ثبت نام |  ورود به سيستم |  نقشه سايت |  راهنما  
شهيد امير سپهبد علی صياد شيرازی

 

خلاصه اي از زندگيـنامه شهيد سپهبد علي صياد شيرازي در گفتگو با آن شهيد سرافراز

بسم الله الرحمن الرحيم
نام كوچك من علي است و نام خانوادگي ام صياد شيرازي و نام پدرم«زياد». البته چون ما از تيره ي عشاير هستيم، قبلا به ايشان «زيادخان» مي گفتند. نام پدر بزرگ ما «صيادخان» بود و اصالتا تيره ي عشاير ما مربوط به تيره ي«اخت افشار» است كه در سرزميني بين فارس و كرمان امتداد دارد. پدر من در 12 سالگي به همراه برادرانش به درگز كوچ مي كنند. همان جا ازدواج مي كند و من نيز در همان جا متولد مي شوم. تا سه-چهار سالگي من در مشهد بودم، اما پدرم به واسطه ي اين كه ژاندارم بود، از درگز به مشهد، رفت و آمد مي كرد تا اين كه به گرگان منتقل شد و در همين شهر، تحصيلات ابتدايي را تمام كردم. بعد به شاهرود رفتيم و از آن جا به آمل و گنبد و از گنبد دوباره برگشتيم گرگان. در سال1323 متولد شدم. دو خواهر و شش برادر بوديم كه يك برادرمان در جواني به رحمت خدا رفت.
 
امير! خيلي دوست دارم خاطره اي از دوران كودكي تان بشنوم. چيزي در ذهنتان هست؟
 
بله، داستاني يادم هست كه به عنوان يكي از مصاديق بارز مقررات زيباي الهي است و مربوط به زماني مي شود كه من هشت-نه ساله بودم.
تابستان بودم. مادرم به من گفت برو سراغ برادرت-او كوچك تر از من بود و يك مقدار شر و با بچه اي ديگر، رفته بود به باغ مردم
من به قصد اين كه او را بياورم، راه افتادم. وقتي رفتم، ديدم او و چند نفري از دوستانش رفته اند بالاي درخت و ميوه مي خورند. حقيقتش يك هوس شيطاني وسوسه ام كرد، منتهي يك جنگي در درون من بر پا شد كه :«تو خودت آمدي برادرت را ببري، حالا چه طور شده كه مي خواهي مثل آن ها بالاي درخت بروي؟!» اين جنگ تا آن جا ادامه پيدا كرد كه آن هوس بر من و آن عقل و منطقي كه رنگ معنوي داشت، حاكم شد.
در نتيجه از ديوار بالا رفتم تا خودم را بيندازم توي باغ. به بالاي ديوار كه رسيدم، ديدم كه ماري درست جلوي صورت من، زبانش را تكان مي دهد. خيلي وحشتناك بود. آن قدر كه از ترس خودم را پرت كردم پايين. دمپايي هايم را در آوردم و به سرعت دويدم سمت منزل. طوري هم مي رفتم كه انگار مار دنبالم مي كند. قدري كه رفتم، ايستادم و ديدم از مار خبري نيست. هيچ وقت يادم نمي رود، همان جا شروع كردم به محاكمه كردن خودم.
مي گفتم: «مگر مادرت تو را نفرستاده كه بروي جلو كار خلاف شرع برادرت را بگيري؟ حالا مي خواستي خودت هم همين كار را انجام بدهي؟ ديدي سرنوشتت چه طور شد؟! مار نزديك بود تو را نيش بزند.»
و خداوند نگذاشت بروم و گرفتار آن خطا بشوم و اين، برايم درس شد. خاطره ي شيرين و در عين حال عبرت آموزي بود. بفرمائيد درس و مدرسه را چه كار كرديد؟
 
تا قبل از دوران متوسطه و بعد از آن را در رشته ي رياضي و در گرگان درس خواندم. هميشه جزء نفرات اول بودم. هيچ كمكي هم نداشتم، اما خداوند مقدر كرد كه من با روحيه اي خود جوش، به تحصيل ادامه دهم. اين طور تشخيص دادم كه براي ديپلم بايد بيايم تهران و مقدمات رفتن به دانشگاه را فراهم كنم.
 
منظورتان دانشكده ي افسري است؟
 
مسير فكر و ذهن و ذوقم، فقط نظامي شدن بود و هميشه به همين فكر مي كردم. هر چند ديگران مرا نهي مي كردند كه تو درست خوب است و برو رشته هاي ديگر، اما علاقه ي من نظامي گري بود.
 
 طوري كه پدرتان مي گفت، در ماموريتي به تهران، برايش مشكلي پيش آمده بود. ظاهرا اين موضوع به همان زماني بر مي گردد كه شما به دانشگاه رفتن فكر مي كرديد؟
 
بله همين طور است. در تهران، دژبان ها، پدرم را دستگير مي كنند، سرش را مي تراشند و باز داشتش مي كنند و چون به همه ي دستگاه و شاه دشنام داده بود، از ارتش هم اخراجش مي كنند. اين باعث شد وضع مالي پدرم به هم بريزد. من ناچار بودم خودم را به يك شكلي اداره كنم. تدريس رياضيات مي كردم و همين، برايم ذخيره اي بود.
در همين اثنا در دانشكده ي افسري، جزء نفرات اول قبولي شدم و مدت سه سال درس خواندم.
 
دانشكده ي افسري را چه طور جايي ديديد؟ با روحيات مذهبي شما سازگار بود؟
 
دانشكده ي افسري، فضايي بسيار پاك بود. حتي من الان هم با آن جا ارتباط درسي دارم، مي بينم با آن زمان تفاوتي ندارد. خلاي كه آن زمان بود، رسميت نداشتن فرايض ديني بود كه در متن برنامه ها قرار نداشت و در حاشيه بود. كسي هم با حاشيه كاري نداشت. من بهترين روزه هاي مبارك را در دانشكده گرفتم. در گروهان مان موقعيت خاصي پيدا كردم و حتي منشي افتخاري گروهان شدم.
 
  در جايي گفته ايد در زمان دانشجويي، وضعيتي را به وجود آورديد كه همه تشويق به روزه گرفتن شدند. موضوع چه بود؟
 تعدادي از سربازها روزه مي گرفتند و عده ي ديگري نه. براي اين كه نگهبان، روزه بگيرها را بشناسد، اسم و محل استراحت شان را مشخص كرده بودم، مانده بود فرمانده گروهان، تا در صورت تصويب، اجرايي شود. فرمانده كه اين نمودار را ديد، با گستاخي آن را كنار انداخت و گفت: «امسال كسي روزه نمي گيرد.» تا اين را گفت، خشمي دروني در من به وجود آمد. در چنين حالتي هيچ چيز برايم مهم نبود كه بعد از سه سال زحمت كشيدن، بيرونم مي كنند.با تمسخر نگاهش كردم . گفتم:« مگر مي شود روزه نگيرند و فريضه ي الهي را انجام ندهند؟!» گفت:«حالا مي بيني كه مي شود.» من سريع اين حرف را بين سربازان گروهان منتشر كردم.
   همه ي آن هايي كه نمي خواستند روزه بكيرند، گفتند:« ما مي خواهيم روزه بگيريم.» و به يك باره وضع گروهان عوض شد. او آمد سخنراني كرد و گفت:« همين خدمت شبانه روزي، روزه و عبادت ماست، دانشجو نبايد خودش را ضعيف كند. با شكم گرسنه نمي شود مطالب علمي فهميد. پس بنابراين امسال كسي روزه نمي گيرد و من دستور داده ام جيره ي گروهان ما را در سحري قطع كنند.»
اين خبر به گروهان هاي ديگر هم رسيد و براي اين فرمانده خيلي بد شد. قضيه مفصل است تا اين كه همين فرمانده با حالتي تمسخر آميز آمد سخنراني كرد و گفت :« من مي خواستم ببينم كدام دانشجو روزه مي گيرد و كدام يكي نمي گيرد.» و از آن لحظه به بعد، دستورش را عوض كرد.
 
تا قبل از اين كه وارد خدمت در رسته ي توپخانه بشويد، آموزش ديگري هم ديديد؟
 
چرا. دوره ي رنجري و چتر بازي را گذرانده ام. در اين دوره، نفر دوم شدم. البته نفر اول به واسطه ي آن كه يكي از اقوامش جزو اساتيد بود، نمرات او را طوري داده بودند كه اول بشود، ولي من اعتراضي نداشتم.
 
   و وارد خدمت در رسته ي توپخانه شديد!
 
دوره ي توپخانه را در اصفهان گذراندم. پدر و مادرم را هم آورده بودم و به درس هاي بچه ها رسيدگي مي كردم. البته هنوز مجرد بودم. تا اين كه دوره هم تمام شد و من منتقل شدم تبريز. در آن جا جزو افسران شاخص  شده بودم. اين ها را كه مي گويم، به خاطر آن است كه خداوند داشت ما را آماده مي كرد تا به كارآيي بالاتري برسيم.
 
امير، اگر موافقيد كمي راجع به ازدواج تان با خانم عفت شجاع بگوئيد.
 
خداي متعال در زندگي، دستم را خيلي گرفته است، از جمله در بعد ازدواج. من در شهرستان هاي مختلفي كه بودم، دنبال ازدواج هم بودم، ولي هر كس معرفي مي شد، همان وضع ظاهرش را كه مي ديدم، احساس مي كردم نمي توانم با او زندگي كنم. پيش از اين ها پدر و مادرم هر چه پيشنهاد مي كردند، رد مي كردم تا اين كه زمينه ي خواستگاري از همسرم فراهم شد. او دختر عمويم هست و من آن چه در ظاهر ايشان مي ديدم حجاب بود و احساس مي كردم مي توانم به چنين فردي اعتماد كنم و اين طور شد كه با خيال راحت انتخابم را بر همين مبنا نهادم.
 
ظاهرا در همين مقطع است كه براي آموزش به آمريكا اعزام مي شويد.
 
  بله، در سال 1352 بود كه كنكور سراسري زبان انگليسي افسران اعلام شد. با وجود آن كه مدتي از كتاب فاصله گرفته بودم اما با مروري سطحي وارد آزمايش و خوشبختانه قبول شدم. اين پاداش خداوند بود. براي يك دوره ي فشرده به تهران رفتم كه مربي اين كلاس ها آمريكايي ها بودند.در اين دوره هم قبول شدم و براي سه ماه به آمريكا اعزامم كردند؛ دوره ي تخصصي هواسنجي بالستيك كه مربوط به توپخانه است. هنوز دوره تمام نشده بود كه نامه اي از پدرم به دستم رسيد كه در آن نوشته بود:« پسرم! فرزندت متولد شد، دختر است و ما اسم او را مريم گذاشتيم-اكنون او ازدواج كرده و واقعا مايه ي افتخارم است-من اين دوره را با رتبه ي ممتاز گذراندم، طوري كه تمام روزنامه هاي مركز توپخانه، اين خبر را پخش كردند.
  چند وقت بعد، فرمانده ي نيروي زميني، غلامحسين اويسي معدوم، دعوتم كرد؛ تبريك گفت و بعد هم دستور داد تا من از اسلام آباد غرب به اصفهان منتقل شوم و آن جا مربي باشم.
و آمديم اصفهان.
از همان روز ورودمان به اصفهان، بركات ظاهر شد. مومنين، آپارتمان مناسبي را برايمان ديدند و در دانشكده ي توپخانه –كه آن قدر تراكم استاد بود-برايم سر و دست مي شكستند.
براي طلبه هاي حوزه ي علميه، آموزش زبان انگليسي مي گذاشتم و از طرفي خودم هم آموزش تفسير قرآن و عربي مي ديدم. به هر صورت فعاليتم در اصفهان زياد بود.
 
  نمونه اي از اين بركات خداوند در ذهنتان هست؟
 
  عراق در مرز تحركاتي كرده بود و سپهبد يوسفي-فرمانده لشكر تبريز-مامور شده بود تا قرارگاهي تاكتيكي در كردستان ايجاد كند. او من را- كه ستوان يك بودم-با تعدادي سرهنگ و سرگرد ديگر، براي ستادش انتخاب كرد. من شده بودم آجودان عملياتي اش آن روزها نمي دانستم كه روزي فرمانده ي عمليات غرب كشور خواهم شد و آگاهي داشتن از منطقه، آن هم در سطح قرارگاه برايم مهم خواهد بود. و در اصفهان بود كه اولين هسته ي تشكيلات ما به صورت مخفي شكل گرفت و من با شهيدان«كلاهدوز» و «اقارب پرست» آشنا شدم.
 
   دوره ي دوم زندگي شما، يعني دوران بعد از پيروزي انقلاب هم بسيار حماسي و شنيدني است. آن قدر كه بايد ساعت هاي متمادي بنشينيم و فيض ببريم.
 
   به اجمال مي گويم: سه روز قبل از پيروزي انقلاب، بازداشت، اما با پيروزي انقلاب آزاد شدم و به دنياي نوراني خدمت در ارتش اسلام وارد شدم. همان روزها، ضد انقلاب توطئه ي سنگيني را آغاز كرده بود. پنجاه و نه نفر پاسدار اصفهاني را در جاده ي سردشت-بانه به شهادت رسانده بودند. من همراه برادرم«سردار صفوي» و در معيت«دكتر چمران» وارد سردشت شديم. هفده روز طول كشيد تا ما توانستيم طرحي را آماده و سپس سردشت را آزاد كنيم. شهر سنندج در تصرف ضد انقلاب بود. شهرهاي ديگري مانند ديواندره، مريوان،سقز و بانه هم دست ضد انقلاب بودند كه در كمتر از سه ماه اين شهرها هم آزاد شدند.با اعطاي دو درجه ي موقت، به عنوان فرمانده ي عمليات غرب كشور منصوب شدم. اما به موجب سعايت هايي كه عليه من شد، توسط بني صدر، از اين مسئووليت عزم شدم. دو درجه ام را نيز گرفتند. با فرار بني صدر و انتخاب رئيس جمهور جديد(شهيدرجايي) دوباره فراخواني شده و با اعطاي دو درجه، مجددا ماموريت يافتم تا قرارگاه عملياتي شمال غرب را فعال كنم كه در همين مقطع موفق شديم دو شهر اشنويه و بوكان را هم آزاد كنيم. در هفتم مهرماه سال شصت، از سوي امام امت به عنوان فرمانده نيروي زميني ارتش انتخاب شدم. در مدت پنج سال انجام وظيفه در اين مسئووليت، در عمليات هاي طريق القدس، فتح المبين، بيت المقدس، و ده ها نبرد ديگر شركت داشتم تا اين كه از اين پست استعفا كردم و بدون وقفه و بنا به امر امام راحل، به نمايندگي ايشان در شوراي عالي دفاع منصوب شدم كه تا پايان جنگ ادامه داشت.
 
   و بعد هم در ستاد كل نيروهاي مسلح مشغول به خدمت شديد.
 
   درخواست ستاد كل بود. رهبر معظم انقلاب هم موافقت فرمودند و من به عنوان معاونت بازرسي ستاد كل منصوب شدم و بالاخره با حفظ سمت، چهار سالي است كه جانشين رئيس ستاد كل نيز هستم.
 
   يكي از كارهاي مهم و اساسي شما كه شايد بتوان گفت ارزشي فراتر از حضور در صحنه هاي نبرد دارد، تشكيل هيئت معارف جنگ است. كمي درباره ي اين هيئت توضيح دهيد.
 
   يك سال و نيم قبل بود كه دانشكده ي افسري ارتش از من دعوت كرد تا براي انتقال تجربيات به آن دانشكده بروم.چند جمله اي كه راجع به دفاع مقدس صحبت نمودم، احساس كردم بايد مجموعه اي را در اين زمينه فعال كرد تا بدون وابستگي اداري، مهياي انجام وظيفه باشند. اولين مشورت را با مقام معظم رهبري نمودم كه ايشان من را به انجام اين كار ترغيب نمودند. سازماني راتشكيل داديم و مناطق عملياتي را به دو بخش كردستان و جبهه هاي جنوب تقسيم كرديم. كه در هر مرحله، همرزماني را كه در آن مناطق حضور داشتند، دعوت مي كنيم و سپس به صورت كارواني عازم مناطق عملياتي مي شويم. اين يك حركت پژوهشي-آموزشي است كه هنوز ادامه دارد.

شهادت امير سپهبد علي صياد شيرازي
 
منافقين كوردل صبح روز بيست و يكم فروردين 1378 هنگامي كه امير سپهبد علي صياد شيرازي از منزل خارج مي‌شد، وي را مورد سوء قصد قرار دادند. شاهدان عيني مي‌گويند: منافقين با پوشش رفتگر شهرداري با نزديك شدن به اتومبيل ايشان او را در مقابل چشمان فرزندش به گلوله بستند و چند گلوله از پنجره‌ي سمت راننده به سر و گردن ايشان اصابت كرده بود. امير سرافراز ارتش اسلام، علي صياد شيرازي روز عيد غدير خم از سوي فرمانده معظم كل قوا به درجه‌ي سرلشكري نايل شده بود، كه اين درجه با شهادت ايشان به سپهبدي ارتقا يافت.
در پي شهادت ايشان، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، رهبر معظم انقلاب اسلامي با انتشار پيامي، از شهيد صياد شيرازي به عنوان «سرباز صادق و فداكار دين و قرآن» ياد كرده و شهادت اين نظامي مؤمن و متعهد و پرهيزكار را به پيشگاه امام زمان (عجل‌الله‌تعالي‌فرجه‌الشريف)، ملّت شهيد پرور ايران اسلامي و خانواده‌ي ايشان تبريك و تسليت گفتند.
مراسم پر شور و كم سابقه تشييع پيكر آن امير دلاور و فاتح جبهه‌ها با حضور ده‌ها هزار تن از اقشار مردم برگزار شد.
رهبر معظّم انقلاب، رئيس‌جمهور، رئيس مجلس، شخصيت‌هاي مختلف و سفراي برخي از كشورهاي خارجي در مراسم تشييع پيكر اين شهيد بزرگوار شركت داشتند.
فرمانده معظم كل قوا به نشانه‌ي تجليل از امير سرافراز ارتش اسلام، شهيد والا مقام علي صياد شيرازي لوح سپهبدي سردار وي را به فرزند ايشان اعطا كردند.
ايشان در جمع مبلغين، روحانيون و مبلغان مذهبي فرمودند:«اين مرد سرافراز (شهيد سپهبد صياد شيرازي) انساني صادق، ذاكر، فاتح و بااخلاص بود كه براي خدا كار مي‌كرد و در دوران جنگ و بعد از جنگ وظيفه‌ي خود را انجام داد.»
 
 
نگاهي گذرا به كارنامه‌ درخشان فاتح بزرگ فتح‌المبين
 
شهيد سپهبد علي صياد شيرازي در بحبوحه‌ي غائله‌ سال 58 ضد انقلاب در كردستان به فرماندهي عمليات شمال غرب كشور برگزيده شد. آن شهيد عزيز در مهر ماه سال 60 به پيشنهاد رئيس شوراي عالي دفاع، از سوي امام خميني(ره) به فرماندهي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران منصوب شد.
وي در سلسله عمليات پيروزمندانه ثامن‌الائمه، طريق‌القدس، فتح‌المبين و بيت‌المقدس فرماندهي نيروهاي عمل كننده را بر عهده داشت. وي در 23 تير ماه 1365 طي حكمي از سوي حضرت امام خميني(ره) به عضويت شوراي عالي دفاع منصوب شد. در متن حكم امام(ره) خطاب به آن شهيد گرانقدر چنين آمده بود: «براي فعال كردن هر چه بيشتر و بهتر قواي مسلح كشور ضرورت دارد از تجربه اشخاصي كه در متن مسائل جنگ بوده‌اند استفاده‌ هر چه بيشتر بشود. بدين سبب سركار سرهنگ صياد شيرازي را تا پايان جنگ به عضويت شوراي عالي دفاع منصوب مي‌نمايم».
به دنبال مسئوليت خطير ايشان در اين شورا با درخواست رئيس شواري عالي دفاع و موافقت امام(ره) در مرداد 1365 اين شهيد بزرگوار مسئوليت فرماندهي نيروي زميني ارتش را به فرد ديگر واگذار نمود.
حضرت امام خميني(ره) در حكم فرمانده جديد نيروي زميني ارتش پيرامون خدمات آن شهيد بزرگوار چنين فرمودند: «با تقدير از زحمت‌هاي طاقت‌فرساي سركار سرهنگ صياد شيرازي كه با تعهد كامل به اسلام و جمهوري اسلامي در طول دفاع مقدس از هيچ‌گونه خدمتي به كشور اسلامي خودداري نكرده و اميد است در آينده نيز در هر مقامي باشد، موفق به ادامه‌ي خدمت‌هاي ارزنده‌ي خود شود».
وي در 18 ارديبهشت 1366 به همراه تعدادي از فرماندهان ارتش با پيشنهاد رئيس شوراي عالي دفاع و موافقت امام خميني(ره) به درجه‌ي سرتيپي ارتقاء مقام يافت. آن شهيد والا مقام در مهر ماه سال 1368 به درخواست رئيس ستاد كل نيروهاي مسلح و موافقت مقام معظّم رهبري به سمت معاونت بازرسي ستاد فرماندهي كل نيروهاي مسلح منصوب شد.
امير شجاع ارتش اسلام در شهريور ماه سال 72 به حكم فرمانده معظم كل قوا به سمت جانشين رئيس ستاد كل نيروهاي مسلح منصوب گرديد.
سپهبد صياد شيرازي در 16 فروردين 1378 هم‌زمان با عيد خجسته‌ غدير با حكم فرمانده معظم كل قوا به درجه ي سرلشكري نايل آمد و سرانجام صبح 21 فروردين همان سال پاداش سال‌ها مجاهدت و جانبازي طاقت‌فرساي خود را با رسيدن به فيض عظيم شهادت به دست عناصر كوردل دريافت كرد تا مشعل ايثار و شهادت در ايران اسلامي همچنان فروزان بماند.


شهيد صياد به روايت مادرش

مادر شهيد علي صياد شيرازي در وصف فرزندش مي گويد:با اين كه پسر سومم (جعفر) خيلي خوب است، ولي علي نمي‌شود. خداوند به من فرشته داده بود و من قدرش را ندانستم.
از مهم‌ترين خصوصيات علي محبت زياد و درك بالايش بود. وقتي‌ بچه‌ دومم‌ را باردار بودم (برادر شهيد كه‌ 3 سال‌ از او كوچك‌تر است)، باز به‌ او محبت‌ خاصي‌ داشتم. وقتي‌ كه‌ اين‌ بچه‌ به‌ دنيا آمد، علي ديگر روي‌ زانويم‌ نمي‌نشست‌. وقتي‌ به‌ او مي‌گفتم: "چرا از روي‌ زانويم‌ بلند مي‌شوي‌؟ " با همان لحن كودكانه‌اش به من مي‌فهماند كه نوزاد خيلي كوچك است و بايد به او توجه بيشتري بكنم. با آن سن‌ كم، شعور بالايي‌ داشت‌ و مثل‌ آدم بزرگ‌‌ها رفتار مي‌كرد و رفتارهاي‌ بزرگ‌منشانه‌ از او سر مي‌زد. به قدري مهربان‌ و دوست‌ داشتني‌ و مظلوم‌ بود كه‌ دايم‌ نگرانش‌ مي‌شدم و‌ دلم‌ برايش‌ تنگ‌ مي‌شد. برخي‌ اوقات‌ كه‌ به‌ مدرسه‌ مي‌رفت‌، دنبالش‌ مي‌رفتم‌ و از دور نگاهش‌ مي‌كردم‌ تا دلم‌ آرام‌ بگيرد. هميشه در مدرسه يا كوچه، در يك‌ گوشه‌اي‌ ساكت‌ و آرام‌ مي‌ايستاد و هيچ‌ حرفي ‌نمي‌زد، ولي‌ در اطراف‌ او بچه‌هاي ‌مدرسه‌ از شيطنت‌ سر از پا نمي‌شناختند.

روزي او را به‌ باغ‌ ميوه‌اي‌ ‌فرستادم تا برادر كوچكش‌ را از كار ناپسندي‌ كه ‌ميوه‌ كندن‌ از باغ‌هاي‌ مردم‌ بود، منع كند و او را به‌ خانه‌ بياورد. وقتي به‌ باغ‌ ‌مي‌رسد و آن ‌انجيرها را مي‌بيند، در دلش مي‌گويد: "‌چه‌ ميوه‌هاي‌ بزرگ‌ و خوشمزه‌اي‌! " و خودش‌ هم‌ به‌ هوس مي‌افتد كمي‌ از آنها بخورد. ناگهان همين‌ كه‌ مي‌خواهد از پرچين‌ باغ‌ بالا برود، يك‌ مار از لابلاي‌ پرچين‌ بالا مي‌آيد و به‌ سمت‌ او حركت مي‌كند. علي پا به‌ فرار مي‌گذارد و از ترس‌، پشت‌ سرش‌ را نگاه نمي‌كند. بعد از مدتي در ‌همان عالم‌ نوجواني‌ با خودش‌ فكر مي‌كند كه‌ خدا خواسته‌ به‌ او نشان ‌بدهد كه‌ هرگز مال‌ حرام‌ نخورد.

او خيلي عاطفي‌ بود و آزارش‌ حتي‌ به‌ يك‌ مورچه هم‌ نمي‌رسيد. مسير مدرسه‌ را آرام طي‌ مي‌كرد و برمي‌گشت‌. اواخر دبيرستان‌ با يك‌ پسر رفتگر دوست‌ شده‌ بود و با يكديگر به‌ مدرسه‌ مي‌رفتند. يك بار براي‌ او و برادر كوچكش‌ باراني‌ زمستاني‌ خريديم. تا زماني كه‌ با اين‌ پسر رفتگر بود، باراني‌ نو را به‌ تن‌ نمي‌كرد و لباس‌هاي‌ كهنه‌اش‌ را مي‌پوشيد. همسايه‌ها ‌هميشه‌ مي‌گفتند: "چرا بچه‌هاي آقاي‌ شيرازي‌ (پدر شهيد) لباس كهنه مي‌پوشند؟ " آن‌ زمان‌ در گرگان‌ زندگي‌ مي‌كرديم و وضع‌ مالي ‌نسبتا خوبي‌ داشتيم، ولي‌ اين گونه‌ رفتار مي‌كرد.

در خانه‌ با بچه‌ها مثل‌ پدر رفتار مي‌كرد. به‌ همه‌ مي‌گفت: " لباس‌هايتان‌ را خودتان‌ بشوييد و اتو كنيد تا مادر فقط‌ برايتان‌ غذا درست‌ كند. او مسئول‌ انجام‌ كارهاي‌ شما نيست‌. خسته‌ مي‌شود. " در درس‌ دادن‌ و كمك‌ علمي‌ در خانه‌ هم‌ زبانزد بود. برادر دومش ‌وقتي‌ كه‌ تا كلاس‌ ششم‌ خواند، ديگر نمي‌خواست‌ ادامه‌ تحصيل‌ دهد و پدرش‌ او را به‌ مكانيكي ‌فرستاد. يك‌ روز كه‌ با لباس‌ روغني‌ به‌ خانه آمد، گفت ‌كه‌ دوستانش‌ با او سرسنگين هستند و ناراحت‌ شد و تصميم‌ گرفت دوباره‌ به‌ مدرسه‌ برگردد. وقتي علي‌ متوجه‌ اين‌ موضوع شد، به‌ برادرش دلداري داد كه ناراحت نباشد. آن‌ زمان‌ خودش‌ در حال‌ ورود به‌ دانشكده‌ افسري‌ بود و سه‌ ماه‌ از ثبت‌ نام‌ كلاس‌هاي‌ دبيرستان‌ گذشته‌ بود، ولي‌ او به‌ برادرش‌ قول داد‌ كه برادرش را براي‌ امتحان‌ ورودي‌ آماده كند.

رفتارش‌ در منزل‌ نمونه‌ رفتار يك‌ انسان‌ بزرگ‌ بود. در منزل‌ خيلي‌ كمك‌ و همكاري‌ مي‌كرد. آگاه‌ بود كه‌ چه‌ كاري را‌ بايستي‌ انجام ‌بدهد و قدرت‌ درك‌ بالايي‌ داشت‌.

به‌ خواهر اولش كه‌ زبانش‌ ضعيف‌ بود، طوري‌ انگليسي‌ را ياد داده‌ بود كه‌ بهتر از فارسي‌ مي‌نوشت. ‌هر چه‌ به‌ او مي‌گفتم‌: "استراحت‌ كن‌. " مي‌گفت: "عزيز جان! بگذار همين‌ يك سال‌ كه‌ اينجا هستيم‌، از تمام‌ وقت‌ و امكانات‌ استفاده‌ كنيم‌ و برنامه‌ريزي‌ داشته‌ باشيم ".

دوست نداشت با هر كسي‌ ارتباط ‌داشته‌ باشد و خيلي‌ برايش مهم‌ بود كه‌ طرف‌ مقابل‌ اهل‌ طاعت‌ و عبادت‌ باشد. قبل‌ از انقلاب‌ هر جور آدمي‌ در ارتش‌ يا جاهاي‌ ديگر ديده‌ مي‌شد و برخي‌اهل‌ كارهاي‌ ناصواب‌ بودند. علي دوست‌ نداشت‌ با هر كسي‌ همراه‌ باشد. آن‌ سالي‌ كه‌ براي‌ كلاس‌ دوازده‌ راهي‌ تهران‌ شد و در مدرسه‌ اميركبير (دارالفنون‌) ثبت ‌نام كرد،‌ يك‌ نفر از آشنايان‌ هم‌ همراه‌ او در مدرسه‌ ثبت ‌نام‌ شد.گفتيم‌ براي‌ هر دو يك‌ خانه‌ در تهران‌ بگيريم‌ كه‌ آنجا درس‌ بخوانند. او با دوستش‌ از يك‌ كوچه‌ و از يك‌ راه‌ به‌ مدرسه‌ مي‌رفتند. يك‌ روز دوستش‌ به‌ او گفت: "بيا از كوچه‌اي‌ برويم‌ كه‌ درآنجا دخترهاي‌ زيادي‌ هستند‌ و ديگر از كوچه‌ سابق‌ نرويم. " علي به‌ حرفش‌ گوش‌ نداد و به ‌راه‌ خود ادامه‌ ‌داد و اين گونه‌ بود كه‌ از همان دوران‌ نوجواني‌ و جواني‌ راه‌ خودش‌ را از ناپاكي‌ها‌ جداكرد. علي ‌آن‌ سال‌ براي‌ امتحان‌ ورودي‌ دانشكده‌ افسري‌ آماده‌ شد. دوستش‌ در آن‌ امتحان‌ مردود شد و مجبور بود دوباره درس‌ بخواند و علي وارد دانشكده‌ شد. وقتي‌ به‌ پدر آن‌ پسر از اوضاع‌ فرزندش ‌خبر دادند، او گفت‌: "چرا به‌ من‌ اطلاع‌ نداده‌ بوديد كه‌ فرزندم‌ اين گونه‌ رفتار مي‌كند؟ " ولي علي‌ دراين‌ باره‌ صحبتي‌ نمي‌كرد، فقط‌ راهش‌ را از دوستش جدا كرده‌ بود. خيلي‌ پاك‌ و نجيب‌ بود.

پدرش‌ مخالف ورود علي به ارتش‌ بود و دوست‌ داشت‌ تمام‌ دارائي‌مان‌ را بفروشيم‌ و برايش‌ هزينه‌ كنيم‌ تا او در رشته‌ رياضي‌ تحصيل‌ كند، چون رياضي‌اش‌ بسيار خوب‌ بود. پدر براي‌اينكه‌ خودش‌ نظامي‌ بود و از اين‌ شهر به‌ آن‌ شهر مي‌رفت و سختي‌هاي‌ زيادي مي‌كشيد‌، نمي‌خواست فرزندش هم‌ همان‌ راه‌ را ادامه‌ بدهد، ولي‌ شهيد بسيار به‌ ورود به‌ ارتش‌ و تحصيل‌ دردانشكده‌ افسري علاقه‌ داشت‌. بچه‌تر كه بود، به‌ پدرش‌ در اواخر دوره‌ خدمت پدرش در ارتش‌، يك‌ جفت‌ چكمه‌ نظامي‌ آمريكايي داده بودند. ‌علي همان‌ زمان گفت: "اين ‌چكمه‌ها را براي‌ من‌ نگه‌ داريد. " و به‌ اين‌ شكل‌ اعلام‌ علاقه كرد‌، مي‌گفت‌: "پدر! خدمت‌، خدمت‌ است‌، حال‌ مي‌خواهد در ارتش‌ باشد يا جاي‌ ديگر. هيچ فرقي‌ ندارد در كجا باشيم‌ و خدمت‌ كنيم‌. " دوست‌ نداشت‌ كسي‌ عيب‌ ارتش‌ را بگويد و بدگويي‌ كند و آنها را از اين‌ كار نهي‌ مي‌كرد. آن‌ زمان همسايه‌اي‌ داشتيم‌ كه‌ از ارتش‌ بدگويي مي‌كرد. مي‌گفت‌: "آقاي‌ عزيز! اين‌ حرف‌ها را نزنيد. هرچه‌ باشد ارتش‌ مملكت‌ ماست‌. ما بايد آبادش‌ كنيم‌ و به‌ آن‌ خدمت‌ كنيم‌. " از ويژگي‌هاي او، ‌نظم‌ عجيب‌ و حساس‌ بودن به ‌كارهايش بود. خود را مسئول‌ و موظف‌ به‌ انجام‌ كارها و وعده‌هايش مي‌دانست.

يكي از پسرهايم (اكبر) كه در امامقلي يار سرباز بود، در آستانه پيروزي انقلاب از علي دستور مي‌گيرد كه شما سربازان آسايشگاه را فراري بدهيد و آخر سر با دوستانتان از آنجا خارج شويد. پسرم به حرف علي گوش داد و خدا خواست كه ماشيني سوارش كرد و او را به مشهد آورد. وقتي به خانه آمد، من نفهميدم كه مخفيانه لباس‌هايش را در كارتن گذاشت و خودش به اصفهان نزد علي رفت. وقتي متوجه شدم، از برادر كوچكش اصغر پرسيدم: "اكبر كجاست؟ " او آرام به من اشاره كرد كه پدرش كه در طبقه پايين بود، نشنود. او دوست نداشت بچه¬ها تن به اين خطرها و مبارزات بدهند و مي‌خواست كه آنها فقط خدمت سربازي را انجام بدهند. به هر حال من توسط پسرم اصغر كه او نيز از حزب اللهي‌هاي دو آتشه و مثل برادر شهيدش بود، از ماجرا آگاه شدم. اين روحيه مبارزاتي در همه پسرهايم بود و همه از علي درس گرفته بودند.

زماني كه با علي و همسرش در يك جا زندگي مي‌كرديم. ماجرايي پيش آمد و به مشاجره انجاميد. علي اصلاً مقصر نبود و خطايي از او سر نزده بود، با اين حال به التماس و خواهش و معذرت خواهي از پدرش افتاد. به همسرم گفتم: "ديگر فرزندم را بيش از اين شرمنده نكن و معذرت‌خواهي او را بپذير. " علي به اطاعت از پدر و مادر، بسيار مقيد بود و نسبت به مادر احترام فوق‌العاده‌اي قائل بود.

وقتي زنگ مي‌زدم و مي‌خواستم به خانه‌شان بروم، موقع برگشت مرا تا پله‌هاي هواپيما همراهي مي‌كرد و سپس خودش به محل كارش كه در ميدان توپخانه بود، راهي مي‌شد. وقت اذان، سجاده را پهن مي‌كرد، كفش‌هايم را جفت مي‌كرد، رختخوابم را پهن و جمع مي‌كرد. يك وقتي در ماه مبارك رمضان زنگ زد كه: "مادر! خانم من تنهاست و من براي مأموريت بايد به جبهه بروم. " گفتم: "روزه‌ام را چه كنم؟ " گفت: "كاري مي‌كنم جوري راه بيفتيد كه باطل نشود. " يك روز تازه از جبهه برگشته و خسته بود و داشت استراحت مي‌كرد. مريم (دختر بزرگش) مدرسه‌اي بود. مي‌خواستم بيدار شوم و مريم را براي مدرسه راه بيندازم كه علي كاملاً متوجه و هوشيار شد. وقتي به او گفتم كه براي چه بيدار شده‌ام، خيلي ناراحت شد و گفت: "مادر جان! هر كسي كه از اول بچه را به راه انداخته، خودش هم تا آخر بايستي مسئوليت به راه انداختن او را به عهده بگيرد. " يا يك موقعي خسته بود و لباس‌هايش مانده بود و من شستم. وقتي متوجه شد، گفت كه ديگر اجازه ندهند من دست به سياه و سفيد بزنم و گرنه ناراحت مي‌شود.

با اين كه پسر سومم (جعفر) خيلي خوب است، ولي علي نمي‌شود. خداوند به من فرشته داده بود و من قدرش را ندانستم. يك بار وقتي مرا با ويلچر در فرودگاه براي مكه بدرقه مي‌كرد، جواني جلو آمد و گفت: "حاج آقا! چه نسبتي با شما دارند؟ " علي جواب داد :مادرم هستند. جوان گفت: "به خدا بهشت را براي خود خريده‌ايد ".

يك روز آقائي يك بسته چاي آورد و گفت: "براي جناب سروان شيرازي آورده‌ام. " وقتي علي آمد، پرسيد: "مادر اين چيست؟ " توضيح دادم، گفت: "دست نزنيد. " اين گذشت و آن مرد دوباره اين كار را تكرار كرد. يك روز در پادگان يكي از درجه‌داران كه همان مرد بود، به علي اشاره مي‌كند كه من همان كسي هستم كه برايتان چاي آوردم. اين قضيه در دوران انقلاب بود. علي فرمانده بود و دستور مي‌دهد گروهان را به خط كنند. سپس بالا رفت و گفت: آقاي فلاني! لطفاً بگوييد قيمت اين دو بسته چاي چقدر است؟ " اين قدر علني مي‌خواست نشان دهد كه صياد با پول و هديه خريدني نيست. مي‌خواست ريشه اين سوء استفاده‌ها را از آغاز بخشكاند.

يك وقتي علي به جلسه‌اي رفته بود كه تمام وزرا در آن حضور داشتند. وقتي همه سخنراني كردند و نوبت به علي رسيد، به او گفتند: "تو يك چيزي بگو. " او گفته بود: "من نمي‌توانم چيزي بگويم، چون شركت در اين مجلس براي من خيلي گران تمام شد. گناه بزرگي كردم كه به اين مجلس آمدم، چون مگر ما مسلمان نيستيم؟ اول كه داخل مجلس آمديم، حتي يك بسم الله نگفتيد، با يك آيه قرآن مجلس را شروع نكرديد. الان كه اينجا را ترك كنم، به قم مي روم و در آنجا طلب استغفار مي‌كنم.

بني‌صدر با همكاري منافقين، ناجوانمردانه ترور ناكام او دست زد و مي‌خواست علي را در راه قم ـ تهران ترور كند، اما او به يك ماشين برخورد كرد، تمام بدن و استخوان‌هاي و آسيب ديد و مجروح شد. چون نمي‌توانستند مستقيماً با يك گلوله او را خلاص كنند، از اين راه وارد شدند. او نمي‌خواست من چيزي از اين قضيه بدانم. او را به بيمارستان ارتش برده بودند.در تهران هم يك بيمارستان خصوصي به نام تهران بود. همين كه رئيس آن متوجه مي‌شود كه در آنجا بستري است، خودش او را به بيمارستان تهران مي‌آورد، زيرا معتقد بود او را مي‌كشند. بعد علي مي‌خواهد كه خودش با من صحبت كند. به گفتند كه علي با شما كار دارد. به من گفت: "يك تصادف كوچك داشته‌ام. با خانمم بياييد و مرا ببينيد! " وقتي كه او را ديدم، همه تنش شكسته و بسته بود، ولي گريه نكردم. رويش را بوسيدم و خدا را شكر كردم كه زنده است و نفس مي‌كشد. با خودم گفتم جوان است و به هر حال خوب مي‌شود. بعد همه با هم به مشهد آمديم و او روي ويلچر سوار بود. من جانم به اين پسر بند بود و در هواپيما مواظبش بودم. جلويش ايستاده بودم تا هيچ كس به او نخورد. به شوخي گفت: "عزيز! جوري از من مراقبت مي‌كني كه تنها كسي كه به من برخورد مي‌كند، خودت هستي. " بچه‌هاي سپاه يك ويلچر را براي او تدارك ديده بودند كه با باطري شارژ مي‌شد و راحت مي‌توانست اين طرف و آن طرف برود. از روي ويلچر به همه جا دستور مي‌داد و فرماندهي مي‌كرد. بدنش پر از تركش بود. جانباز چهل پنجاه درصدي و پايش كوتاه شده بود، ولي دوست نداشت اين گونه مطرح شود ".

وقتي بني‌صدر او را عزل كرد، با هيچ كس در اين باره صحبت نمي‌كرد و ناراحتي‌اش را بروز نمي‌داد. بيشتر با خود خلوت مي‌كرد و اصلاً هم به روي خودش نمي‌آورد. بسيار صبور بود.


يادش گرامي و راهش پر رهرو باد

 

1323-درگز

ولادت:

ليسانس علوم نظامی

تحصيلات:
برخى از فعاليتهاى شاخص

- طی دوره های عالی نظامی در داخل و خارج از کشور
- شناسايی و ارتباط با نيروهای مبارز ارتش و تشکيل هسته های انقلابی
- بازداشت و زندانی به دليل فعاليتهای اسلامی در ارتش

قبل از پيروزى انقلاب اسلامى:

- فعاليت در جهت بازسازی ارتش و تشکيل ارتش مکتبی در سال 1357
- عضويت در کميته دفاع شهری اصفهان در سال 1357
- حضور در کردستان و طراحی و اجرای عمليات پاک سازی آن منطقه به همراه برادران سپاه در سال 1358
- حضور در صحنه های مختلف جبهه های غرب و و جنوب در سطح عالی فرماندهی
- لغو درجه نظامی به دليل همکاری با سپاه به دستور بنی صدر
- حضور در ستاد مرکزی سپاه و طراحی عمليات سپاه اسلام
- دريافت درجه سرهنگی پس از فرار بنی صدر به فرانسه و انتصاب به فرماندهی شمال غرب کشور
- انتصاب به فرماندهی نيروی زمينی ارتش جمهوری اسلامی ايران با حکم حضرت امام (ره)
- فرماندهی کليه عملياتهای مهم سپاه اسلام در سالهای 1360 تا 1365 همراه با فرماندهان ارشد سپاه
- انتصاب به نمايندگی حضرت امام (ره) در شورايعالی دفاع در سال 1365
- هدايت نيروهای سپاه اسلام در عمليات مرصاد عليه منافقين در سال 1367
- معاونت بازرسی کل نيروهای مسلح
- جانشين رئيس ستاد کل نيروهای مسلح از سال 72
- مفتخر به دريافت درجه سرلشگری از سوی مقام معظم رهبری دز سال 1378

پس از پيروزى انقلاب اسلامى:

22/1/1378-تهران بدست منافقين

شهادت:

بهشت زهرا(س)-تهران

گلزار شهيد:

 

زندگينامه امير سپهبد علي صياد شيرازي

امير سپهبد علي صياد شيرازي در سال 1323 در كبود گنبد مشهد در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد. مادرش شهربانو و پدرش زياد نام داشت. پدرش، كه از عشاير فارس بود، به استخدام ژاندارمري در آمد و سپس به ارتش منتقل شد. او از جاذبه اي خاص برخودار بود، از اين رو علي تحت تأثير پدر از كودكي به ارتش علاقه مند شد.

او به همراه پدر و خانواده، مانند ديگر خانواده هاي نظاميان، از شهري به شهري مهاجرت مي كرد. شهرهاي مشهد، گرگان، شاهرود، آمل، گنبد و سرانجام گرگان محل پرورش وي شدند. او سال ششم متوسطه را در تهران گذراند و در سال 1342 موفق به اخذ ديپلم گرديد. او در سال 1343 در كنكور دانشكده افسري شركت كرد و پذيرفته شد. علي از بدو ورود به دانشكده به جديت در درس و پاي بندي به مذهب شهرت يافت. و سرانجام در مهرماه 1346 در رسته توپخانه دانش آموخته شد و با درجه ستوان دومي وارد ارتش گرديد. او پس از طي دوره آموزشي در شيراز و اصفهان به لشگر تبريز و سپس لشگر زرهي كرمانشاه منتقل شد. او در سال 1350 براي گذراندن دوره آموزش زبان انگليسي به تهران آمد و پس از پايان كلاس و جديت در تحصيل سرانجام خود از استادان زبان انگليسي شد.ستوان يك علي صياد شيرازي تصميم گرفت با دختر عمويش، خانم عفت شجاع ازدواج كند اما به دليل اين كه محمود، عموي علي، از مخالفان شاه بود، ساواك با اين ازدواج موافقت نكرد، اما سرانجام در اثر اصرار علي، ارتش با اين وصلت مبارك موافقت كرد. علي در سال 1352 به دليل لياقت ها و دقت هايش در كار، براي تكميل تخصص هاي توپخانه از طرف ارتش به آمريكا اعزام شد تا دوره هواسنجي بالستيك را بگذراند. او اين دوره آموزشي را در شهر فورت سيل از ايالت اوكلاهما، در منطقه اي نظامي، با موفقيت طي كرد. در اين دوره فشرده ستوان همچون مبلغي مذهبي به دعوت آمريكاييان به اسلام مي پرداخت و در مجالس بحث و مناظره آنان شركت مي كرد. او در بين آشنايان جديدش به مرد مذهبي مشهور شد. او پس از گذراندن دوره، با تخصصي جديد و روحيه اي با نشاط به ايران مراجعت كرد. ارتش براي استفاده از دانش نظامي ستوان، او را در سال 1353 به اصفهان ـ مركز توپخانه ـ منتقل كرد. علي در اصفهان با يافتن دوستان جديد مطالعات مذهبي خود را پي گرفت و شخصيت سياسي خويش را در اين دوره قوام بخشيد. او در نامه اي كه براي سرگرد محمد مهدي كتيبه، يكي از افسران مذهبي، ارسال كرد اين جمله را نوشت: «در مورد برنامه هاي مذهبي بحمدالله پيش مي رويم مخصوصاً در آن قسمت كه مي دانيد». اين جمله حساسيت ضد اطلاعات را برانگيخت و از آن پس وي تحت مراقبت قرار گرفت. آنها پس از تحقيق و مراقبت متوالي، او را «متعصب مذهبي» معرفي كردند و مراقبت از وي را شدت بخشيدند. جالب اين است كه هركس از افسران را به مراقبت وي مي گماردند يا تحت تأثير روحيه او قرار مي گرفت و گزارش مثبت براي او رد مي كرد يا صياد را از مراقبت و مأموريت خود خبر مي داد و يا از اول با چنين مأموريتي مخالفت مي كرد.

سروان صياد هم زمان با اوج گيري مبارزات ملت مسلمان ايران به رهبري امام خميني تقيه را كنار گذارد و در ارتش علناً به دفاع از علماي اسلام و حكومت اسلامي پرداخت و سرانجام به دليل اين كه در بين افسران، تبليغات ضد رژيم مي كرد، ضد اطلاعات از قرار دادن جنگ افزار در اختيار وي ممانعت كرد و اعلام نمود كه از واگذاري مشاغل حساس به او خودداري شود. سرانجام سروان در 19 بهمن دستگير و زنداني شد اما ديري نپاييد كه انقلاب به پيروزي رسيد و او هم مانند همه مردم ايران آزاد شد.

دوره دوم زندگي سرهنگ صياد بعد از پيروزي انقلاب اسلامي آغاز مي شود: او پس از پيروزي انقلاب اسلامي با رحيم صفوي و حجت الاسلام سالك آشنا مي شود و با يكديگر پيمان مي بندند كه از پادگانهاي اصفهان حفاظت نمايند. اختلاف سروان با فرماندهان ارتش موجب آشنايي وي با حضرت آيت ا... خامنه اي مي گردد و از اينجا سرنوشت صياد به كلي تغيير پيدا كرد. پس از حوادث كردستان، صياد با درجه سرگردي به همراه سردار صفوي به غرب اعزام مي گردد. و با هماهنگي ارتش و سپاه سنندج را آزاد مي كنند. لياقتهاي سرگرد در كردستان موجب مي گردد تا با درجه سرهنگي به فرماندهي عمليات غرب منصوب گردد. اختلافات سرهنگ با بني صدر اولين رئيس جمهوري اسلامي موجب بركناري وي و خلع دو درجه مي گردد. اما ديري نپاييد كه بني صدر سقوط كرد و شهيد رجايي به رياست جمهوري رسيد و سروان مجدداً با دو درجه به غرب كشور اعزام مي شود. سرهنگ با تأسيس قرارگاه حمزه سيدالشهداء لشگرهاي 64 اروميه و 28 كردستان و تيپ هاي 23 نيروي ويژه هوا برد و تيپ 30 گرگان شهرهاي بوكان و اشنويه را آزاد كرد. در هفتم مهرماه 1360 به خاطر رشادت ها و لياقتها توسط رهبر معظم انقلاب حضرت امام خميني (ره) به فرماندهي نيروي زميني منصوب شد. او با هماهنگي با سپاه قهرمان پاسداران انقلاب اسلامي در عمليات طريق القدس، فتح المبين، بيت المقدس، رمضان، مسلم بن عقيل، مطلع الفجر، محرم، والفجر 1، 2، 3، 4، 8، 9، عمليات خيبر و بدر و قادر شركت نمود و پيروزي هاي بزرگي را براي ايران اسلامي به ارمغان آورد كه بي شك در تاريخ امت اسلامي به عظمت خواهد ماند. سرهنگ در مرداد سال 1365 از فرماندهي نيروي زميني استعفا داد و با پيشنهاد آيت الله خامنه اي و تصويب رهبر انقلاب به سمت نمايندگي امام در شوراي عالي دفاع منصوب شد. در سال 66 به درجه سرتيپي نايل آمد. سرتيپ صياد شيرازي در سال 67 در عمليات مرصاد كه مرزهاي غرب ايران مورد هجوم منافقين قرار گرفته بود شركت و با روحيه اي بسيجي ضربات محكمي را بر پيكر مزدوران منافق وارد كرد. سرانجام صياد شيرازي در مقام جانشيني رياست ستاد كل به خدمت مشغول شد. تيمسار سرتيپ صياد شيرازي در 16 فروردين 1378 همزمان با عيد خجسته غدير با حكم مقام معظم فرماندهي كل قوا به درجه سرلشگري نايل آمد.

پس مانده‏هاي زخم خورده مرصاد در صبح روز 21 فروردين 78 ، فاتح بزرگ فتح‏المبين و بيت‏المقدس و يكي از بزرگترين سرمايه هاي كشور را آماج تيرهاي كينه خود قرار دادند و قامت استوار امير ارتش اسلام را به خاك افكندند.

شهيد سپهپد صياد شيرازي‌ پس ‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ دربخش‌هاي‌ مختلف‌ ارتش‌ خصوصا در غرب‌ كشور ودر سازماندهي‌ فعاليت‌هاي‌ نيروهاي‌ انقلابي‌ درارتش‌ نيز فعاليت‌ گسترده‌ داشت‌. از مهم‌ترين‌اقدامات‌ شهيد، تهيه‌ طرح‌هاي‌ عملياتي‌، قرارگاه‌مشترك‌ عمليات‌ سپاه‌ و ارتش‌ بوده‌ است‌. فرزندشهيد صياد شيرازي‌ در خاطرات‌ خود مي‌گويد:غالبا با پدر درددل‌ مي‌كردم‌ و همه‌ پاسخ‌هاي‌ايشان‌ اين‌ بود (خط ولايت‌)را گم‌ نكنيد، اشاره‌ و،اردات‌ ما و تبعيت‌ از ولايت‌ فقيه‌ بايد در همه‌ جا ودر همه‌ حال‌ در وجود ما جاري‌ و ساري‌ باشد.شهيد در همه‌ اوقات‌ به‌ خصوص‌ نماز ارادت‌ عميق‌خود را به‌ ولايت‌ بروز مي‌دادند. در قنوت‌نمازشان‌ هميشه‌ اين‌ دعا را مي‌خواندند: (اللهم‌ايدآيه‌ الله‌ العظمي‌ خامنه‌اي‌ اللهم‌ واحفظه‌ وثبته‌.)دريابان‌ شمخاني‌ در خاطره‌اي‌ از دوران‌دفاع‌ مقدس‌ مي‌گويند: مهم‌ترين‌ موضوعي‌ كه‌ به‌عنوان‌ يكي‌ از از ويژگي‌هاي‌ شخصيتي‌ شهيدبزرگوار سپهبد صياد شيرازي‌ در ذهن‌ من‌ ثبت‌شده‌ است‌، توانايي‌ و عزم‌ خستگي‌ناپذير ايشان‌ درفرماندهي‌ بود. يكي‌ از همرزمان‌ ايشان‌ مي‌گويند،شهيد چندين‌ بار به‌ افتخار جانبازي‌ نائل‌ آمد. دكترمعالج‌ گفت‌: ديگر نمي‌تواند به‌ نظامي‌گري‌ ادامه‌دهد اما شهيد با ويلچر به‌ منطقه‌ آمد و درآمبولانس‌ هدايت‌ عمليات‌ را بر عهده‌
گرفت‌.حجت‌الاسلام‌ (علي‌ دواني‌)در خاطره‌اي‌ ذكرمي‌كنند: شهيد شيرازي‌، شب‌ اول‌ هر ماه‌ درمنزلش‌ مراسم‌ وعظ و عزاداري‌ بر پا مي‌كرد،همسايگان‌ ديده‌ بودند كه‌ روزهاي‌ اول‌ هر ماه‌شخصي‌ در بيرون‌ خانه‌ و در حالي‌ كه‌ چفيه‌اي‌ به‌سر و صورت‌ بسته‌ جلو در ورودي‌ را جاروب‌مي‌كند و آب‌ مي‌پاشد كه‌ متوجه‌ مي‌شوند او،سپهبد علي‌ صياد شيرازي‌ است‌.
لحظه‌ شهادت‌ از زبان‌ فرزند شهيد:
(مهدي‌ صياد شيرازي‌)فرزند سپهبد صيادشيرازي‌ كه‌ شاهد به‌ شهادت‌ رسيدن‌ پدرش‌ بود،گفت‌: پدرم‌ مطابق‌ معمول‌ صبح‌ روز شنبه‌ حدودساعت‌ 45/6 دقيقه‌ صبح‌، منزل‌ را به‌ قصد محل‌كار ترك‌ كرد و قصد سوار شدن‌ برخودرو خود راداشت‌ مردي‌ با لباس‌ رفتگرها به‌ او نزديك‌ شد وچنين‌ وانمود كرد كه‌ مي‌خواهد نامه‌اي‌ را به‌پدرم‌ تسليم‌ كند. پدر زماني‌ كه‌ تروريست‌ مسلح‌ به‌وي‌ نزديك‌ شد شيشه‌ خودروي‌ خود را پايين‌كشيد و حتي‌ در سلام‌ كردن‌ پيشقدم‌ شد كه‌ فردتروريست‌ اسلحه‌ خود را بيرون‌ كشيد و با شليك‌چهار تير به‌ سوي‌ تيمسار وي‌ را به‌ شهادت‌ رساند.

برگي‌ از وصيت‌نامه‌ شهيد

خداوندا اين‌ تو هستي‌ كه‌ قلبم‌ را مالامال‌ ازعشق‌ به‌ راهت‌، اسلامت‌ و ولايتت‌ قرار دادي‌،خدايا تو خود مي‌داني‌ كه‌ همواره‌ آماده‌ بوده‌ام‌آنچه‌ را كه‌ تو خود به‌ من‌ دادي‌ در راه‌ عشقي‌ كه‌ به‌راهت‌ دارم‌ نثار كنم‌. پروردگارا رفتن‌ در دست‌توست‌، من‌ نمي‌دانم‌ چه‌ موقع‌ خواهم‌ رفت‌ ولي‌مي‌دانم‌ كه‌ از تو بايد بخواهم‌ مرا در ركاب‌ امام‌زمانم‌ قرار دهي‌ و آن‌ قدر با دشمنان‌ قسم‌ خورده ‌دينت‌ بجنگم‌ تا به‌ فيض‌ شهادت‌ برسم‌.

 

نحوه شهادت

شهيد چمران دربارة شهيد سر لشگر صياد شيرازي چنين مي گويد:‹‹ امروز در ارتش ما فرماندهاني هستند كه من در نماز به آنها اقتداء مي كنم ››شهيد سپهبد علي صياد شيرازي در سال 1323 در شهرستان ‹‹ درگز›› شمال خراسان ديده به جهان گشود سال آخر دبيرستان را در دبيرستان امير كبير تهران سپري كرد.در سال 1343 وارد دانشگاه افسري گرديد و در سال 1346 پس از اخذ درجة ليسانس از دانشگاه افسري فارغ التحصيل و براي طي دورة مقدماتي توپخانه به اصفهان اعزام شدبا اتمام دوره مقدماتي مدتي در مناطق غرب كشور و سپس در لشگر81 كرمانشاه به خدمت خودادامه داد دوران تخصصي توپخانه را گذراند و به عنوان استاددر مركز آموزشي توپخانة اصفهان به تدريس پرداخت همزمان با خدمت در اصفهان به همراه سايرهمرزمانش شهيد كلاهدوز و شهيد اقارب پرست فعاليتهاي خود را شروع كردقبل از پيروزي انقلاب اسلامي بازداشت وبه زندان انفرادي منتقل شد. با پيروزي انقلاب اسلامي از زندان خارج و كار سازماندهي ارتش را آغاز كرد شهيد سپهبد شيرازي مؤسس انجمن اسلامي مركز توپخانة اصفهان بود. با آغاز بحران كردستان؛ جزء اولين فرماندهاني بود كه به ياري دكتر چمران شتافت ،،،.. در تاريخ 9/7/1360 با حكم امام خميني(ره) به عنوان فرماندهي نيروي زميني ارتش منصوب مي شود در مدت 8سال دفاع مقدس علاوه بر مبارزه با عناصر ضد انقلاب در جنگ با عراق عمليات فتح المبين وفتح خرمشهر و آزاد سازي بستان ‹‹طريق القدس››را بر عهده داشت ، او در عمليات رمضان، مسلم بن عقيل، محرم ، والفجرها ،خيبر، بدر، حضور چشم گيري داشت. در سال 1365 ـ23 تيرماه طي حكمي از سوي امام (ره) به عضويت شوراي عالي دفاع منصوب مي شود. اودرتمامي صحنه هاي نبرد حضور داشت درآخرين عمليات ‹‹ مرصاد ›› بارها تا مرز شهادت پيش رفت ولي تقدير بر آن بود كه بماندوبه عنوان شهيد زنده منشأ خدمات بيشتري به كشورش باشد در 18 ارديبهشت 1366 به درجة سرتيپي ارتقاي مقام يافت.در مهرماه 1368 به سمت معاونت بازرسي ستادكل نيروهاي مسلح منصوب شد،اميرشجاع سپاه اسلام درشهريورماه سال 1372 باحكم فرمانده معظم كل قوابه سمت جانشين ستاد كل نيروهاي مسلح منصوب گرديد. سرتيب صياد شيرازي در 16 فروردين 1378 همزمان با عيد خجسته غدير با حكم مقام معظم رهبري به درجةسرلشگري نايل آمد. شهيد صياد شيرازي گنجينةعظيمي از علم،معرفت،تقوا،اخلاص،عمل صالح، مسئوليت پذيري، شجاعت، شهامت، مقاومت، ايثار، اميد و حركت و تواضع بود.سردار صفوي: او سرداري سوخته دل بود كه درسر هواي وصل دوست داشت و طاير خونين بالي بود كه عاشقانه پرواز كرد.بامداد روز بيست ويكم فروردين ماه 1378 هجري شمسي،مصادف با 23 ذيحجه هجري قمري و 10 آوريل 1999 ميلادي اميرسرلشگر علي صياد شيرازي جانشين رياست ستاد كل نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ومشاورعالي نظامي مقام معظم رهبري درساعت 6:45 دقيقه موردسوء قصد مرد مسلحي قرارگرفت وبه ضرب گلوله هايي درون اتومبيل به شهادت رسيد، اين مرد كه لباس نارجي رنگ رفتگران شهرداري را برتن و جارويي نيز همراه داشت به بهانه دادن عريضه به امير صياد شيرازي به اتومبيل تويوتاي سفيد رنگ وي نزديك شد و زماني كه امير صياد شيرازي به قصد دريافت عريضه او درب اتومبيل را گشود. ضارب كلتي را از ميان لباس نارنجي خود بيرون كشيد و صورت و گردن امير صياد شيرازي را آماج گلوله هاي خود قرار داد،تا اين شيردل انقلاب شربت شهادت رالاجرم سر كشد..روحش شاد و راهش هميشه جاودانه باد.بانگ به گوش مي رسدو پرستوة ديگر عزم كوچ كرده است،بازهم شقايقي بدرقه شددرچنين روزهايي مردي ازقبيله خورشيد بال گشود تا لبيك آنها. اين بار خداوند گلي را چيد كه به بودنش عادت كرده بود. از او بوي شهدارا استشمام مي كرديم.نامش علي بود وبه مولايش علي اقتدا كرده بود، ايثار را از او آموخته بود عطوفت را از او به ياد داشت و آزادگي را از سرورش امام حسين(ع) فرا گرفت شايد پيمان بسته بود كه محرم ميهمان سرورش باشد.آن روزكه رهبرو مقتدايت درجه دنيائي را بردوشت نشاند درجه رفيع شهادت را هم حضرت به تو هديه كرد و بر تو مبارك باشد.امروز ديگر زمان و زمين از فيض قدوم بهشتي صفت صياد شيرازي محروم گشته است.امروز آن اميردريا دل،آن بسيجي پاك سيرت، آن ارتشي دلير، آن فاتح بي ادعاي جبهه ها، در بستري از خونآرميده است. مگر نه اينكه سرانجام عاشقان حسين(ع) سفري است چون اباعبدالله؟! غصه مان ازچيست؟ از اينكه صياد نيست؟ مگر نه اينكه امام راحل در سوگ عظيم رجايي و باهنر فرمود:‹‹رجايي و باهنر اگر نيستند. خدا هست›› و امروز بر همان گونه است.امروزپروانه وجود صياد شيرازي چون بهشتي و رجايي و باهنر و چمران و لاجوردي در ملكوت و در گرداگرد شمع وجود حق در گردش است. ولي آنچه دل را بيشتر مي سوزاند.شهادت مظلومانه اين روزهاست. مگر نه اينكه شهادت بهشتي در برابر مظلوميتش ناچيز بودخ امروز صياد شيرازي نيز از آن طيف ياران آسماني روح الله است..
 

جستجوي كاملتر
نام كاربري:
 
رمز عبور:
 
هنوز در سايت عضو نشده‌ايد؟

 


ثبت نام |  ورود به سيستم |  نقشه سايت |  راهنما  

 Copyright © 2005 of parsa network team- all rights reserved

Email:info@parsa-ds.com