ثبت نام |  ورود به سيستم |  نقشه سايت |  راهنما  

    

زندگينامه و خاطرات آقاي محمدرضا شمشيري
 
بسم الله الرحمن الرحيم
من محمد رضا شمشيري بازنشسته‌ي ارتش جمهوري اسلامي ايران هستم كه در سال 1344 وارد ارتش شدم. در سال 54 اسلحه‌دار و انبار‌دار پادگان بودم. از عواملي كه باعث شد عليرغم داشتن عقايد انقلابي و اسلامي وارد ارتش شاهنشاهي شوم اين بود كه همزمان با فرا رسیدن موعد سربازي‌ من، ارتش، اعلاني برای استخدام 5 ساله‌ي دانش‌آموز و گروهبان داده بود ومن هم كه از نظر مالي در مضیقه بودم، با خود گفتم كه اين دو سال سربازي را 5 سال خدمت مي‌كنم ولی حقوق می‌گیرم. من درآن زمان ديد وسيعي در مورد ارتش نداشتم و نمي‌دانستم كه در آنجا چه‌خبر است . بنابراین نادانسته گرفتار شدم. من گزارش‌ها و درخواست‌های زیادی برای استعفا دادم ولی طبق قانون آن زمان، مبلغ 11 هزار تومان براي هزينه‌ي تعليم مي‌گرفتند تا رهايمان كنند و من توانایی پرداخت این مبلغ را نداشتم.
شروع فعاليت‌هاي سياسي من چنان‌كه گفتم از جلسات قرآن بود. ما هفته‌اي يك‌مرتبه در خانه‌هاي سازماني جلسه قرآن داشتيم. سرهنگ زكياني كه در آن زمان افسر عامل پادگان بود در رأس ما و اين جلسات قرار گرفته بود و آموزش‌هاي لازم را به ما مي‌داد. چنان‌كه مي‌دانيد در آن زمان، فعاليت‌هاي جمعي ممكن نبود. اما هر زمان كه فرصت پيدا مي‌كرديم به افراد راغب آگاهي می‌دادیم و سعی می‌کردیم به افكارشان جهت و هدف ببخشيم.
این جلسات قرآن در پادگان ما، همیشه به اشکال مختلف و در مکان‌های گوناگون برگزار می‌شد ولی مسجدی وجود نداشت. البته مسجد متروكي بود كه آن را تقریباً تبديل به انباركرده بودند ولی به علت دوری‌اش از خانواده‌های ساکن در پایگاه كسي به آنجا نمي‌رفت. آن مسجد، در حقيقت براي سربازها تأسيس شده بود ولي حتي آنها هم به آنجا نمي‌رفتند.تا اين‌كه به همت هيأت ما كه جلسات را در خانه‌ها برپا مي‌كرد آرام آرام مجوز فرماندهي از سرهنگ كشاورز كه مرد بسیارخوبي بود برای بنای یک مسجد گرفته شد. علاقه‌‌اي كه ايشان به اسلام و حضرت علي (ع) داشت و همين‌طور حمايت‌هاي آقاي سرتيپ اردشيري، ياور ما شد تا مسجد ساخته‌شود.   
جلساتي كه در خانه‌ها و بعدها در مسجد برگزار می‌شد تحت رهبري فرمانده‌ي مخابرات آنجا سرگرد محبي بود. ايشان بودند که در آن جلسات، آرام آرام ما را با حضرت امام(ره) آشنا كردند. اعلاميه‌هايي كه ايشان در مورد عملكرد رژيم مي‌آوردند،خيلي روشنگر بودند. اين اعلاميه‌ها سخنان امام(ره) بودند در مورد انتقاد از جشن‌هاي 2500 ساله، انتقاد از ساواك و تفسیر اين‌ سؤال كه «تأسيس ساواك به چه علت بود؟». ايشان كاملاً به‌صورت حرفه‌اي و محتاط كار مي‌كرد مثلاً جزواتي را كه مي‌داد خيلي زود پس مي‌گرفت تا مبادا به دست ساواك و یا ضد اطلاعات بيفتد.از آنجا كه دفتر كار من نزديك محل‌كار آقای محبی بود، هميشه با هم بوديم و فعالیت‌های زیادی با هم داشتیم. حتی یک‌بار با هم نقشه كشيديم كه از ارتش فرار كنيم و به لبنان برويم که البته منتفی شد.
مخالفت من با رژيم شاهنشاهي از زمان تبعيد حضرت امام(ره) در سال 1343 به تركيه شروع شد. ماه محرم بود و در روزهاي عزيزي به سر مي‌برديم. مردم در مساجد عزاداري مي كردند و واقعاً به دليل تبعيد امام(ره) قيامتي بر‌پا شده‌بود و من از همان روز حس بدبيني و مخالفت با شاه را در وجودم حس كردم. نقش شهيد محبي نيز در روشن‌سازي من بسیار موثر بود. هر چه ايشان من را تشويق مي‌كرد انرژي من نیز در مسير مخالفت با شاه مضاعف مي‌شد. فقط انگيزه‌ها و در مواقعي ناتواني‌هايم باعث عدم شركت من در مبارزات مسلحانه می‌شد. از طرفي دستگيري من هم دقيقاً مرتبط با سرگرد محبي بود. ايشان زماني كه تشخيص دادند از لحاظ فعاليت‌هاي مسلحانه كاري از من ساخته نيست به من اعلام كردند كه به‌هيچ‌وجه نبايد كسي از رابطه‌ي ما خبردار شود زيرا این، براي هر دوي ما ايجاد مشكل مي‌كند.
يك‌روز در سلماس مشغول به كار بودم كه متوجه شدم درجه‌داران مخابرات درباره‌ي سرگرد محبي حرف مي‌زدند. وقتي موضوع صحبتشان را پرسيدم فهمیدم كه عده‌اي آمده‌اند و آدرس سرگرد محبي را مي‌خواهند. من هم که تا آخر مطلب را دریافته‌ بودم با سرعت به خانه رفتم و نوشته‌هايي را كه فكر مي‌كردم براي آنها مهم است از جمله سخنراني‌هاي آقاي كافي و آقاي خسرو شاهي را به پشت خانه برده در چاله‌اي پنهان كردم. حدسم درست بود. بعد از ظهر همان روز،سربازي به دنبال من آمد و گفت كه بازداشت هستم. من و گروهي به انبار و اسلحه‌خانه رفتيم. آنها شروع به شمارش كردند و مورد مشکوکي نیافتند ولي با اين حال، مرا بازداشت كردند و بردند. اين حوادث دقيقاً در تاريخ 4/10/54 اتفاق افتاد. من را پس از دستگيري به لشكر اروميه بردند. فرمانده‌ي لشكر از من پرسيد:«شما محبي را مي‌شناسي؟» گفتم:«بله». سپس من را به اتاق بازجويي بردند و پرسيدند«ايشان را مي‌شناسي؟» گفتم :«بله.آدم خوبي هم بود.» گفتند:« چرا مي‌گويي بود؟» گفتم:«خب الان كه كنار ما نيست و من هم از او خبري ندارم.» در پادگان سلماس از من خواستند كه آنها را كمك كنم تا محبي را پيدا كنند و من هم در ظاهر، هیچ کوتاهی نکردم ولي بالاخره پس از بازجويي‌هاي فراوان وارد زندان شدم.
ساواك و ضد اطلاعات در مورد ما ارتشي‌ها متحد عمل مي‌كردند. من حدود 10 الي 12 روز در سلول لشكر 64 نگه داشته شدم، در آنجا نیز من را بازجويي كردند و من فقط همان حرفهاي قبلي را تحويلشان دادم. تا اين‌كه چشم‌ها و دستهايم را بستند و به فرودگاه بردند و از آنجا با هلي‌كوپتر به پايگاه شكاري تبريز منتقل شدم. شكنجه‌ها و نوازش‌ها در آنجا و به دستور ساواك شروع شد. مسئول دستوردهنده فردي بود كه به او دكتر مي‌گفتند. بعدها وقتي قرار بود در جمشيديه تبرئه شوم فهميدم كه او منوچهر ازغندي است و همه‌ي آن شكنجه‌ها به دستور او انجام می‌شد. وقتي كه من در زندان بودم در غيابم ضد اطلاعات زندگي‌ام را به‌هم زده بود.از متكا و لحاف گرفته تا فرش و كتابخانه را زیر و رو کرده بودند وخوشبختانه چيزي از خانه‌ي ما نیافتند. فرزند من كه در آن زمان كوچك بود به آنها گفته بود:«اين كار را نكنيد! اگر پدرم بيايد و من به او بگويم براي شما گران تمام مي‌شود.»
متأسفانه پس از ورود به زندان، از آن جا كه در همه‌ي دوره‌ در حبس انفرادي به‌سر مي‌بردم با هيچ‌كس تماسي نداشتم. در تبريز با اين‌كه زندان نبود و كميته بود اما 10 يا 12 نفر دور ما را گرفته بودند. من مدت 5 ماه از شش ماه حبسم را با عنوان‌هایي نظیر بازديد سيستماتيك، بازديد شاهنشاهي و حتي بازديد مستشاران آمريكايي به حالت آماده‌باش گذراندم و بسیار اذيت شدم.
البته در زندان جمشيديه شرايط، به‌گونه‌اي بود كه مي‌توانستيم با سلول كناري خودم صحبت كنم. سلول كناري من متعلق به حاج‌آقا رضا رحيمي بود كه الان سرتيپ هستند. كساني كه اعدامي بودند و در جمشيديه با آنها صحبت مي‌كرديم مي‌گفتند كه اگر ما چيزي نمي‌گفتيم و كتمان مي‌كرديم آنها قرصي به ما می‌خوراندند تا به نکرده هم اعتراف کنیم. در زندان خيلي من را اذيت كردند و برايم جرم‌های فراوانی تراشيدند. اما همه‌ي آنها خواست خدا بود.در آنجا هم سرهنگي بود كه آن قرص را به ما داد و گفت:« شما هيپنوتيزم شده‌ايد! پس همه‌چيز را بگوئيد!» من هم از موقعیت استفاده ‌کردم و برایشان داستانی ساختگی گفتم .در باره‌ی قضيه‌ي سرگرد محبي و آشنايي‌ام با او نیز تمام مسائل را در آن شبه خواب گفتم و بالاخره آن سرهنگ، قانع شد كه تمام ادعاهاي من صحت دارد. در نهایت، من را به پادگان قصر بردند و بيهوش، در زندان آنجا انداختند.
بازجوها در بازجويي‌هايشان شيوه‌هاي مختلفي به‌كار مي‌بردند.مثلاً غير از شكنجه‌ی جسمي، شكنجه روحي هم مي‌دادند مثلاً فحاشي مي‌کردند و حرف‌هاي ركيك مي‌زدند. آخرين نفري كه مرا بازجويي كرد يك سرهنگ بود. او به دو نفر تلفن زد و آنها با لباس خلباني آمدند و از من آدرس منزل خواستند. سپس دستور داد كه همان لحظه بروند و زن و بچه‌هاي مرا سوار هواپيما كنند و بياورند. این حرف او تاثیر بسیار بدی بر روی من گذاشت و در آن لحظه چيزي بر زبانم نیامد مگر:« يا زهرا!» يعني اين‌كه ديگر من كسي را ندارم و اهل‌بيتم را به شما مي‌سپارم.
در زندان پادگان به مدت 6 ساعت زير دست ازغندي شكنجه مي‌شدم. تا جایی که از درد بيهوش شدم و وقتي به ‌هوش آمدم متوجه شدم كه پاهايم را داخل پتوي سربازي بسته‌اند و در نهايت گفتند كه:« بايد پاهايش را قطع كنیم.» من را به بيمارستان منتقل کردند. به‌سختي نفس مي‌كشيدم و حدوداً 12 روز ادرار خونی داشتم. درآن ايام اگر مي‌خواستم رفع حاجت كنم، به پرستار دستور مي‌دادند لگني بياورد و سه نفر هم هنگام رفع حاجت در كنارم مي‌ايستادند. البته اکثر اوقات آن سه نفر هم پا به فرار مي‌گذاشتند و موجب خنده‌ي آن خانم پرستار می‌شدند.از همان‌جا براي من معلوم شد كه آنها چه انسان‌هاي ضعيف و جبوني هستند.
بعد از آن من را به جمشيديه بردند. يك ماه ماندم و پس از آنجا به دادسري ارتش رفتم. در آنجا يك بازجويي سطحي از من كردند و سپس تبرئه شدم و گفتند كه:« تو آزادي!»
زماني كه آرام آرام، تظاهرات‌هاي خياباني شروع شد در پادگان‌ها هيچ برنا‌مه‌اي اجرا نمي‌شد. در واقع كسي جرأت کاری را نداشت.در شرایطی که حتي روزنامه و مجله هم در پادگان پیدا نمی‌شد كساني كه به‌شهر مي‌رفتند با من در تماس بودند و مي‌گفتند كه ديگر كار شاه تمام است.
 شاه فرار كرد و درب تمام اسلحه‌خانه‌ها و تجهيزات، روي پرسنل غير نظامي باز شد.در آن زمان،عده‌ي کمی از فرماندهان پادگان مقاومت می‌کردند تا اينكه ارتش، همبستگي‌اش را اعلام كرد و عرض اندام پادگان هم به پایان رسید . فرمانده‌ي ضد اطلاعات آنجا كه يك استوار بود با دارو دسته‌اش فرار كردند.ولی چند روز بعد او را در پادگان، مقابل درب ورودي ديدم. رودررويش درآمدم. او ميخكوب شده بود ولی من به راهم ادامه دادم. ايشان به‌دنبال من آمد و گفت:« آقاي شمشيري! تو مرا نمي‌زني؟» پرسيدم: «چه شده است؟» گفت: «من خانواد‌ه‌ي تو را خيلي آزار و اذیت کردم. من را ببخش!»گفتم:« خب! شما هم مامور بوده‌ايد. هيچ اشكالي ندارد.»
از خاطرات ديگر من اين‌ است كه يك‌روز در پادگان در حالی‌که همه حضور داشتند و تقريباً بيكار بوديم، من شروع كردم به شعار دادن برعليه شاه. چند نفر از افراد آنجا، همگي بر سرم ريختند و كتكم زدند، آنها مي‌گفتند كه:« چرا شعار مي‌دهي؟مگر نمي‌داني كه شاه كمربسته‌ي حضرت امام رضا(ع) است؟» اين در اصل، شعار دوستداران رژيم بود. در اوایل انقلاب، هر كس از آن آدم‌ها كه براي طلب بخشش پیش من مي‌آمد،او را مي‌بخشيدم. حضرت علي (ع) مي‌فرمايند:« در عفو لذتي است كه در انتقام نيست» حتي زمانی که يكي از ساواكي‌هاي معروف را گرفته بودند آقاي فتورايي آمد و گفت كه:«آقاي شمشيري كسي كه شما را شكنجه مي‌كرد گرفته‌اند. بيا و گزارش تنظيم كن!» من هم برای گزارش دادن رفتم و در آنجا مسئول كميته‌ که یک جوان کم تجربه بود يك سيلي محكم به‌گوش او زد. من از جوان پرسيدم كه «چرا او را مي‌زني؟» گفت:« مگر شما را شكنجه نكرده است؟» گفتم:« بله! مرا شكنجه كرده است.اما شما چرا مي‌زنيد؟» خلاصه، در آنجا درسي به آن جوان دادم و گفتم که اگر بنا باشد که در جواب اعمال زشت دیگران از ما نیز چنان اعمالی برای انتقام سر بزند آن وقت فرق ما که ادعای مسلمانی داریم با آنها درچیست؟
بعد از دو سال شخصی پيش من آمد و گفت كه:« تو را به خدا! بيائيد و رضايت بدهيد! آن مامور، به‌خاطر شكايت شما هنوز در زندان است.» من هم رفتم و رضايت دادم. يك‌روز هم به همراه دوستم به نزد ايشان رفتم. ايشان گفت كه:« به خدا قسم كه مرا آگاه كردي و گذشت تو باعث شد كه من از دوستداران امام خميني بشوم.»
پس از انقلاب به من پیشنهاد شد که در حفاظت كار كنم. من اطلاعاتي راجع‌به حفاظت نداشتم ولي بالاخره راه‌مي‌افتادم. ابتدا درب گاوصندوق‌ها را كه بسته بود با دريل سوراخ كرده، مدارك را از صندوق‌ها بيرون می‌آورديم تا حفاظت را تشكيل دهيم. در سال 62 دوره‌ي حفاظت ديدم و در دوران جنگ به سلماس و مهاباد و خوي رفتم و در آنجا به همراه دوستان حفاظت‌ها را تشكيل داديم.
قران مجيد مي‌گويد:« خوراك گناهكاران و جهنميان، خون‌ها و چرك‌هاي كثيف است كه به‌صورت مايعات به كامشان مي‌رود.» خداوند از آتش دوزخ ما را به دور بدارد انشاءا...
در پايان جوانان را به روح امام(ره) قسم مي‌دهم که سعي كنند با مردم خوب و مهربان رفتار كنند زیرا فقط همين خوبي‌هاست که باقي مي‌ماند.اگرخوب بنگرید خواهید دید كه شاه رفت، حضرت امام(ره) آمد و  رفت. اما تنها وقتي نام حضرت امام(ره) بر زبان‌ها مي‌آيد همه صلوات مي‌فرستند زيرا ايشان در انسانيت و خداپرستي نمونه بودند. حضرت امام رضا(ع) مي‌فرمايند:« آدمي سه دوست دارد. اولی خانواده و دومی اموال اوست. وقتي انسان، این دو دوست خود را از دست داد سومي است كه هميشه همراه او مي ماند و آن، اعمال اوست. این اعمال اگر راست و درست باشد به داد او مي‌رسند و اگر نباشند موجب فنایش خواهند شد.». و فرمايش قرآن است كه:« فمن یعمل مثقال ذرة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرة شراً يره».اگر انسان بتواند اعمال خوبي را براي خود ذخيره كند همان براي او كفايت مي‌كند.

«والسلام»

جستجوي كاملتر
نام كاربري:
 
رمز عبور:
 
هنوز در سايت عضو نشده‌ايد؟

 

براي برقراري ارتباط با ما، لطفا نامه‌هاي خود را به آدرس الكترونيكي - info@parsa-ds.com  - ارسال فرماييد.


ثبت نام |  ورود به سيستم |  نقشه سايت |  راهنما  

 Copyright © 2005 of parsa network team- all rights reserved

Email:info@parsa-ds.com