكي از فعالان مذهبي- سياسي و نماينده‌ي حضرت امام(ره) در خيابان غياثي بود در زندان قزل قلعه به سر مي‌برد. در آنجا ایشان را مورد بدترين شكنجه‌ها قرار داده بودند مثلاً پاي سالم ايشان را  بدون بي حسي و بي هوشي با اره در طول شكنجه بريدند و در نهایت نیز در اثر همان شكنجه‌ها به شهادت رسيدند و شهادت ايشان نقطه‌ي آغاز يك مبارزه‌ي ديگر بود.
از فعاليت‌هاي انقلابي دیگر من در رژيم گذشته كه در جمعی دوستانه اتفاق مي‌افتاد ایجاد یک شركت تعاوني بود كه خصوصيات اسلامي داشت. یک صندوق قرض‌الحسنه‌ هم در هيئت «مكتب‌الحسين» توسط آقاي مريدچيان تأسيس كرده‌بوديم که من به عنوان مسئول آن به افراد مبارز و نيازمند قرض‌الحسنه مي‌دادم. درآمد اين‌گونه فعاليت‌هاي ما در جهت مبارزه عليه رژيم شاه مصرف مي‌شد و مدارك اين فعاليت‌ها در محكوميت ما در دادگاه مؤثر بود. كتابخانه‌اي هم در حوالي عباس‌آباد داير كرديم. از جمله كتاب‌هايي كه در كتابخانه‌ي ما به‌صورت مخفيانه به جوانان داده مي‌شد تا آگاهي‌شان افزايش يابد كتاب «الجزاير و مردان مجاهد» نوشته‌ي حسن صدر،«سرگذشت فلسطين» نوشته‌ي آقاي هاشمي رفسنجاني،«دنيا، بازيچه‌ي يهود» نوشته‌‌ي آيت الله محمد شيرازي و كتاب‌هاي سيد قطب و آيت‌ا... سعيدي و مصطفي زماني بود.
مرحله‌ي دوم دستگيري‌ام به‌ اين صورت بود كه عمال رژيم وارد خانه‌ي ما شدند و همه چيز را به هم ريختند و دستگيرم كردند.آن روزها يكي از دوستان من كه ايشان نيز از خادمين رده‌بالاي نظام هستند دستگير شده بودند و با دستگيري ايشان من خودم را آماده كرده بودم و می‌دانستم كه دير يا زود سراغ من هم خواهند آمد.
يكي از كارهايي كه ما آن زمان انجام مي‌داديم چاپ كتاب«حكومت اسلامي» يا«ولايت فقيه» حضرت امام خميني(ره) به صورت دستي با ماشين تايپ و دستگاه پلي‌كپي و رساندن آن به دست اشخاصي بود.در آن روز، همه‌ي كتاب‌ها و دست نويس‌ها را به پشت‌بام منزل بردم و كتاب‌ها و عكس‌ها را از هم تفكيك كردم و كتاب‌هايي كه به‌قول آن زماني‌ها كتاب‌هاي ضاله يا بودار بودند و هر كدام، حداقل 2 سال زنداني داشتند،مخفي كردم. به اعتقاد رژيم اين كتاب‌ها هر كدام، انگيزه‌اي محسوب مي‌شدند براي آماده‌سازي يك مخالف در مبارزه‌ي خود عليه شاه.
الغرض! آن روز به منزل ما حمله‌ور شدند و درب‌هاي خانه‌ي ما كه چوبي بود با يك تلنگر و فشار باز شد. پدرم كه شوكه شده بود دليل را پرسيد. به او گفتند كه كاري نداشته باشد و من هم که با نردبان به پشت‌بام رفته بودم و قصد فرار داشتم بعد از چند ساعت دستگير شدم. آنها مدارك و كتاب‌هايي را که برايشان قابل استناد بود در چند كارتن كردند و همراه بامن به كميته‌ي مشترك ضد خرابكاري ساواك آوردند. همان‌جايي كه اكنون در ميدان توپخانه تبديل به موزه‌ي عبرت شده است.
ساعت 12 بود. همان شب من را به اتاق شكنجه بردند و مورد بدترين شكنجه‌ها قرار دادند. تا نزديكي صبح كتك خوردم تا اين‌كه هوا روشن شد و من‌را به يك سلول انفرادي تاريك و نمناك و كوچك انداختند. فرداي آن‌روز دوباره من را براي بازجويي بردند و باز شكنجه. تقريباً 5 الي 6 ماه در كميته‌ي ضد خرابكاري ساواك بازداشت بودم و يادآوري شكنجه‌هاي آن دوران و آثار جسمي و رواني آنها هنوز پس از اين همه سال من را آزار مي‌دهد.يكي از شكنجه‌هاي آنان«صندلي الكتريكي آپالو» بود. آنها من را روي اين صندلي‌ها مي‌نشاندند، دست و پايم را مي‌بستند يك كلاه آهني روي سرم گذاشته و روي تمام نقاط حساس بدنم از لاله‌هاي گوش گرفته تا بيني و زبان و حتي آلت‌ تناسلي برق وصل مي‌كردند. اين كار به وسيله‌ي سيم‌هايي كه به آنها گيره وصل مي‌كردند، انجام مي‌شد. چشمان من در اين مواقع، بسته بود و فقط شوك‌ها را به‌طور ناگهاني و بدون اين‌كه بدانم بر روي كدام عضو بدنم خواهد بود احساس می‌کردم. شوك‌هايي كه هنوز پس از اين همه سال، يادآوری آنها روانم را دگرگون مي‌كند. اگرچه پيامد اصلي آن شكنجه، ناشنوايي نسبي گوش سمت چپم است.
 يكي از دلايل تشديد شكنجه‌هايي كه بر روي من انجام مي‌شد، اين استدلال بود:«تو كه نان شاه را مي‌خوري حقوق شاه را مي‌گيري و در درون ارتش شاه خدمت مي‌كني به چه حقي بر عليه رژيم او برخاسته‌اي؟» و از ما مي‌خواستند براي جبران اين گناه بزرگ(!) دوستان و همكاران خود را لو بدهم تا از طرف شاه، بخشيده شوم و از اين دست، وعده و وعيده‌ها، خوشبختانه خدا يار من بود كه سينه و دل من را گشود و به جانب خود معطوف كرد و نگذاشت تا منحرف شوم.
پس از آنكه 5 الي 6 ماه در زندان كميته‌ي مشترك بودم براي دوران محكوميت به زندان قصر، بند سياسي‌ها منتقل شدم. قضيه‌ي محكوميت نيز به اين‌صورت بود كه آنها از قبل براي مبارزين و انقلابيون، نسخه‌ي خود را پيچيده بودند و مدت محكوميت و مكان آنها، قبل از دادگاه نظامي نيز برايشان معلوم بود. من در دادگاه اول به 8 ماه حبس محكوم شدم و اين مدت، پس از اعتراض به نحوه‌ي قضاوت در دادگاه تجديد نظر به 13 ماه كاهش پيدا كرد. در پي آن حكم، به‌طور كلي از ارتش و ساير دواير دولتي اخراج شدم.
فضاي زندان، بازتر از آن بود كه فكرش را مي‌كردم. مخصوصاً در زندان قصر كه داراي دو بخش مجزا بود: بخشي مربوط به مبارزين غيرمذهبي يا به‌قول ما گروه‌هاي چپ و ماركسيستي كه داراي اعتقادات كمونيستي بودند و بخشي هم مبارزين گروههايي كه داراي خط مشي مبارزه‌ي مسلحانه بودند و افكار خاصشان، آنها را به انحراف كشاند.و گروههايي مثل ما نیز‌تحت رهبری روحانيون مبارز بودند و رهبر اصلي آنها امام خميني(ره) بود.
از خاطرات زندان كه هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنم اين بود كه گروه‌هاي چپ هميشه سعي مي‌كردند ما جوان‌ها را به سمت خودشان جذب كنند و با افكار خود بر ما تأثير بگذارند. در اينجا نقش روحانيت در زندان بسيار سازنده بود. اگر آنها نبودند، شايد من هم مثل خيلي از افراد ديگر به راهي رفته بودم كه جز پشيماني سودي نداشت. روحانيون در زندان، افراد مذهبي را گرد خود جمع مي‌كردند و با قرائت و تفسير قرآن، خواندن نهج‌البلاغه و كتابهاي نظير كتابهاي شهيد مطهري و دكتر شريعتي روح آنها را آماده و ايمن مي‌كردند مثلاً هنوز طعم و عطر كتاب‌هاي مرحوم شهيد مطهري كه در زندان مي‌خوانديم در خاطرم هست. مخصوصاً كتاب«جاذبه و دافعه‌ی علي عليه السلام» که استاد شهيد، بسيار شيوا و جالب به بيان اين خصوصيات حضرت پرداخته بودند.
پس از آزادي‌ام از زندان، نه تنها از شغل خود اخراج شده بودم و حق فعاليت دولتي نداشتم بلكه كاملاً تحت نظر بودم. خود را با كارهاي آزاد مشغول كرده بودم. با همه‌ي اين احوال، فعاليتم را به صورت مخفي با روحانيون آشنا ادامه دادم. افرادي كه بسياري از آنها امروز از مسئولين ارگان‌هاي مملكتي هستند و بسياري نيز از شهداي عاليمقام جمهوري اسلامي محسوب مي‌شوند. مثل شهيد آيت الله شاه‌آبادي كه در زندان با ايشان آشنا شدم و خاطرات بسياري با هم داشتيم.
از آنجا كه من در رده‌هاي پائين ارتش بودم و اصولاً نظامي نبودم و به‌عنوان كارمند فعاليت مي‌كردم با چهره‌هاي انقلابي ارتش نظير شهيد اقارب‌پرست، صياد شيرازي و كلاهدوز ارتباط خاصي نداشتم. ولي در رده‌هاي پائين با افرادي آشنا بودم که با توجه به اعتماد فی مابینمان در نوع فعاليت‌هاي مبارزاتي، طرف مشورتم بودند. يكي از آنها سرهنگ نجاتي، نويسنده‌ي كتاب«جنگ ژوئن، جنگ اعراب و اسرائيل» بود كه از افسران رده‌بالاي ارتش محسوب می‌شد و من از طريق خواندن آن كتاب و مذاکراتمان چیزهای زیادی آموختم.
من خوشبختانه همسري انتخاب كرده بودم که از نظر فرهنگي بسيار به من شباهت داشت. او از يك خانواده‌ي صدرصد مذهبي و مقلد امام(ره) و با پوششي اسلامي كامل بود. پدرم و مادرم نيز همين‌گونه بودند. پدرم اكنون فوت كرده است و فرزندانم هم الان در همين مسير مذهبي قرار دارندو همه‌ي اينها متدين و ديندار هستند. فرزند صالح، سعادتي است كه خداوند به من عطا كرده است.
ارتش در پيروزي انقلاب،نقش بسیار مهمی داشت. در واقع به‌غير از رده‌هاي حساس نظامی یعنی تیمسارهای درجه‌ی یک و وابسته‌های رژیم، اكثريت بدنه‌ي ارتش شاهنشاهی طرفدار انقلاب بودند. آنها افرادي ميهن‌پرست بودند كه ايران و مذهبشان را دوست داشتند و از نزدیک، اعمال رژيمی را می‌دیدندکه صدرصد وابسته به آمريكا و اسرائيل است و همه‌‌‌ي قراردادهايش بايد به نفع این دو کشور می‌بود. از اين رو طرفدار مردم و انقلاب بودند و این را در ساعت 4 بعدازظهر 21 بهمن سال 1357 ثابت کردند. هنگامي كه بنا به درخواست حضرت امام، مردم در حكومت‌ نظامي به خيابان‌ها ريختند و مردان ارتش به آنها پيوستند، درب پادگان‌ها و اسلحه‌خانه‌ها باز شد و مردم مسلح، انقلاب را به پيروزي رساندند.
پس از انقلاب، بنا به تصويب شوراي انقلاب، كساني كه در رژیم گذشته محكوم شده و زندانی کشیده بودند مي‌توانستند به خدمتشان برگردند و من نیز که در رشته‌ي فني صنايع دفاع مشغول به كار بودم براي انجام وظيفه، به قسمت تابعه‌ي خود برگشتم و تا زمان بازنشستگي به خدمت مشغول شدم.
جستجوي كاملتر
نام كاربري:
 
رمز عبور:
 
هنوز در سايت عضو نشده‌ايد؟

 

براي برقراري ارتباط با ما، لطفا نامه‌هاي خود را به آدرس الكترونيكي - info@parsa-ds.com  - ارسال فرماييد.


ثبت نام |  ورود به سيستم |  نقشه سايت |  راهنما  

 Copyright © 2005 of parsa network team- all rights reserved

Email:info@parsa-ds.com