زندگي نامه و خاطرات آقاي مهدي عارفي اصل
بسم الله الرحمن الرحيم
من متولد جنوب تهران، محلهي خزانهي قلعه مرغي سابق و ابوذر فعلي هستم. در آن محله، سه روحاني در زمينههاي مذهبي خيلي فعال بودند: جناب آقاي مطلبّي در مسجد ابوذر، جناب آقاي زند و آقاي صادقي. من كم و بيش از دور و نزديك سخنرانيهاي اين آقايان و مطالبي را كه قبل و بعد از نماز، براي آگاهسازي مردم داشتند ميشنيدم ولي فعاليت اصلي من، در حسينيهاي به نام حسينيهي تويسركانيها بود. امامت آن حسينيه را كه نزديكترين مسجد به خانهي ما نيز بود، آقاي غضنفر پناهيان به عهده داشت. ايشان پدر عليرضا پناهيان، مداح و واعظ موفق امروز بود. من آنجا در كتابخانه كار ميكردم، مكبر بودم و كارهاي تبليغاتي را نيز به عهده داشتم .همچنين با بچههاي مذهبي آنجا روابط عمومي نسبتاً فعالي را راه اندازي كرده بوديم.
ميتوان گفت كه من به نوعی سلسله جنبان آن حسينيه بودم. شرايط آنجا به من كمك ميكرد كه روحيهي ضد استكباري پيدا كنم. و اينكه چگونه من با چنين روحيهاي وارد ارتش شدم حديث ديگري است. ورود من به ارتش، امري تقريباً غير انتخابي و ناگزير بود. در سال 51 تنها انتخاب من، ارتش بود و متاسفانه قدرت تشخيص و حتي گزينههاي مناسب ديگري هم نداشتم. عدم موفقيت من در تحصيل هم يكي ديگر از عوامل تاثيرگذار بر انتخاب من بود. من با مدرك سيكل وارد ارتش شدم. چند سال خارج از مركز بودم. ابتدا به تبريز و سپس به آبدانان رفتم و نهايتاً به تهران برگشتم و به عنوان نمايندهی آماد و پشتيباني يك واحد نظامي در تهران مشغول بهكار شدم.در آن واحد نظامی از تمام يگانها تعدادي نماينده وجود داشت و يكي از این نمایندگان كه من را در رابطه با مسائل سياسي آگاه ميكرد آقاي صادق صادقي بود.ايشان سرگروه ما در فعاليتهاي سياسي محسوب میشد و من تمام بلوغ سياسي خود را مديون او هستم. ایشان روزي عكس شاه را به من نشان داد و گفت:« تمام آتشهاي مملكت، از گور اين مرد برمیخیزد.» از همين آشنايي، جرقهي فعاليتهاي سياسي در من زده شد و فعاليتهاي انقلابيام را با تكيه بر آن بُعد مذهبي كه از اوان كودكي در من وجود داشت آغاز كردم.
با شهادت حاج آقا مصطفي خميني، من و آقاي صادقي خود را به قم رسانديم و در سخنراني آتشين آقاي ناطق نوري، از همهي جزئيات شهادت ایشان توسط عمال ساواك در عراق آگاه شديم. ايشان عليرغم خفقان موجود سخنراني جسورانه و دليرانهاي را ايراد كردند. يك جمله از ايشان را هرگز از ياد نميبرم كه با جسارت ميگفت:« ما شيشهايم و حتی اگر بشكنيم، بُرّنده خواهيم بود.»
ما اینگونه از لحاظ روحي آماده میشديم و فعاليتهايمان افزوده میشد. ما براي پخش اعلاميهها و اطلاعيهها مسافرت ميكرديم. مركز ثقل فعاليتهايمان نیز مدرسهي اخوان بود و همينطور مسجد ياسين در خيابان پيروزي با مديريت آقاي اديب يزدي كه در آن زمان، ملبس به لباس روحانيت هم نبودند و مطالب را بسيار با با شهامت بيان ميكردند. آقاي صادقي نيز طرح آتش زدن يك مشروب فروشي را در خيابان هدايت، ريختند و طي آن ماموريت به خود من هم آسيب رسید.
سخنرانيهاي آقايان، اديب يزدي و غضنفر پناهيان در جلسات خصوصي بسيار راهگشاي مسائل سياسي ما بودند. و همينطور جلسات حاجآقا لنگرودي در منزلشان، براي ما كه تشنهي آگاهي و رسيدن به حقايق ديني بوديم، بسيار آموزنده بود. پس از مدتي، كار ما به صورت افشاگري مستقيم درآمد و ديگر دست از پنهانكاري برداشتيم مثلاً خود من در اتوبوس سرويس اياب و ذهاب كاركنان ارتش، اطلاعيههاي مراجع تقليد را در خصوص اهانت به امام(ره) ميخواندم. در مجموع ميتوانم عواملي را در شروع فعاليتهاي سياسيام موثر برشمارم.
اول : ويژگي فطري مذهبي.
دوم : راهنماييهاي روحانيت.
و سوم : علاقه به مذهب و پشتكارم در اين مسائل.
همهي آن عوامل، بهعلاوهي حضورم در ارتش، روند حركت سياسيام را تحتتاثير قرار داد. زيرا از نظر من، ارتش نوك پيكان فعاليتهاي سياسي است و بايد در آن برههی زمانی خاص محرك و حامي حركتهاي مردمي ميبود و به واقع در شكلگيري انقلاب همين نقش را هم ايفا كرد. البته نقش روحانيت و آگاهي بخشي هاي آنها را نبايد فراموش كرد. آنها مسايلی را كه كشور مبتلا به آن بود مطرح ميكردند و در پي چارهانديشي بر ميآمدند. و بدون شك در رأس همهي آنها امام خميني(ره) قرار داشت.
من در تاريخ 1/2/57 توسط ضد اطلاعات ارتش دستگير شدم.پس از قضيهي مشروبفروشي كه باعث سوختن دست و رويم نيز شده بود ، آنها به وسيلهي يك عنصر نفوذي از فعالیتهای ما مطلع شدند. من با آقاي صادقي كه باتجربهترين شخص گروهمان بود درمورد استفاده از چند اسلحهي تعميري كه در اختیار داشتيم مشورتكردهبودم و ضداطلاعات به واسطهي عنصر نفوذیاش متوجه شده بود که ما قصد داریم پا را از محدودهی فعاليتهای ساده فراتر بگذاريم فلذا در آن تاريخ اكثر ما را بازداشت و از همان لحظهي اول بازجويي مقدماتي خود را شروع كرد.
آنها از آنجايي که اطلاعات ما را در اختيار داشتند طوري برنامهريزي كرده بودند كه نتوانيم هيچ چيز را انكار كنيم. برخوردهاي آنها اصطلاحاً تابع سياست هويج و چماق بود یعنی در بعضي از بازجوييها مقداری تند برخورد میكردند و در پی آن بازجوي ديگر ميآمد و ميگفت كه من شما را كمك خواهمكرد. این روشها و همچنین اطلاعات فراوانی که آنها در مورد ما داشتند باعث شده بود که نتوانیم آنچنان در مقابلشان ايستادگي كنيم.
پس از اخراج من از ارتش به عنوان يك عنصر نامطلوب دراختيار زندان قصر قرار گرفتم. البته قبل از رفتن به آنجا در زندان جمشيديه و در يك سلول انفرادي که خيلي كوچك و به اندازهي تختی تك نفره بود زندانی بودم. در آنجا من را خيلي ميترساندند و اين عامل، وادارم ميكرد كه سعي كنم با افراد سلولهای كناري آشنا شوم. نود درصد دوران بازداشت را روزه ميگرفتم و تقريباً دائمالصلوه بودم. روي تختم نوشته بودم: «برادر زنداني! براي رفع تنهاييات نماز بخوان!» جملهاي که برايم دردسرساز شد و بهخاطر آن توسط عمال ساواك اذيت شدم.
در سلولهاي كناري، چند دانشجو از مبارزين مشهد بودند كه در تفسير قرآن به من كمك میكردند. مثلاً يكي از آنها كه شاگرد مقام معظم رهبري بود، آيات برگزيده یعنی«يا ايها الذين آمنو» هاي قرآن را که هريك حامل حكمي هستند از سلول كناري به من تعليم ميداد و برايم تفسير ميكرد.
هفت ماه اسارتم در انفرادی به علت تغذيهي بد، نبودن نور و مسائل ديگر، ازنظر جسمي مشكلات فراوانی برايم بوجود آورد مثلاً صداي آزاردهندهاي درگوشم میپیچید كه مثل سوت يا زنگ، لحظهاي آرامم نميگذاشت و برايم تبديل به يك مشكل عصبي شده بود. اين مشكل باعث شد كه همان زمان به بيمارستان، منتقل و روي تختي كه تحت نظر عوامل ساواك بود بستري شوم. در بيمارستان با شخصي به نام خاني آشنا شدم كه نظافتچي آنجا بود. از طرفی خانوادهي من نزديك به نه ماه از من بيخبر بودند تا جايي كه گمان كرده بودند من شهيد شدهام و چیزی که این فرضیه را قوت میبخشید رفتار ساواک با آنها بود.زیرا آنها در همان حال، به خانوادهام فشار میآوردند تا محل اختفاي من را بگويند. در آن دوران مادرم بهخاطر عشق شديدش به حضرت امام رضا (ع) به زيارت ايشان ميرفت و براي من دعا ميكرد. یک بار که مادرم از زيارت برميگشت، بهطور كاملاً اتفاقي با آقاي خاني برخورد كرده بود و ايشان نشانی و خبر سلامتی من را به مادرم داده بود و اين واقعاً از معجزات آقا امامرضا (ع) است كه هرگز نظرش را از محبان واقعي خود، بر نميگرداند. وقتي كه من به خانه بازگشتم هر دو چشم مادرم از گریه كمسو شده بود و هميشه ميگفت كه: «مهدي جان! من چشمهايم را براي تو گذاشتم.».
پدرم كه بازنشستهي ژاندارمري بود من را از فعاليتهاي سياسي منع ميكرد اما مادر، مرا بهتر درك كردهبود و هميشه سنگ صبور من بود. خواهر بزرگ من هم كه مقلد امام (ره) بود، تأثير زیادي روي مادر داشت و اين دو كمكم ميكردند و با من همفكري داشتند. پس از اين دو، همسرم كه آن زمان عقد كردهي من بود و عليرغم بلاتكليفي وضعيت من در زندان قصر به ملاقاتم ميآمد، كمك زيادي به من كرد.
ساواك، با امثال ما نظاميان، برخورد شديدتري داشت. زيرا وقتي قرار است گروهي حافظ و پاسبان رژيم باشند ولي در صدر مخالفين مينشينند مسلماً جرمشان نسبت به نيروهاي عادي سنگينتر است. حكمي كه براي من بريدند 2 سال زندان بود. ولي من را در زندان قصر تهديد ميكردند كه بهعلت عدم همكاري، دوران حبسم بيش از اين طول خواهد كشيد.
تا اينكه روز بيست و یکم بهمن، مردم به زندان قصر ريختند و زندانيها آزاد شدند و من يكي از آنها بودم. يكي از آنهايي كه اصلاً تصور نميكردند مردم بتوانند رژيمی با آن مهابت را ساقط كنند و به اين پيروزي عظيم دست يابند.
در شب پیش از آزادي سر و صداهايي از بيرون شنيده ميشد. صداهايي كه آرام آرام به داخل سرایت ميکرد و اين احتمال وجود داشت كه پلیس زندان ما را بهعنوان عوامل سر و صدا معرفي كند و به بيرون بكشاند. ما برنامهريزي كرده بوديم كه روحانيها را به وسط بياندازيم و دورشان حلقه زده منتظر اتفاقات بعدي باشيم. اما ديديم كه در پس اين سر و صداها درها پشت سر هم شكسته شد و زندانيها با پيژامه و پابرهنه به بيرون ريختند.
نقش ارتش در پيروزي انقلاب تعيين كننده و غيرقابل انكار بود. من فكر مي كنم تير خلاص رژيم، توسط ارتش و مخصوصاً نيروي هوايي زده شد. من از نزدیک شاهد فعاليت این نيروها بودم. حتي سربازاني را ميشناختم كه اسلحه را به سمت فرماندهانشان برگردانده بودند.
وقتي از زندان آزاد شدم، برابر با ضوابط ارتش، شخصی اخراجی محسوب ميشدم ولی با پیروزی انقلاب در روز شرایط عوض شده بود و عواملي كه براي تشكيل كميته، حفاظت و ... دستاندار كار بودند در هفتههاي اول كليد ضداطلاعات را به من دادند. مدتي با درجهي استواري بهعنوان مسئول حفاظت اطلاعات پس از جنگ، به منطقهي ايلام و آبدانان فرستاده شدم و در آنجا واحد پدافندي حساسي را در اختيار داشتم. من و پرسنلم در آنجا شبانهروز فعاليت ميكرديم و فقط روزي دو يا سه ساعت به خانه ميرفتيم. خانوادهي من از این قضیه خيلي گلهمند بودند. مخصوصاً كه فرزندم نيز تازه متولد شده بود. پس از آنجا به اهواز رفتم و در قرارگاه عملياتي، در محضر شهيد بابايي بودم كه واقعاً يكي از مفيدترين دوران زندگي من در جوار ايشان گذشت.
در پايان، خواهش و تقاضاي من اين است كه بايد دفاع از نظام را مسئله مهمي بدانيم. افراد زيادي در زندانها بهصورت كاملاً گمنام جان خود را براي انقلاب دادند و خونشان را فدا كردند. و پس از انقلاب نيز جوانهاي زيادي در جنگ شهيد شدند.پس تكتك ما نيست به حفظ آرمانهاي آن موظفيم.