ثبت نام |  ورود به سيستم |  نقشه سايت |  راهنما  

    

خاطرات و زندگينامه آقای قنبر راسخ
 
بسم الله الرحمن الرحيم
من قنبر راسخ  متولد تهران هستم. تحصیلاتم را در همین شهر به اتمام رساندم و از آنجایی که نظم و نظام و خدمت به مردم و مملکت علاقه داشتم وارد ارتش شدم. خدمت را در نیروی زمینی و در قسمت لجستیکی ارتش سابق آغاز کردم. من در آذر ماه 1352 با مدرک تحصیلی سیکل با عنوان کارمند فنی استخدام ارتش شدم. در هر حال، ارتش متعلق به ایران بود و ارتشی‌ها هم کسانی بودند که اکثراً از دل ملت انتخاب شده بودند. اهل نماز و قرآن و انسان‌های سالم و قانعی بودند. من هم به نیت خدمت وارد ارتش شده بودم.
تفکرات انقلابی و سیاسی من پس از ورود به ارتش شکل گرفت البته  قبلاً رساله‌ي حضرت امام(ره) در من تاثیر به سزایی گذاشته بود و بعد از آن هم  آشنایی‌ام با شخصی به نام حاج آقا شریفی در رشد و بلوغ فکری‌ام خیلی موثر بود مخصوصاً سخنرانی‌های ایشان راجع به اختلاف معاویه و یزید و امام حسین(ع) بسیار روشنگربود.
در زمان جوانی من کسی نبود که درباره‌ي مسائل مختلف مذهبی و سیاسی راهنمایی‌ام کند و بر حسب همان فطرتی که خداوند در وجود هر انسانی قرار داده‌است روحیه‌ي ظلم ستیزی در من وجود داشت. این که سران ارتش به مذهب و اسلام بهایی نمی‌دادند و فقط رده ‌های پایین‌تر به مذهب توجه داشتند زمینه‌هایی در من ایجاد کرد که از این قضیه که تبعیضات زیادی را باعث شده بود احساس بیزاری کنم و این بیزاری من را واداشت تا در جهت کسب حقایق سیاسی و در پی آن روشنگری دیگران گام بردارم.
رادیویی داشتم و آن را در موج‌های مختلف می‌چرخاندم تا به برنامه‌های مطلوبی برسم. در این جستجوها به رادیو میهن‌پرستان رسیدم. رادیویی که در عراق مستقر بود و مربوط به مبارزین سیاسی می‌شد. حرف‌های نو و  افشاگری‌های این رادیو درباره‌ي مسائل مختلف کشور باعث شد که از لحاظ فکری رشد بالنسبه‌ای بیابم. در باره‌ي تبعید امام چیزهایی شنیده بودم و رساله‌ي ایشان را هم که در آن زمان با حرف اختصاری«خ» چاپ می‌شد و به نام خود ایشان نبود به وسعت دانش ایشان در مسائل شرعی گواهی می‌داد. با این اوصاف شروع کردم به نوشتن اعلامیه‌های امام و شعارهایی که از رادیو می‌شنیدم. شعارها را می‌نوشتم و درخیابان‌هایی که محل رفت و آمد بود پخش می‌کردم. پس از مدتی فعالیتم را به خود پادگان کشاندم مثلاً روی دیوارهای آنجا شعارهایی نظیر«مرگ بر رژیم رضاشاهی» و «مرگ بر آمریکا» می‌نوشتم. در آن زمان به‌علت جوانی و این که کسی نبود تا راهنمایی‌ام کند این کارها را با بی‌پروایی و جسارت خاصی انجام می‌دادم. یکی از مواردی که بعدها متوجه شدم که باید در مورد آن مراعات بیشتری می‌کردم مربوط به یک مجسمه‌ي نیم‌تنه‌ي شاه در انبار بود که هر وقت از کنارش رد می‌شدم با دست بر سر آن می‌زدم و می‌گفتم که تمام بدبختی‌های ما زیر سر تو و آن هویدا است. همین بی‌احتیاطی‌ها باعث می‌شد که مخالفت من با رژیم بیشتر آشکار شود.
تا این‌که روزی از طرف ضد اطلاعات آمدند و دستگیرم کردند. تاریخ دقیق دستگیری من چهاردهم تیرماه 1353 بود.من را به ضد‌اطلاعات بردند. در آنجا با اجازه به دستشویی رفتم و قصد داشتم اعلامیه‌ها و نامه‌های همراه خود را در آنجا نابود کنم که آمدند و جلویم را گرفتند و شروع کردند به کتک زدن من. پس از آن پرسیدند که با چه کسانی همکاری داشته‌ام و هرچه می‌گفتم با هیچ‌کس باور نمی‌کردند. در نهایت من را به زندان حشمتیه بردند . پس از سه روز و سه شب ضرب و شتم و بازجویی وقتی دیدند که حرفی نمی‌زنم به کمیته‌ي مشترک ساواک منتقل شدم. در اتومبیل، طوری نشسته بودم که بتوانم از پشت چشمان بسته بیرون را ببینم. از زیر چشم‌بند دیدم که در میدان توپخانه هستیم. در آنجا لباس‌های من را عوض کردند و به سلول انفرادی انداختند. بازجویی‌ها شروع شد. در وضعیت سرشار از خفقان آن دوران، رژیم پهلوی فشار شدیدی ایجاد کرده بود و کوچکترین مخالفت را منکوب می‌کرد. به‌طوری که انسان به برادرش هم نمی‌توانست اعتماد کند.
در اوایل ، راجع به پیش‌کشیدن پای خانواده‌هایمان به کار بازجویی و شکنجه تهدیدهای زیادی می‌کردند.ولی با توجه به ایمان و عقیده‌ام در این زمینه که کار من، کار من است و ربطی به خانواده‌ام ندارد و آنها در این زمینه بی‌اطلاع هستند دیگر این مسئله را مطرح نکردند.
مدتی زندان انفرادی بودم. در آنجا ماموری به نام حسینی که صورتش در تصادف به هم ریخته بود و معلوم نبود می‌خندد یا گریه می‌کند یقه‌ي من را گرفت و گفت:« ارتشی باشی و به شاه خیانت کنی؟» و شروع کرد به کتک زدن و در نهایت گفت که: « باید با آپالو پذیرایی شوی!»آپالو صندلی مخصوصی بود با کلاه‌خود و دستبند و پابند فلزی که پس از بستن شخص شکنجه‌شونده به آن، به اعضا و جوارح او برق وصل می‌کردند. پس از آن شکنجه‌ها من را به سلول عمومی بردند. در آنجا هم افراد دیگری بودندکه کم‌کم با آنها آشنا شدم. در آنجا متوجه شدم که هر حرفی را نباید در هر جایی بزنم زیرا کسانی هستند که نباید به آنها اطمینان کرد. افرادی که تحت عناوین کمونیست، توده‌ای یا چریک‌های منافقین در همه جا حضور داشتند و به راحتی آدم فروشی می‌کردند.
پس از مدتی یک روز در سلول نشسته بودم که استاد فخرالدین حجازی را هم که در رابطه با سخنرانی و عزاداری دستگیر شده بود به آنجا آوردند. حضور ایشان مهره‌ی گرانسنگی بین اسلامیون زندان محسوب می‌شد. یک روز تیمسار زندی‌نیا به بخش ما آمده بود و نام تک تک بچه‌ها را می‌پرسید. تا این‌که به آقای حجازی رسید. نامشان را پرسید و ایشان هم گفتند. تیمسار ، آقای حجازی را با یک حجازی دیگر که اهل شیراز بود اشتباه گرفت و شروع کرد به ناسزا گفتن. این که :«شما کمونیست‌ها می‌خواهید مملکت را ویران کنید. ما شما را می‌کشیم، تبعیدتان می‌کنیم و ...» دونفر که همراه تیمسار آمده بودند به طوری‌که آقای حجازی هم متوجه شد. به او متذکر شدند که این حجازی، آن حجازی نیست. آقای حجازی هم با لهجه‌ي سبزواری‌اش گفت: «مردک نمی‌داند من کی هستم و پرونده‌ام را نخوانده به من می‌گوید خرابکار! خرابکاری از خودته!» و همین‌طور شروع کرد به اعتراض‌کردن و تیمسار زندی‌پور که رنگش پریده ‌بود به بهانه‌ي این‌که:«چرا فلان پنجره خراب است؟» قضیه را زود جمع کرد و رفت.
مدتی که در آنجا بودم. شب‌ها و روزها خواب درست نداشتم و وضعیتم بسیار وخیم بود. آنجا هم وضع طوری بود که اگر کسی احساس بیماری می‌کرد با هزارالتماس و اعتراض  به درمانگاه  برده می‌شد و آنجا هم با هزار توهین و تحقیر چند قرص داده می شد و السلام... اکثراً هم در راه درمانگاه صف افرادی را می‌دیدیم که برای شکنجه شدن انتظار کشنده‌ای می‌کشیدند و این اوضاع بیمار را بدتر می‌کرد. جایی که در آنجا کسی که انتظار می‌کشید عذاب بیشتری را متحمل می‌شد تا شخص زیر شکنجه.
پس از یک ماه موعد دادگاه من فرا رسید.اثاثم را جمع کردم و عازم بند چهار موقت زندان قصر شدم. به همراه چهارصد نفر در آنجا مستقر بودم و دادگاه من هم به تناسب این تعداد زندانی، طول کشید. در آنجا با آیت‌ا... شهید غفاری آشنا شدم و از درس عربی و قرآن ایشان استفاده‌ي فراوانی کردم. در آنجا به عنوان سلمانی  نیز مشغول به کار شدم و وسایل مربوط به این کار را هم به من داده بودند.
پس از این که از بلندگو فردای روزی را موعد دادگاهم اعلام کردند، آنهایی که با مسائل آشنا بودند گفتند که در صورت لجبازی،آنها بیشتر تحریک می‌شوند. پس دفاعیه را باید طوری تنظیم کرد که به آنها برنخورد. با کمک دوستان دفاعیه‌ي مختصری نوشتم و به دادگاه رفتم. روز دادگاه همزمان با ترور دو آمریکایی وابسته به سفارت بود و جوِّ حاکم بر دادگاه ابداً به نفع من نبود. شاید به همین خاطر من را به پنج سال زندان محکوم کردند.دوران محکومیتم را در بند 2 و 3 گذراندم. روزی که می‌خواستند من را به آنجا منتقل کنند آیت‌ا.. غفاری لباس روحانیت خود راپوشیدند و به بدرقه‌ي من آمدند. درآن زمان سرگرد زمانی که فرد بسیار پست و لئیمی بود آمد و سیلی محکمی به گوش آن شهید بزرگوار زد و گفت: « ما در اینجا بساط آخوندبازی و ازاین دکان‌ها نداریم.» و شروع کرد به کتک‌زدن ایشان وهمین‌طور دستور داد ماشین ریش‌تراشی آوردند و ریش ایشان را کوتاه کردند. من خیلی ناراحت شدم و از این‌که با وجود جمعیت زیادمان هیچ‌کس معترض نشد احساس ناراحتی و شرم عجیبی می‌کردم.
وضعیت غذایی آنجا خیلی بد بود. به طوری که زنده ماندنمان چیزی شبیه به معجزه بود. غذاها اکثراً موجب بيماري هاي گوارشي می‌شد.بنابراین قرار می‌گذاشتیم و اعتصاب می‌کردیم. در یکی از روزهای اعتصاب،گروهبانی بدلهجه که مسئول بند بود آمد و اسم من را پرسید. گفتم:«راسخ هستم.» او هم رفت و پشت بلندگو اعلام کرد: «ناصربیاید!» سپس دوباره آمد و گفت: «مگر با تو نیستم؟» گفتم: «من که ناصر نیستم. راسخ هستم.» گفت: «هرکسی که می‌خواهی باش! به تو می‌گویم بیا!» من را به زور به جایی به نام «زیر هشت» بردند و حسابی شکنجه کردند. من و نُه نفر دیگر را به عنوان رهبران اعتصاب شناسایی کرده بودند. ما را لخت و تنها با یک شورت وارد محوطه ای سرد کردند و بازرسی مان کردند تا در بدنمان شی خاصی نداشته باشیم. البته از این دست رفتارهای وحشیانه زیاد سراغ داشتیم مثلاً در آنجا یک آلمانی به نام گرهارد، به جرم حمل اسلحه به چندسال زندان محکوم شده بود. او چندباری قصد کرده بود که برای اقوامش نامه بنویسد و هربار پاکت و نامه‌اش را پاره کرده بودند. مرتبه‌ي آخر که سرهنگ زمانی با او برخورد خشنی کرد، در جواب،سیلی جانانه‌ای تحویل گرفت و این قضیه باعث شد که او را به «زیر هشت» بردند و آن‌قدر کتک زدند که به مدت سه ماه روی شکم می خوابید و خود ادراری داشت. یک بار هم جوانی بلند قد و لاغر با سرهنگ درگیر شد و چنان سیلی محکمی به او زد که کلاه از سرش پرت شد. آن جوان را بردند و ما گمان کردیم او را کشته‌اند. پس از یک سال که او را باز آوردند، پانزده سال پیر شده بود. تمام دندان هایش ریخته بود و آن قدر کتک خورده بود که دیگر امیدی به زنده‌ماندنش نبود.
روزها و شب‌ها می‌گذشت و هر لحظه در این بیم بودیم که ساواک به دلیلی احضارمان کند. مدتی گذشت و قضیه‌ي جابجایی حزب دمکرات و جمهوریخواه در آمریکا پیش آمد. جیمی کارتر در آن زمان احساس کرده بود که در راستای هدف تحکیم موقعیت آمریکا در کشورهای تحت استعمار، لازم است که فشارهایی به شاه بیاورد .در نتیجه آزادی مختصری در فضای سیاسی آن زمان به‌وجود آورد. در پی همین امر، صلیب سرخ را به  داخل زندان‌ها فرستاد و همه‌ي این‌ها مصادف با شهادت حاج‌آقا مصطفی و توهین روزنامه‌ي اطلاعات به امام(ره) بود.
در زندان وضعیتی بود که اکثراً افراد، یکدیگر را به اسم نمی‌شناختند. من هم در میان نظامیان مبارز، شهید حاج آقا صفاری را به خاطر می‌آورم که از بچه‌های صنايع دفاع بودند و اکنون هم برادرشان فرمانده‌ي نیروی دریایی سپاه هستند. همین طور حاج آقا رحیمی را که معاون وزیر دفاع سابق بودند به یاد می‌آورم.
در روز هفدهم شهریور که مردم تا پشت درب زندان‌ها نیز آمدند و با گاز اشک‌آور مواجه شدند ما در زندان مشغول عزاداری بودیم و با تمسخر و توهین کمونیست‌ها و منافقین روبرو می‌شدیم. حال آن که نمی‌دانستند امید ما به خدا و قاطعیت رهبری امام بود و آنها در این خیال خام بودند که چهار نفر آدم ضعیف چگونه می‌خواهند با رژیمی که تا بن دندان مسلح است در بیفتند. تا این‌که  در پسِ همان روزها در آبان سال 57 آزاد شدم.
به علت مذهبی بودن اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران، تمام تلاش رژیم شاه بر این بود که ما مبارزین را کمونیست و توده‌ای معرفی کند و حتی با پخش آهنگ‌های خوانندگان فاسد آن رژیم قصد تضعیف روحیه‌ی ما را نیز داشت و در عوض ما به وسیله‌ی نامه‌هایی که راجع به نهج‌البلاغه، نهج‌الفصاحه و صحیفه‌ی سجادیه به خانواده‌هایمان می‌فرستادیم و همین‌طور کتاب‌های مذهبی که هنگام عزاداری ها و اعتصاب ها بالاي تختمان می‌گذاشتیم مشرب فکری‌مان را به همه نشان می‌دادیم.
پس از این‌که با همت مردم و رهبری امام، دسته‌دسته از زندان قصر آزاد شدیم، من و آقای حسن صفاری را که از بچه‌های صنایع دفاع بود در جایی وسط اتوبان کرج پیاده کردند. پس از حدود چهار سال همه جا برای من غریب بود. شب را در خانه‌ی آقای صفاری در حوالی جوادیه گذراندم و صبح به خانه برگشتم.

در شب بیست و یکم بهمن ماه به طرف تهران حرکت کردم. برف سنگینی می‌بارید و اجباراً شب را در منزل حاج آقا تقدسی گذراندم. در آنجا شنیدم که امام فرموده است حکومت نظامی معنایی ندارد و مردم باید به خیابان‌ها بریزند.از آنجا به سمت کمیته‌ی مشترک ساواک  حرکت ‌کردم و در آنجا اکثر چهره‌های آشنای کمونیستی و مارکسیستی مانند مور و ملخ پرونده‌ها را می‌بردند و نمی‌دانستند که رژیم شاه از یک پرونده‌ی بازجویی، فقط دریک جا  و  در یک نسخه نگهداری نمی‌کند. یکی از دوستان من به نام حاج آقا عابدینی، یک بی‌سیم به من داد تا در شیفت شب کمیته‌ی مرکزی در بهارستان فعالیت کنم و بعدها مجدداً استخدام ارتش شدم و تا به امروز در خدمت نظام جمهوری اسلامی هستم و با تمام وجود از سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، ستاد مشترک و فرماندهان عزیز و محترم که این مجموعه را گردآوری کردند متشکرم و از صمیم قلب آرزومندم که شرایطی ایجاد شود تا من و دوستانی که  در زندان های مخوف ساواک و ضد اطلاعات ارتش شاهنشاهی در راه رسیدن به هدف ایجاد حکومت اسلامی نقش کوچکی ایفا کردیم به دیدار با مقام معظم رهبری شرفیاب شویم.

جستجوي كاملتر
نام كاربري:
 
رمز عبور:
 
هنوز در سايت عضو نشده‌ايد؟

 

براي برقراري ارتباط با ما، لطفا نامه‌هاي خود را به آدرس الكترونيكي - info@parsa-ds.com  - ارسال فرماييد.


ثبت نام |  ورود به سيستم |  نقشه سايت |  راهنما  

 Copyright © 2005 of parsa network team- all rights reserved

Email:info@parsa-ds.com